تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


۳۷ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

کاملا ناخودآگاه یه حرف اشتباهی راجع به یه مساله ای که میدونستم بانو روش حساسه جلو یکی زدم، همون لحظه بانو باهام برخورد کرد، همون لحظه عمیقا عذاب وجدان گرفتم ... گاهی یادم میره که بانو فقط دوست صمیمی منِ :)) نه بقیه :)) 

تمام طول راه برگشتنم رو عذاب وجدان گرفته بودم از اشتباهم... گفتم اگه یه چیز بگه بعدا اشتباهم رو به روم بیاره خیلی اوضاع برام بدتر میشه و عذاب وجدانم بیشتر ! 

خلاصه الان یه پیام بهش دادم عذرخواهی کردم ، گفتم الآن یهو سرزنشم میکنه :)) 

فقط گفت فدای سرت :))

البته تنها دلیلش این بود که سیر خوابیده بود ظهر،الآن خوش اخلاق بود :))) وگرنه تیکه تیکم کرده بود :)))

+خواستم بدونین عمیقا گاهی گند میزنم :)) 


دلژین ۹۵-۹-۲۸ ۲۴ ۸ ۳۸۰

دلژین ۹۵-۹-۲۸ ۲۴ ۸ ۳۸۰


قضیه راجع به سقط غیر قانونی برخی ماما ها هست که با سرنگ محتویات رحم رو میکشن ! 

قسمتی از جزوه که وُیسِ استادِ و واقعیه :))؛

۱+مثلا خانومی اومده بود مطب  ، گفت ۴ ماه پیش رفتم مطب ماما ، با سرنگ برام کشیده، کلی هم درد کشیدم و فکر کردم سقط شده، الان یهو میبینم یه چیز داره تو شکمم تکون میخوره !! 

استاد هم میگه: اسمش رو بذار خداداد :)))) 

۲+یه خانومی میره مطب ماما ، همین کار رو براش میکنه ، غافل از اینکه بارداری اون خانوم خارج رحمی بوده و یک هفته بعد اون خانوم به خاطر پاره شدن لوله در اثر بارداری خارج رحمی فوت میکنه ! یا یه مورد مشابه دیگه که به خاطر حاملگی خارج رحمی که ماما نفهمیده به خون ریزی میفته و اونقدر شدید بوده که بعدا به خاطر اون خون ریزی و عوارضش دیالیزی میشه !

++نتیجه اخلاقی که نکنین با خودتون این کارهای خطرناک رو! هم گناهه، هم خودتون از بین میرین ! 

+++درخواست سقط زیاده... تو مطب استادم بودم چند نفر میومدن میخواستن سقط کنن و بچه نمیخواستن ! پشت سرشون آدم میومد که بچه میخواست و نمیشد ! 

خدایا به یکی میدی این مدلی ! به یکیم نمیدی اون مدلی ! 



دلژین ۹۵-۹-۲۷ ۳۳ ۳ ۳۹۰

دلژین ۹۵-۹-۲۷ ۳۳ ۳ ۳۹۰


بلند میشم ، کتری رو میذارم رو گاز...

ماهی تابه رو هم... 

یه کم روعن و زیرش رو روشن میکنم... 

کدو ها رو میشورم و خرد میکنم و میریزم تو ماهی تابه...

میرم دست و صورتم رو میشورم...

برمیگردم چایی آماده اس‌.... 

میشینم پشت میز و به صدای جیلیز ویلیز سرخ شدن کدوها گوش میدم و مربای به و آلبالو میخورم و پشت بندش یه قلپ چایی...

تلویزیون رو روشن میکنم تا یه صدایی تو این خونه ی ساکت بپیچه و صدای سریال شیرین دریا س که میپیچه... 

نگاه میکنم به سادگی و با صفاییشون...

یه کم دلم میگیره بابت یه اتفاقّ بد خونوادگی و بعدش شکر میکنم که فعلا آتیشش خاموشه و پشت بندش بیشتر شکر میکنم به خاطر پدر و مادر با وجدان و با مرامی که دارم و خیلی بیشتر شاکر میشم برای نداشتنِ خواهر و برادر!

لقمه ی آخرم رو میخورم... 

کدوهای سرخ شده رو میریزم تو بشقاب و شروع میکنم خرد کردن پیاز تو همون ماهی تابه... 

همون موقع زندگی شیرین دریا تموم شد و یه لبخند گنده رو صورتم گذاشت...

دستام رو میشورم، تلویزیون رو خاموش میکنم و میام میشینم پشت میزم...

دوباره ته دلم قنج میره... 

خداروشکر میکنم برای زندگیم ، برای رشته ای که آرزوی کودکیم بود و الآن جلو چشمم لا جزوه ها داره خودنمایی میکنه ، برای استقلالی که تو همون کنکور فکرش رو میکردم اما تا لحظه ی اخر جراتش رو نداشتم... 

تو همین فکرام که تلفنم زنگ میخوره... 

مامانم خبر میده گویا اقای جیم (خواستگار قبلیم ) داره ازدواج میکنه و از دخترخالم شنیده که دختره چند ساله دوست دخترشه و امروز جلسه معارفه اش به خونواده اشه و میگه بابات سر همین دختره بود که از اینور و اونور بو برده بود و اونشب اون جوری مخالفت کرد!!!

 و دوباره خداروشکر میکنم برای اون نه ئه محکمی که پدرم فریادش زد و من حالا میفهمم چرا!!و حالا میفهمم که حدسم درست بود و پا پیش گذاشتنش به زور مادر پدرش بوده!

و دیگه میرم سراغ درس هام...

مرسی خدا جانم که هیچ اتفاقیت بی حکمت نیست :)

+وبلاگ قبلی من تو بلاگ اسکای delzhin313 هست... میتونین تو قسمت سرچِ اون وبلاگ بزنین "خواستگاری آقای جیم" و "ملاقات غیر منتظره با آقای جیم" و جریان خواستگاری و این که کیه و چی شد رو کامل بخونین :) 


دلژین ۹۵-۹-۲۷ ۷ ۳ ۱۳۵

دلژین ۹۵-۹-۲۷ ۷ ۳ ۱۳۵


مردِ خطرناک ؛ به اون دسته از مردهای آشنایی میگن که یه جایی اتفاقی از کنارشون رد میشی سلام میدی ، ۵ متر میپره عقب میگه نزدیک من نیاها من دوست دختر دااارم :))) 

بعد یهو بعد بوووقی خودشون میان جلو سلام و علیک و احوال پرسی و چقدر وقته ندیدیمت و کی میای تهران و نمیدونستم اینستا داری و الان یهو اتفاقی پیدات کردم و یاد خاطرات بچگی و گذشته به خیر و اومدی یه سر به ما بزن و .‌‌..

اینها با دوست دخترهاشون به هم زده و دنبال مخ زنی های جدید هستند :))) و همیشه بنده با پرسیدن این سوال که با دوست دخترت به هم زدی، نه ؟  مشتی محکم بر دهان استکبار میکوبم ! 

والا بوخودا ! 

باید رو پیشونیم بچسبونم "من خر نیستم داداچ"!

+هم اکنون نیازمند یاری سبزتان من باب راهنمایی های یلدایی پست قبل هستیم. 


دلژین ۹۵-۹-۲۶ ۷ ۴ ۱۲۲

دلژین ۹۵-۹-۲۶ ۷ ۴ ۱۲۲


از این که این ۳ روز نرفتم تهران کمی پشیمونم... چون تا خود آخرهای اسفند وقت رفتنی نیست...
عوضش به درسهای مونده و تلنبار رسیدم از دیروز و این پشیمونی نرفتنم رو کم میکنه...
نمیدونم روز سومه ؟ چهارمه ؟ پنجمه ؟ که تغذیه ام رو رعایت میکنم شدید ، انگار معده ام عادت کرده باشه و به سرعت خودش رو جمع کرده،جوری که دیروز یک وعده ی کامل ناهارم رو نتونستم بخورم و نصف شد و نصفش منتقل شد به امروز ناهار‌‌‌‌... اصلا هم گشنه نشدم و فقط دو تا میوه خوردم تو فاصله ی ناهار تا خواب... شام هم اصلا چیزی نخوردم این چند روز...
خوردنِ من عصبیه! یعنی گشنه هم نباشم باز ولع خوردن دارم... و خب دارم جلو خودم رو میگیرم... 
شب یلدا ۲ تا از بچه ها میان... بانوی کثافت نمیاد ! خیلی جاش خالی میشه! هرچند امیدوارم با شوهرش یلدا کنه نگیرن بخوابن من حرص بخورم :)) 
میخوام برای شام دلمه فلفل و بادمجون درست کنم که با اعتماد به نفس دفعه اولمه :)) و یه سالاد پر و پیمونِ مخصوص و اگر وقت کردم یه پیراشکی مرغ هم کنار آجیل و هندونه و انار و میوه برا عصرونه بذارم... 
چیز آسون برا عصرونه به نظرتون میرسه بگین و اگر این دلمه فوت و فن خاصی داره بهم بگین که یه موقع وا نرن ضایع نشم  :)) 

دلژین ۹۵-۹-۲۶ ۱۵ ۵ ۱۶۴

دلژین ۹۵-۹-۲۶ ۱۵ ۵ ۱۶۴


یه دوستی دارم از دوره ی کلاس کنکور اسمش مهرنوشه...

اون سالی که من رفتم دانشگاه یکی دو بار بعدش تماس گرفتم حس کردم دوست نداره ارتباط داشته باشه و دیگه تماس نگرفتم و گفتم بذار هروقت خودش خواست پیام بده... 

اون موقع که من رفتم پزشکی(۴سال پیش) اون باز مونده بود پشت کنکور ، تا اون موقع هم ۳ بار کنکور داده بود... 

امروز تو تلگرام دیدم پیام داده و احوال پرسی بعد ۴ ساااال ، منم گرم احوال پرسی کردم و یه کم چت کردیم و بحث دانشگاه شد ، گفتم چه کردی اخر ؟ گفت هنوز پشت کنکورم :///// 

گفتم برا چی ؟؟؟؟ گفت واسه پزشکی !!! 

گفتم تو تا الان ۷ ساااااااااله داری کنکور میدی ! مگه خلی ؟ 

اونم گفت هیچ چیز دیگه جز پزشکی نمیخوام ! منم فقط گفتم موفق باشی‌...

خیلی ناراحت شدم ... خیلی‌.... ۷ ساااال دهن خودت و خونوادت و آسفالت کنی واسه یه رشته ای که توهم زدی فقط این رشته خوبه و اصلا نمیخونی براش !!!

من سال دوم که میخواستم کتاب کنکور بخرم یا کلاسی جایی برم ، تو دلم غم عالم بود که بابام باید دوباره کلی هزینه کنه یا مامان بابام باید دوباره ۱ سال حرص بخورن، بیچاره ها هیچ کاریم نداشتن ولی من وجدانم ناراحت بود که اونها باید حرص کنکور من رو بخورن! چطور دلشون میاد یه سریا ! دلشون واسه خودشون نمیسوزه ؟؟ حداقل بخونن آدم دلش نمیسوزه ! میگه طرف خوند نشد ! اما ۹۹% پشت  کنکوریا نمیخوونن به خدا!!!

حالم دیگه داره بد میشه از دست این مدل کنکوری ها ! 

خوانواده هاشونم مقصرن که به توهم بچه هاشون دامن میزنن !!! یه جاهایی زور و تلنگر خونواده هم لازمه که هعی پاشو برو پی یه کاری بعد این همه پشت کنکور موندن !!! 

مدل پشت کنکوری ها همهههه عین همه ! میپرسین چه شکلی ؟؟ 

واسه اولین کنکور که میگن مدرسه رفتیم و نخوندیم... 

بعد تابستون میاد میگن همش درگیر نتایج شدیم و نشد بخونیم و از مهر شروع میکنیم...

از مهر شروع میکنن ، نهایت ۱ ماه شل شل میخونن...

بعد تا خودِ عید بیخیال بیخیال ، میخونن و نمیخونن! 

بعدش میرن ازمون میدن میبینن هیچی بارشون نیست ، دوباره تند تند فشرده خودکشی میخونن و هعی نا امید و هعی فحش به خودشون که چرا زودتر نخوندم و نمیشه و... 

دوباره کنکور و خراب میکنن ، ۹۰ درصد از سال قبل هم خراب تر میکنن و میگن ایشالا سال  بعد ! 

ااااا! اینم شد زندگی آخه !

اگر این مدلی هستین به خودتون بیاین‌‌، یا از توهم در بیاین و یا مثل آدم درس بخونین تموم شه بره !

اون کنکوری که چند ساله کنج خونه نشسته فقط واسه کنکور و نمیخونه و خودش و اطرافیانش رو متوهم و متوقع کرده ، قطعا سلامت روح و روانش رو از دست میده و به شدت آسیب میبینه... 


دلژین ۹۵-۹-۲۵ ۲۰ ۸ ۲۹۷

دلژین ۹۵-۹-۲۵ ۲۰ ۸ ۲۹۷


من فوبیای مشکلِ دندون دارم ! 

در ماه ، ۳ یا ۴ بار فقط دارم خواب میبینم که دندونم لق شده ، خراب شده ، از خواب بیدار میشم واقعا انگار درد میکنه ! :)) از بس که حساسم رو دندون هام...

یه مشکل دیگه توی خوابم به خصوص خواب های ظهر ، اینه که وسط خواب هوشیار میشم ، میخوام بیدار شم ، چشمام رو باز کنم و انگار از خستگی نمیتونم ... فکر کنم همون فلج خواب باشه ولی هیچ استرسی نمیگیرم :)) از بس تقریبا هر روز این اتفاق برام میفته و عادت دارم ... تهشم نمیتونم بیدار شم و چشمام رو باز کنم یا حرکت کنم و دوباره خوابم میبره‌...

یه مشکل دیگه هم توهم زدن تو چند ثانیه ی اول بیدار شدنمه ! گاهی فکر میکنم کوچولو شدم ، یا چند وقت پیش فکر میکردم یه دونه های قرمز رو تختمه و هرچی با دست میزدم نمیرفتن یا فکر میکنم یه جا و مکان دیگه هستم :)) البته بیشتر از ۲۰_۳۰ ثانیه طول نمیکشه و سریع متوجه میشم... ( بهش میگن توهم hypnopompic, که از تو بخش روان یاد گرفتم و فهمیدم اسم مشکلم رو و البته جزو بیماری حساب نمیشه و خیلی ها دارن) :))

+شما از این تجربیات مشابه ندارین ؟ 


دلژین ۹۵-۹-۲۵ ۱۳ ۲ ۱۲۶

دلژین ۹۵-۹-۲۵ ۱۳ ۲ ۱۲۶


حسّ قشنگ امروز برمیگرده به سوار آژانس شدن موقع برگشتن از بیمارستان... اون لحظه ای که زنِ راننده آژانس زنگ میزنه و راننده ی میانسال گوشیش رو میاره بالا و میبینی اسم زنش رو زده ، خانوم گل... 


دلژین ۹۵-۹-۲۴ ۲۰ ۵ ۱۵۰

دلژین ۹۵-۹-۲۴ ۲۰ ۵ ۱۵۰


یه دوستی که خواننده ی قدیمیم بوده و هست برام نظر گذاشته بود... 

محتوای خلاصه اش این بود که با خوندن نوشته ها و روزمره ها ی من نظرش تو بعضی چیزها به سمت مثبت شدن تغییر کرده...

همیشه میگفتم من چرت مینویسم... و واقعا هم چرت مینویسم...

ولی هیچ وقت یه سری نکات ریز اصلا به ذهنم نمیرسید به چشم میاد... مثلا فکر نمیکردم وقتی بگم دلم برای بوی سیگار مادرم تنگ شده ، باعث بشه یه نفر دیگه حس بدی نسبت به سیگاری که مادرش میکشه نداشته باشه و دیگه خجالت نکشه... 

خیلی چیزها دست ما آدم ها نیست... از جمله خونواده... شرایط زندگی... من برای خودم خجالت میکشم روزی سیگاری شم یا مشروب خور شم... اما وقتی خونواده ام این مدلین ، نه خجالت نمیکشم...

یادمه تو یه جمعی بودم معتقد بودن زن های سیگاری خرابن! به شدت از این نگاه تعجب کردم! زن سیگاری در وهله ی اول مادرم رو میاره جلوی چشمم... مهربان... مهربان... مهربان... مامان من غم هاش رو با سیگار فرو میخوره... مشکلات زندگی... غمِ پدر ... غمِ مادر... غمِ نبودنِ من ...

دلم برای بوی سیگارش تنگ شد... همین الان... 

+توصیه جات برای ترک دادن مامانم رو نمیپذیرم :) خیلی سعی کردم اما سخته کسی رو که از ۱۶ سالگی تابو شکونده و با خواهراش سیگاری شده رو بعد ۴۰ سال ترک داد :) 


دلژین ۹۵-۹-۲۳ ۱۶ ۷ ۱۸۵

دلژین ۹۵-۹-۲۳ ۱۶ ۷ ۱۸۵


خب دیشب در یک آن ، تنبلانه ی درونم رو گذاشتم کنار و افتادم به مرتب کردن خونه...

بعدش یه گردگیری حسابی ، جارو...

سرویس ها رو جرم گیری کردم و شستم...

ملحفه هام رو انداختم (۲ هفته بود من از شدت تنبلی حتی ملحفه نمینداختم رو همون تشک و بالشت بی ملحفه میخوابیدم !!) 

خودمم رفتم حموم... 

بعدش هم اومدم حلقه جادوییم رو آوردم بیرون که از امروز بزنم... 

و تو دیجی کالا یهو چشمم خورد که دستگاه بدن سازی خونگی رو حراج زده و نظراتش رو خوندم دیدم همه خیلی از کیفیتش راضین و حتی یک امتیاز منفی هم نگرفته و ۵ دقیقه مونده به پایان حراج با ۱۱۰ هزار تومن تخفیف خریدمش...

من که فرصت نمیکنم برم باشگاه ، تو خونه حلقه میزنم و با دستگاه و کمی پیلاتس کار میکنم...

فقط احتیاج به یک ترازوی خوب دارم که منتظرم اونم دیجی کالا تخفیف بزنه بخرم :)) 

من از یک سال گذشته جرات کردم و از دیجی کالا خرید میکنم و واقعا راضیم.... تلفن، دستگاه فشار، هارد اکسترنال، لیوان، چشم بند ، کرم :)) هرچی فکر کنین خریدم... hdn عزیز هم جدیدا عطر خریده ازش که میگفت اورجینال بوده و خب میتونم زین پس رو عطرهاشم حساب باز کنم....

خلاصه که دارم "من" رو از تنبلانگی و خمودی در میارم بیرون... 

+عصری میخوام برم خونه ی صاحب خونه ی قبلیم سر بزنم... برا دخترشم یه ماگِ خوشگل خریدم تولدش تو آذر بوده... 



دلژین ۹۵-۹-۲۳ ۱۵ ۴ ۱۸۳

دلژین ۹۵-۹-۲۳ ۱۵ ۴ ۱۸۳


۱ ۲ ۳ ۴

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...


نویسندگان