تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


من هم صبورم و هم عجول...

البته همیشه بعد از گندی که ناشی از عجول بودنمه تبدیل میشم به یک مزخرفِ زیادی ریلکسِ صبور :)) 

و الآن در فاز صبوری و ریلکسی بعد از یک شتاب زدگی ناشی از بی تجربگی به سر میبرم ! :) 

در حدی که دیگه استرسش رو گذاشتم کنار و تصمیم به انجام کار جدیدی گرفتم و تدابیر امنیتی دارم میچینم و تازه فهمیدم که چی کار باید بکنم !...

+یه نمه از دست خودم عصبانیم ! 

+دیروز خونه رو تمیز کردم و جارو زدم ! امروز حسابی جبران کردم ! اول که در پیرکسم رو زدم هزار تکه کردم شکوندم و بعد از ۳ بار جارو کشیدن هنوز خرده های شیشه گهگاهی به چشمم میخوره !! دومم داشتم برای صبحانه فردام مخلوط میوه و ماست و جو درست میکردم که بسته جو ریخت زمین و ... قشنگ مثل اینایی که شیشه میشورن بارون میاد ، منم جارو میکشم آشغال میاد :/ 

+در رابطه با کتاب ناتور دشت ، ازش انتظاری فراتر از اون تعاریفی که شنیده بودم داشتم ، از آخر کتاب عصبانی بودم و انتظارِ دیگه ای برای پایان داشتم ! ولی الان که چند روز از خوندنش گذشته میفهمم دقیقا نقطه ی قوت کتاب همین انتهای کتابه... حالا خودتون برین بخونیدش دیگه...

تصمیم به شروع کردن آتش بدون دودِ نادر ابراهیمی دارم :)



دلژین ۹۷-۳-۰۴ ۸ ۱۴۵

دلژین ۹۷-۳-۰۴ ۸ ۱۴۵


برای چندمین باره خواب میبینم مادربزرگم زنده اس ! 

تمام شب کابوس میدیدم که اونی که به جای مادربزرگم دفن شده یکی دیگه بوده و خودش زنده تو بیمارستانه و ما تازه فهمیدیم ...

همون شبی هم که فوت کرده بود خواب دیدم تو مرده شور خونه زنده اس و هعی داره حرف میزنه که بگه من نمردم‌ :/ 

+جمعه ی تعطیل بهم‌نیومده ! با کابوس هم که شده ، نیم ساعت خواب بیشتر رو ازم میگیرن... 


دلژین ۹۷-۳-۰۴ ۱۶ ۲۰۱

دلژین ۹۷-۳-۰۴ ۱۶ ۲۰۱


سوپری محله کم بود ، کلّ راننده آژانسهام دیگه فکر میکنن من متاهلم ! :))

آبِ آشامیدنی اینجا به من نمیسازه و همیشه به سوپری محلمون سفارش آب معدنی میدم و اون با کامیون بار آب معدنی‌ همیشه برام آب میاره... 

یک دفعه که داشتن باکس های آب رو خالی میکردن ، آقای فروشنده سوپر که با اون پخش کننده اومده بود ، گفت شما تنهایین اجازه بدین کمکتون کنم بذاریم داخل ... 

خیلی هم ادم خوبیه ها ! از روی انسانیت مطمئنم این رو گفت... 

ولی گفتم نه ممنون ، همسرم الآن حمامه ، شما بذارین همین جلوی در ، اون میاد بر میداره :)) 

امروز هم صبح سوار آژانس شدم ، چند مدت بود حس میکردم این راننده هه یه کمی صمیمی شده ، ولی هیچ حرف بدی یا چیزی نمیزد هیچ وقت و فقط حسم بود... 

امروز تو راه گفت خانم فلانی زاده شما شهر دانشجویی میمونین تابستون ؟ 

گفتم نمیدونم ، احتمالا کارهام تموم بشه یکی دو ماهی برم ...

گفت ایشالا که بمونین !!!!! شما از مشتری های خوب ما هستین !! 

منم گفتم لطف دارین ولی باید برم تهران پیش مامان و بابا و نامزدم ! گناه دارن! 

یهو با تعجب گفت اااااا شمااااا ازدواج کردین مگه !!!! 

گفتم بله دیگه تقریبا... 

بعد گفت شوهرت میذاره کار کنی؟؟؟؟ این همه داری زحمت میکشی هر رووز صبح و ظهر و تعطیلی و ... میری درس میخونی ؟؟؟ 

گفتم بله مشکلی ندارن !

بعد هم گفت منم ۱۱ ساله ازدواج کردم ! زنم هم پرستاره! منم میذارم کار کنه ! اصلا چرا نباید گذاشت که زن کار کنه ؟؟ 

گفتم بعله ! :)))

الانم مطمئنم وقتی برگشته آژانس گفته بچه هاااا خانم فلانی زاده متاهله ها :))) و همه اشون فهمیدن... 

خلاصه که گاهی آدم مجبوره برای محافظت خودش از این دروغ ها ی گنده بگه ! 

از اون دروغ ها که گفتنش واجبه و کمی ناراحت کننده...

ناراحت کننده که هنوز در کشوری زندگی میکنم که مجبورم به دروغ وانمود به وجود مردی در زندگیم کنم برای امنیت بیشتر !!! 


دلژین ۹۷-۳-۰۳ ۳۲ ۳۳۴

دلژین ۹۷-۳-۰۳ ۳۲ ۳۳۴


شهرزاد رو دانلود کردم و به دختر صاب خونم گفتم میارم برات... خلاصه ریختم رو فلش و چادرم رو انداختم سرم و در و بستم که برم طبقه بالا :/ ای داد بیداد ! کلیدم پشت درم و ... 

هیچی رفتم فلش رو دادم و گفتم اجاره ی راهرو چنده ؟ :))) به یه آب و نون ؟؟؟ من گیر افتادم تو راهرو دیگه :)) 

فقط خدارو شکر کردم که چادرم رو سرم کردم :)) 

چون گاهی احتمال میدم کسی تو راهرو نباشه و دختر صاب خونه درم رو باز کنه دیگه چیزی سرم نمیکنم :)) 

خلاصه پسر صاب خونه با کلی پیچ گوشتی اومد پایین و دختر صاب خونه ام با کلید یدک...

اول با کلید یدک امتحان کردیم ، ولی چون قفل کامپیوتری بود و پشت در کلید بود هعی میچرخید و اصلا باز نمیشد...

بعد هم پسر صاب خونه سعی کرد با پیچ گوشتی، کلا قفل رو باز کنه که هر کاار کردیم نشد‌... 

رفت قفل ساز خبر کنه ، منم نالان اویزون درم با اون چادرم ، التماس کنان به خدا ، که دمت گررم دم افطاره ! اذیت نکن ! کااار دارما :)) کلید یدک رو هعی چرخوندم... هعی چرخوندم... هعی چرخوندم :)) تا در باز شد ! منم دهنم ۵ متر باااز :))) 

دختر صاب خونم پرید روی من که تو روخدااا دعا کن برا ما دعات میگیره، چجووووری باز کردی در رو !!!😂😂😂😂 

گفتم بابا پااااشو برو دنبال داداشت زنگ نزنه کلید سااز :))

خلاصه هیچی بعدا بانو گفت به دعات ربط نداشته راحت با کلید باز میشن این در ها حتی اگر کلید پشت در باشه :/ :))

ولی خب فکر کن من میموندم پشت در ، بدون موبایل و پول و کلید ، با اون چادر گل گلی  ، بعد کسیم تو ساختمون نبود :/ 

باید با اون چادر راه میفتادم تو شهر دنبال کلید ساز ، اونم مگه خله به یه دختر این ریختی اعتماد کنه بیاد در یه خونه رو باز کنه ؟ :)) 

بعد حالا اگر چاااادره سرم نبودددد چی !!!! احتمالا میگرفتنم به عنوان مجنونی ، سیاسی ای ، اغفال شده ای چیزی میبردنم اوین :/ 

+یک ماههه ، ناتورِ دشت دستمه :/ دیگه قول دادم امشب تموم شه... خیلیی خوبه کتابش ولی نمیدونم چرا حس خوندنم نیست...

+چقدر این قسمت ۱۴ شهرزاد رو دوست داشتم اخه :/ خیلی خوب بود که :/

+اوصیکم به نون و پنیر تبریزی و هندونه :/ لامصب کور رو شفا میده از بس خوبه ... 


دلژین ۹۷-۳-۰۱ ۲۴ ۴۶۱

دلژین ۹۷-۳-۰۱ ۲۴ ۴۶۱


۱ ۲ ۳ ... ۶۲ ۶۳ ۶۴

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...


نویسندگان