تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


یادش به خیر 

سال ها پیش یه دخترکی بود از دیار افغانستان، اسمش مُرسَل گلی بود...

یه غذایی درست میکرد بهش میگفت پلو افغانی ...

توش پر بود از کشمش و زرشک و مغز بادوم و پسته و بادوم هندی ... 

البته خیلی خوشگل درست میکرد... یه چیز تو مایه های مرصع پلو خودمون تمام آجیل ها و کشمش و زرشک ها رو جدا تفت میداد میریخت رو برنج....

من عاشق این غذاش بودم...

حالا امروز من یهو یادش افتادم... اون موقع ها ۱۹ سالش بود...الان باید چیزی حدود ۳۰ سالش باشه... نمیدونم کجاست ... چیکار میکنه... ولی از ته دل امروز یادش کردم و براش ارزوی خوشبختی کردم...

و همین شد که من به شیوه ی خودم برای نهار امروز افغانی پلو درست کردم...

خیلی راحته...

پیاز رو اول تفت میدین ، سرخ که شد فیله تکه شده یا سینه تکه شده مرغ رو بهش اضافه میکنین ، زعفرون و فلفل میزنین... مرغ ها سریع میپزن ، بعد بهشون کشمش و زرشک خلال پسته و بادوم اضافه میکنین ، درش رو میبندین تا یه کم مزه ها به خرد هم برن ، بعد در رو باز میکنین تا سرخ بشن ، بعد از قبل هم برنجتون رو میپزین کامل ، و بعد قاطی مواد میکنین... و نوش جان... 

+من از افغان ها خیلی خاطره های خوبی دارم....

مرسَل گلی 

نظر

حسین آقا...

حتی ازشون یه بار پول افغانی عیدی گرفتم و خدا میدونه من اون موقع چقدر بال درآوردم...

اقا نظر که از بچگی های ما  با ما بود تا همین ۵ سال پیش که وضعش خوب شد و خونه خرید و زن گرفت و رفت و دیگه ازش خبر ندارم...

انسان های شریف ، زحمت کش ، چشم و دل پاک، امین ...

و حالا تو همین بلاگستون خودمون یه دوست خوب افغان دارم که با خوندن پست دیشبش تمام خاطرات خوب من از این آدم ها زنده شد و امروز صبح من هوس افغانی پلو های مرسل گلی رو کردم... 


دلژین ۹۶-۶-۳۱ ۰ ۰ ۳

دلژین ۹۶-۶-۳۱ ۰ ۰ ۳


چرا هرچقدر سن بالاتر میره آدم سخت گیر تر میشه ؟ 
ازدواج رو میگم... 
دیشب خانومِ یکی از همکارهای بابا زنگ زده بود مامان که بیان برای آشنایی من و پسرش... 
دو روز قبلش هم شوهرش زنگ زده به بابام ، بابامم گفته خانومم پیش مریمه به اون زنگ بزنین :)) به ماهم هیچی نگفته بوده :/ 
و تا مامان به من گفت در لحظه به مامانم گفتم بگو، نه ! و کلی اه و پیف کردم که طرف دیلاقه ، طرف فلانه ، طرف اینجوری حرف میزنه و طرف خل و چله و ... ! 
بعد امروز داشتم فکر میکردم ، خب بالام جان خود تو چی هستی مثلا ؟ 
بخوان ایراد بذارن از سر تا پات میتونن ایراد بذارن... 
اخلاقم که نداری مثل هاپو پاچه میگیری ... 
از لحاظ خل و چلیت هم که همتا نداری... 
ولی بازم اون ته مغزم راضی نمیشه ... 
در حال حاضر اونقدر دلیل شخصی دارم برای نپذیرفتن کسی و اونقدر ایده آل هام پررنگ شدن و اونقدر تجرد همراه با استقلال بهم مزه کرده، که اصلا نمیخوام با کسی آشنا شم و یه جمله معروف دارم که سر خر نمیخوام  ... 
والا...
و این خوب نیست ! 
بعله بعله...
خوب نیست... 
یعنی اگر از منِ ۲۵ ، ۲۶ ساله بپرسید، میگم هرچه زودتر ازدواج کنین :)) چون هرچی سن میره بالاتر ، واقعا روز به روز سخت تر میشه و شما متوقع تر میشید...
یعنی اگر برگردم عقب ، همون ۱۸ سالگی ازدواج میکنم...تو اون سن کم توقع بودم، احساساتم خیلی بیشتر بود ... 
اما الان شدم یه بت بی احساس که ازدواج برام مسخره اس... و میگم اصلا برای چی باید ازدواج کنم وقتی حوصله یکی دیگه رو ندارم ! و کلی کار خوشایند میپیچه تو سرم که میتونم تو تجرد ازشون نهایت لذت رو ببرم...
والا ! 
+امضا : یک مجرد خیلی پر توقع که لالایی میخونه ولی خودش خوابش نمیبره :)) اما شما خوابتون ببره ؛) 


دلژین ۹۶-۶-۳۰ ۲۸ ۱۰ ۲۷۷

دلژین ۹۶-۶-۳۰ ۲۸ ۱۰ ۲۷۷


دیروز یا پریروز بود ظهر داشتم با نهار خندوانه میدیدم ، یک خانمی بود داشت صحبت میکرد و مضمون صحبتش این بود که بچه ها رو اونقدر غرق تحصیل و دستاوردهای مختلف میکنیم که بچه زندگی کردن و حتی لبخند زدن رو یاد نمیگیره... و بعد این بچه بزرگ میشه ، بهش سووییچ یه ماشین و کلید یک خونه رو میدیم و میگیم بزرگ شدی ؛ برو زندگی کن...

این بچه اصلا بلد نیست زندگی کنه !!

خب حالا بچه رتبه ی ۱ کنکور شد،تو المپیاد مدال طلا آورد، قهرمان شنا شد ، همه ی کتاب های دنیا رو خوند، قهرمان سوارکاری شد ، ۵ تا زبان زنده ی دنیا رو حرف زد ... آیا زندگی کردن هم بلده ؟؟ یا فقط مشغولش کردیم به کسب مقام و رتبه ؟

نه که بگم کسی که قهرمانه یا رتبه ی ۱ ئه زندگی بلد نیست ، نه منظور اون مشغول کردن بیش از حد بچه ها به این چنین کارهاییه ، بچه ۷ سالشه ، تابستون کلاس تقویتی مدرسه میره، شنا میره، زبان میره، تنیس میره،نقاشی میره، شبم جنازه اش میاد و میخوابه یا با مادر پدره مشغول علافی! 

پدره یه گوشه ، مادره یه گوشه... بچه هم برا خودش تنها یه گوشه ...

نه بلده با ۵ نفر بازی درست بکنه ، نه بلده درست ارتباط برقرار بکنه ! نه چیزی از زندگیش میفهمه...

و این نتیجه اش میشه نسل سوسول و تیتیش مامانیِ ما که تا ۵۰ سالگیشم نمیتونه دست مادر پدره رو رها کنه‌...

بلد نیست تنها زندگی کنه.‌.. 

همش دنبال جایگزینه...

دنبال یکی که مراقبش باشه...

ازدواج میکنه با یکی بدتر از خودش...

بلد نیستن زندگی کنن ...

و میشه آش شله قلمکار... 

+به بچه هامون زندگی کردن رو یاد بدیم... 


دلژین ۹۶-۶-۳۰ ۱۷ ۹ ۱۴۹

دلژین ۹۶-۶-۳۰ ۱۷ ۹ ۱۴۹


همیشه لازمه ی شروع یه میز مرتبه... 

اون دفترچه وسطیه جدیده :دی برای شروع سال نوم ... خب منم دل دارم هعی این جغله ها رو میبینم دفترهای خوشگل خوشگل... 

آقو اصل قضیه اینه که امروز ما عصری رفتیم اون موبایل عتیقه روی میز رو باتریش رو ردیف کنیم ، اتاق فرمون گوشیش قاط زده بدیم ببره..‌. 

هیچی رفتیم ، گفت باید شوک بدم ، چیکار کنم :)) 

اقو ما رفتیم خرید هامون رو کردیم و برگشتیم ، گفت بیا این گوشیت رو تاخت بزن...

گفتم جوووون ؟؟؟؟ 

گفت با یه نوکیای ۱۵۰ تومنی آکبند تاخت میزنم باهات ، ۵۰ تومنم میدم ! 

نخواستی ۲۰۰ نقد میدم :/ 

اقو یه نگاه به لعبت عتیقه ام کردم ؛ یه نگاه به سیبیل های پسره و تو دلم گفتم حتما بیش از این می ارزه عتیقه شده :))) 

جواب منفی دادم...

تازه بازم اصرار کرد ... 

ولی الان پشیمونم  باید میدادم یه گوشی اکبند نو میگرفتم خب ! :)) 

آقو واقعا چرا حاضره ۲۰۰ بده پا این ؟؟؟ 

+وااای اخ جووون دو روز دیگه مهر میااااد 😍😍😍😍


دلژین ۹۶-۶-۲۹ ۱۶ ۸ ۱۸۷

دلژین ۹۶-۶-۲۹ ۱۶ ۸ ۱۸۷


۱ ۲ ۳ ... ۴۰ ۴۱ ۴۲

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...