تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


شنبه :

حالا اسم نمیبرم ولی بعضیا من رو روز تولدم دیدن ، بر و بر تو چشمم زل زدن ؛ تبریک نگفتن 😂😂 

آقو دلم میخواست کله اش رو بوکوبونم به دیفال ! :)) 

هیچی تا ظهر کلاس بودیم ، خسته و کوفته برگشتیم خونه ، تا رسیدم ، گوشیم زنگ خورد ... گفت آقای شوهر هرچی پول و کارته با خودش برده ، گفتم بیا اینجا کارت من و پول نقد بگیر بعد برو... گفت باشه ساعت ۴ میام ...

هیچی رفتم یه چرتی بزنم ، تازه چشمام داشت گرم میشد که زنگ زد که دارم میام !! نری حموم ! 😂😑 هیچی دیگه هعی فحشش دادم هعی فحشش دادم...

گفتم این حالا حالا ها که نمیرسه ، وقت دارم یه ربعی برم چرت بزنم ... همین تا اومدم تو تخت زنگ در خونه رو زد...

منم هعی فحشش میدادم هعی دنبال شلوارم بودم 😂 آخرش بعد چند دقیقه در رو باز کردم دیدم بانو پشت در با یه مینی کیک و کادو وای ساده 😂 بعد داره جیغ میزنه ای وااای شمعت خاموش شد 😂

حالا قیافه من ، موها داغون ، چشا پف کرده ! لباس تو خونه 😂😂 

داشتم از ذوق میمردم ولی همچنان فحشش میدادم که لامصب من الان با این ریخت از خودم چجوری با این سورپرایزت عکس بگیرم 😂😂

و تصمیم گرفتم از سورپرایز بدون خودم عکس بگیرم فقط :)) 

نمیدونم چجوری مخش کار کرده که اون ماساژوری که یک سال پیش بهش نشون دادم رو رفته گشته و یافته و خریده ! :)) 

خلاصه که کلی سورپرایز شدم ، چون قراره پنجشنبه مهمونی بگیرم برا تولدم و انتظار نداشتم روز تولدم هدیه بگیرم...‌ 


دوشنبه: 
درست روزیه که نمیتونم مرخصی بگیرم به خاطر یکی از استادها که خیلی گیره... و دقیقا همین امروز شورا بود و دوستم و مامان و برادرش از شهرشون اومده بودن برای اینکه دوستم بره پیش دفاع... (دوستم سه سال چیش پدرش فوت شد و مهمان شد شهر خودشون) 
دیروز همه کارهاش رو کرده بودم و امضاها رو گرفته بودم و مطمئن بودم حله همه چیز...
خلاصه ساعت ۱۲ و نیم بود که تونستم از کلاس استاد بزنم بیرون و رفتم و دیدم هنوز نوبتش نشده که بره داخل شورا...
یه کم با مامانش حرف زدم، تا اینکه نوبتش شد و صداش کردن...
بانو کنارم نشسته بود...
داشت حرف میزد...
اما من یک کلمه هم نمیفهمیدم از حرفهاش...
اونجا بود فهمیدم که چقدر برام دوستی که رفته داخل عزیزه که من اینقدر استرس دارم و برام مهمه نتیجه اش ...
استاد بعدی اومد سر کلاس، بانو رفت ، دیدم طولانی داره میشه، رفتم چسبیدم به در اتاق شورا که ببینم چی میگن... 
میشنیدم که رییس بیمارستان داره گیر میده و در مقابل یکی از استادها و استاد راهنماش از دوستم پشتیبانی میکنن! 
غرق شده بودم تو صحبت هاشون که یهو در باز شد ! اول فک کردم دوستمه ! بعد دیدم یکی از اساتیده ! 😂😂 جا خوردم ، استاده خندید گفت چیزی عایدت میشه ؟؟؟ 
گفتم راستش آره 😂 
گفت پس اشکال نداره وایسا و خندید و رفت...
و خداروشکر پروپوزال دوستم هم تایید شد...
بعدش رفتیم با مامان و داداشش نهار خوردیم و کادو تفلدی گرفتم و بعد بردمشون خونه ی کم استراحت کردن و الان هم رفتن... 

+نمیدونم چجور باید خداروشکر کنم که دوستهای خوب دارم تو زندگیم... همین دو سه نفر دوست خوب ،خاطره و انرژی منفی هرچی آدمِ بد هست رو خنثی میکنن ....
+مرسی از تک تکتون برا تبریکات و نظرات... سعی میکنم زوتر جواب بدم ❤ 


دلژین ۹۶-۱۰-۲۵ ۰ ۱۳ ۱۰۲

دلژین ۹۶-۱۰-۲۵ ۰ ۱۳ ۱۰۲


فقط میگم خدا کنه که هیچ جسدی رو سالم پیدا نکنن...

خدا کنه همه اشون همون اول مرده باشن و سوخته باشن...

وگرنه آتیش میگیری وقتی بفهمی شوهرت، پسرت، پدرت ،هفت روز تمام اون زیر نشسته بوده امیدوار و سالم و همه ی امیدش غرق شده ... 



دلژین ۹۶-۱۰-۲۴ ۰ ۱۲ ۹۴

دلژین ۹۶-۱۰-۲۴ ۰ ۱۲ ۹۴


آقو این تخمین سن ها هسسسس :))، الان زدم و فهمیدم ۲۴ سال و ۱۱ ماه و ۲۹ روزمه ! یعنی من وارد ۲۵ سالگی میشم عامو 😂

همش تقصیر اتاق فرمونه ! هعی میگه ۲۷ سالت شد ! 🤣😂

+هووورا یک سال عفو خورد بهم 😂


دلژین ۹۶-۱۰-۲۲ ۲۰ ۹۹

دلژین ۹۶-۱۰-۲۲ ۲۰ ۹۹


هیچ کس نمیدونه...

ولی من از وسط یه جهنم پرت شدم اینجا...

یا بهتره بگم خودم رو کشوندم این جایی که هستم... 

اول بهشت‌‌‌... 

و بالاتر هم میکشونم...

من خودم رو میرسونم به قله ی بهشت... 


+در چند ثانیه مثل فیلم همه ی ماجراهای ریز و درشت زندگیم از جلو چشمم رد شد ... 

+ساعت از ۱۲ شب جمعه که بگذره من وارد ۲۶ سالگی میشم :) 




دلژین ۹۶-۱۰-۲۱ ۴۵ ۱۱ ۳۹۲

دلژین ۹۶-۱۰-۲۱ ۴۵ ۱۱ ۳۹۲


۱ ۲ ۳ ... ۴۹ ۵۰ ۵۱

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...


نویسندگان