تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


در شهر دانشجویی ۲ و خوابگاه به سر میبردم...

دیشب بعد از درمانگاه و جدا شدن از بچه ها که رفتن سمت شهر دانشجویی ۱ ، من موندم و حدود یک ساعتی برای خودم چرخ زدم تو شهر و بعد هم برگشتم خوابگاه ، کلی به مسئولش تاکید کردم که من بلیط دارم صبح زود از اینجا ! گفت نگران نباااش در خدمتیم، هستیم همیشه...

آقو خوب شد من ۴۵ دقیقه زودتر از اتاق زدم بیرون به قصد آژانس...

رفتم دیدم ای داد بیداد در خروجی خوابگاه بسته اس...

هیچ احدی هم نبود ...

اونقدر کوبوندم به در داد زدم...

هییییچ کس نبود...

یک ربع گذشت و من داشتم سکته میکردم ! 

چون اگر امروز نمیرفتم تهران دیگه نمیتونستم برم ! تعطیلاته و همه ی بلیط ها به فروش رفته... 

برای یک لحظه نشستم روی زمین... 

یه کم فکر کردم ...

یهو یادم افتاد که من از شماره ی آژانسی که داخل شهرک خوابگاهه عکس گرفتم ، سریع شماره رو گرفتم و موضوع رو به اون آقای پشت خط گفتم و کلی التماسش کردم که یه کاری برام بکنه ... زمان داره میگذره... 

دوباره بلند شدم و با تمام قدرت میکوبیدم به در خروجی ...

تو همین حین دیدم یه دختره خواب آلو با لباس تو خونه اومد میگه در بسته اس ؟؟؟ 

میگم آره...

خیلی ریلکس گفت ااااا... من بلیط دارم !!! 

گفتم برووو حاضر شووووو ! چرا همین جا ایستادی ؟؟؟؟؟؟ 

گفت باید برم یه خوابگاه دیگه وسائلم اونجاس!!!! (یه حالت شهرکه که ۵ تا ساختمون جدا داخلشه ) 

من داشتم سکته میکردم و میکوبوندم به در ! اونوقت این ریلکس ایستاده بود با لباس تو خونه و چشماش رو میمالید ! دلم میخواست عین تو فیلم ها دختره رو بلند کنم بکوبونمش تو شیشه بلکه هم دلم خنک بشه و هم شیشه ی در خروجی بشکنه و من برم...

تو همین حین هم مدام زنگ میزدم به اون آژانسه و مرده گفت نترس نترس من تو رو میرسونمت ! آروووم باااش من درستش میکنم...

خلاصه خدا خیرش بده رفت دم نگهبانی ، نگهبانی رو خبر کرد ... 

نگهبانی هم اومده بوده یکی از سرپرست های در ورودی شهرک رو خبر کرده بود... 

یهو دیدم که یکی از سرپرست ها از بیرون داره میاد سمت در ، از پشت شیشه در خروجی گفت من کلید این در رو ندااارم ، باید خانم فلانی رو پیدا کنید ! 

چند بار هم در رو سعی کرد باز کنه ولی نشد !! 

دلم میخواست بشینم زمین و گریه کنم ... 

بنده خدا سرپرست خوابگاه که دیشب بهم قول داده بود که خیالم راحت باشه و این جا همیشه یکی هست در رو باز کنه مدام از پشت در میگفت من معذرت میخوام ! من معذرت میخوااام ! 

قاطی کردم و داد زدم گفتم بسه فقط بهم بگو تو کدوم یکی از این ۶۰ تا اتاق میتونم اونی که کلید داره رو پیدا کنم ! اسمش چیه ! 

اسمش و گفت و گفت برو بلوک ۱ ... 

آقا من نمیدونم با چه سرعتی میدوییدم ...

رفتم بلوک ۱ و همون طبقه اول فریاد زدم خانممم فلاااانی !!!! خاااانمممم فلااانی !!!! 

یهو دیدم یه دختر پریشون و خواب از همون طبقه اول از یکی از اتاقها پرید بیرون ! 

گفتم تو فلانی ؟؟؟ 

گفت چی شدهه؟؟؟؟

گفتم کلید در دست تو ئه ؟؟؟؟ 

گفت در که بازههه ! 

گفتم نیییسست ! در بسته اس ! نه من تونستم بازش کنم نه سرپرست نه اون دختره ! 

گفت نه بااازه !

با یه غیظی نگاهش کردم گفتم خودت رو همین الان تکون بده و بیا اگه بلدی در رو باز کن!

رفتم دم در بلوک ۱ داد زدم به سمت دختر ریلکس؛ که میگه در بااازه بکش ببین میتونی باز کنی !!! من اومدم!!!

آقا دوباره دوییدم...

دختره ریلکس تونسته بود با کمک هل دادن سرپرست از اون طرف و کشیدن خودش در رو باز کنه...

چشمام دیگه انگار هیچ چیز نمیدید ! 

فقط دیدم دختر ریلکس دویید که بره تو خوابگاهش ...

منم دوییدم که برم دم در اصلی و آژانس سوار شم...

ساعت یک ربع به ۷ بود...

مطمئن بودم اینجا ایرانه و قطارم حتما تا ۷ و نیم تاخیر داره ! 

اما من آدم ایران نیستم گویا ! و همیشه عین احمق ها نیم ساعت زودتر از حرکت قطار تو ایستگاهم ! 

ولی باز با این حال استرس داشتم ! 

راننده ی آژانس دوید سمتم گفت تو بودی گیر کرده بودی ؟؟؟ 

میخواستم جلوش بزنم زیر گریه ! 

گفتم آره...

یهو کیسه تو دستم رو ازم گرفت و گفت بهت قول دادم میرسونمت ! بدووو ! 

منم پشت سرش دوییدم و سوار ماشینش شدم و رفتیم...

فکر نمیکردم اونقدر ایستگاه راه آهنش دور باشع ! هر ثانیه به ساعت نگاه میکردم...

راننده هم با سرعت زیادی میرفت...

ساعت ۷ شده بود...

حرکت من ۷ بود...

هنوز نرسیده بودیم...

تکیه دادم به صندلی ، شیشه ماشین رو دادم پایین ، باد خنک خورد توی صورتم ، یه نفس عمیق کشیدم و یهو زدم زیر خنده...

راننده یک لحظه فکر کرد دارم گریه میکنم :))

گفت چراااا گریه میکنی! 

اگر جا موندی من خودم میبرمت تهران ! 

یهو برگشت دید دارم میخندم !! :))

گفت تو که داری میخندی ! 

گفتم به این میخندم که تصور بسته بودن یک در و کلید نداشتن ، باعث شد نتونم اون در رو باز کنم ! نه من ! حتی سرپرست خوابگاهی که اون طرف میدونست در ایراد داره و کمی باید زور زد تا باز شه ... 

یاد این فیل هایی افتادم که از بچگی پاشون رو میبندن به درخت ، وقتی بزرگتر میشن ، طناب رو به پاشون گره میزنن ولی دیگه به درخت نمیبندن... ولی اون فیل عمرا تکون نمیخوره ، چون تصور میکنه نمیتونه حرکت کنه... 

نمیفهمه حتی اگر به درختم بسته بشه پاش به یک تکون میتونه حالا که بزرگ شده درخت رو از جاش در بیاره و حرکت کنه... 

و هم چنان میخندیدم و بی اختیار همه ی این ها رو بلند بلند و با خنده برای راننده گفتم ! 

رسیدیم ! 

ساعت ۷ و ۵ دقیقه بود...

راننده برگشت مبهوت نگاهم کرد و گفت چیزی نیست ! عصبی شدی فقط که این شکلی شدی ! :))) 

بنده خدا پیاده شد با من و اومد تو ایستگاه تا ببینه قطارم رفته یا نه...

قطارم تاخیر داشت تا ۷ و نیم...

پولش رو بهش دادم و کلی ازش تشکر کردم ...

بهم گفت اگر رفته بود من تا تهران میبردمت... 

از این به بعد کار داشتی به خودم بیا بگو دخترم...

و رفت... 

و منم ساعت ۷ و نیم سوار قطار شدم...

و الان تو راه تهرانم... 

....

+همیشه به هر در بسته ای خوردین اونقدر بکشینش شاید باز شه... هیچ وقت "فقط" منتظر کلید نمونین... 



دلژین ۹۶-۸-۲۵ ۱۴ ۱۲ ۱۸۲

دلژین ۹۶-۸-۲۵ ۱۴ ۱۲ ۱۸۲


اولین چیزی که توجه شما رو به خودش جلب میکنه نوشته ی روی جلد کتابه :
بهترین رمان عاشقانه ی سال 2016 
وخب قطعا فکر میکنید که واااااو (wow) پس خیلیییییی چیز توپیه...
نه ...
شما کاملا با یک کتاب معمولی، نویسنده ی معمولی و قلم معمولی رو به رو میشید...
اما ...
داستان و هدفِ اصلیِ کتاب اصلا کلیشه نیست ...
و به یک موضوع اجتماعیِ کمتر پرداخته شده ، میپردازه ... 
من مثل بانو نظرم اینه که هر کسی، خصوصا خانم ها بهتره که این کتاب رو قبل از ازدواج مطالعه کنن...
کتاب اونقدر جذاب هست که بشه به راحتی تمومش کرد و باعث میشه که شما به موضوع خاصی فکر کنید و شاید به شما در مدیریت کردن بخشی از روابطتون در حال و یا آینده بتونه کمک کنه... 
در کل از ۱ تا ۱۰ من به این کتاب امتیاز ۶ یا حتی ۷ رو میدم ... علت امتیاز بالایی که دادم روان بودن و داستان خوب اون هستش... 
و نکته ی آخر در رابطه با این کتاب این که خیلی مناسب هدیه دادن به خانم هاس... 
+عکس از گوگل 
+من هنوز فرصت نکردم متاسفانه نظراتتون رو پاسخ بدم و تایید کنم :) احتمالا آخر هفته ی دیگه ! ماااچ به لپ های همتون 

دلژین ۹۶-۸-۲۴ ۴ ۵ ۷۵

دلژین ۹۶-۸-۲۴ ۴ ۵ ۷۵


از اول تا آخرش بغض کردم و اشک ریختم....

برای ۲ ساعت این فیلم شما رو از دنیای خودتون جدا میکنه و میبره به شهرستان اندیمشک در سال های جنگ، کنار شیر زن ها... 

و با تک تک سلول هاتون حس و حال شیرزن های منتظر رو درک میکنین... 

توصیه میشه...

خیلی زیاد توصیه میشه...


دلژین ۹۶-۸-۲۱ ۱۷ ۸ ۲۶۷

دلژین ۹۶-۸-۲۱ ۱۷ ۸ ۲۶۷


سلامممممممممممممممممم

خب برمیگردیم به زندگی عادی خودمون :))

امروز خروخر (kherro kherr) رفتیم شهر دانشجویی دو و خروخر برگشتیم و با خستگی تمام تو شهر دانشجویی 1 امتحان دادم...

امتحان آسون نبود و خب مثل قبلی که خیلی خوب بود، خوب نشد :) اما نتیجه اش مهم نیست، مهم تموم شدنشه...

بعدش هم اومدم خونه از خستگی ولو شدم و سردرد و تهوع و فهمیدم که هوای آزاد خیابونم کم شده و به بهونه ی بلیط و دمپایی برای خودم و بانو و یک دست قاشق چنگال و در نهایت داروخانه راهی کوی و برزن شدم :))

و یک ساعت بعد با یک کیسه حاوی دو جفت دمپایی حمام برای خوابگاه،یک دست قاشق و چنگال بسیار ارزان قیمت، یک عدد ماست ایسلندی(خیلی خوبه بخورین)،و یک عدد شیر کاکایو از این مدل قدیمی طور ها ،یک شاخه نبات ،یک دست آینه و شعمدان...اااا اهممم چیزه ، همون اونا به جز نبات و آینه شمعدون و یک جفت بلیط رفت و برگشت به تهران ، به منزل بازگردیدم ( بمیرم برای اهل ادب که دارن الان با خوندن این چند خط بی محتوا شیک (shake) میشن :)) )

پوکیدم به خدا...

بله بله... قرعه افتاده تو فال این ماه ما که کلا تو جاده باشیم :)) بریم شهر دانشجویی 2 و تهران و ...

به من باید بگن دلژینِ جاده هااا...

از همه ی اینها بگذریم میرسیم به فیلم و کتاب که فیلم و کتاب خونم بدفرم اومده پایین... :))

خب برای حسن شروع کار در حال دانلود فیلم ویلایی ها هستم برای امشب :) امیدوارم که خیلییی خوب باشه.....

و خب...

3 انتخاب کتاب دارم  :

1/و کسی نماند جز ما

2/ریگ روان

3/آتش بدون دود

...

خب خب من اولی رو انتخاب میکنم چون امانته از سمت بانو زودتر بخونمش :))

و میام میگم که چطور بوود...

+ماجراهاای خوابگاه از 2شنبه شروع مییییشووود :دی



دلژین ۹۶-۸-۲۰ ۹ ۷ ۱۰۷

دلژین ۹۶-۸-۲۰ ۹ ۷ ۱۰۷


۱ ۲ ۳ ... ۴۵ ۴۶ ۴۷

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...