تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


عین دیوانه ها صبح به زور چشمهایم را باز میکنم...

نیم خیز میشوم روی تخت...

نهایت دو یا سه ساعت خوابیده باشم...

تازه یادم می افتد چه اتفاق هایی افتاده...

درست عین آدمهایی که در مستی به سر می برند و تازه هشیار شده اند...

چند ساعت بعد تلفن را برمیدارم و زنگ میزنم و خودم را معرفی میکنم و خواهش میکنم...

فکر میکنم بغض صدایم وادارش میکند به درخواستم پاسخ مثبت بدهد و البته خرشانسی مثل دفعه قبل...

شش ساعت بعد نشسته ام رو به روی استاد...

قبل نشستن روی آن صندلیِ چرمِ قهوه ای در آن اتاقِ کوچک ، فکر میکردم نهایت ۵ دقیقه سوال کردنم طول بکشد و پاسخی که انتظارش را دارم بگیرم و خوش و خرم از مطبش خارج شوم...

اما خودم را یک دفعه میبینم که مثل ابر بهار اشک میریزد و هق هق میکند... 

۵ دقیقه ی کامل اشک میریزم...

با آرامش نگاهم میکند...

تلفن را برمیدارد و میگوید یک لیوان آب خنک...

منشی برایم یک لیوان آب خنک می آورد...

با همان آرامش نگاهم میکند و میگوید ، خب...

تا هر وقت که دلت بخواهد میتوانی گریه کنی ، اما آب را امتحان کن شاید کمکت کرد...

خنکی آب کمی خنکم میکند...

آب دقیقا همان چیزیست که آتشم را موقتا خاموش میکند...

شروع میکنم به توضیح دادن...

حرف زدن...

از زخم مزمنی میگویم که دوباره باز شده و انگار رسیده است به چرک و خون ...

از دردی میگویم که همیشه کوچک تصورش میکردم ، اما حالا اعتراف میکنم که همچین هم کوچک نیست و اگر همینطور پیش برود زمینم میزند و من تازه داشتم بلند میشدم...

آقای دکتر ! 

من تازه داشتم بلند میشدم ! 

میفهمید یعنی چه؟ 

از چند شبی میگویم که درست نخوابیده ام و خستگی ای که حتی فکر میکنم تا خانه نرسم ...

نگاهم میکند و با آرامش میگوید ، میدانستم اینطور میشود :) 

نگاهش میکنم فقط ...

حالا نوبت اوست ...

حرف میزند و حرف میزند و حرف میزند و خودش برایم یادداشت برمیدارد چون میدانم نمیتوانم تکان بخورم و حتی قلمی دستم بگیرم ...

چیزهایی را یادآوری میکند و میگوید بر خلاف ظاهر و رفتارت بسیار روحیه ی حساسی داری و این از همان اول مشخص بود ...

اما تا همان جا هم خیلی عااالی پیش رفتی ! من انتظار داشتم زودتر از این با شرایطی متفاوت تر و خیلی بدتر اینجا ببینمت ! 

فکر نمیکردم تا اینجا قدرت داشته باشی و مقاومت کنی !

و این عالی است ...

تو حساس و در عین حال قدرتمند هستی ! 

تحسینت میکنم...

آب میخواهی مجدد ؟ 

میخندم و میگویم فکر کنم الآن دیگر آن دختر چند دقیقه ی پیش نیستم و لباسِ هِرکولم را مجدد تنم کرده ام ...

میخندد...

میگوید گهگاهی لباس هرکولت را در بیاور و راحت باش دختر ...

میخندم ...

کاری که فکر میکردم ۵ دقیقه طول بکشد ، دقیقا ۱ ساعت و ربع طول کشید...

آخر حرفهایمان کمی بغض میکنم و میگویم فکر کنم این یکی از سخت ترین کارهایی باشد که در زندگیم انجام میدهم... 

دل کندن سخت است...

بارها و بارها امتحانش کردم...

درد دارد...

خیلی درد دارد...

لبخند میزند و میگوید اما تو از پسش بر می آیی...

مثل همان مرحله ی قبل که خوب دوام آوردی...

میتوانی‌...

من تو را در جاهای خیلی خوبی میبینم...

میدانی که حرف هایم رد خور ندارد! و با این حرفش میخندیم... 

به جلو خم میشود و دستهایش را روی میز میگذارد و میگوید تو جایت اینجا نیست ... با اطمینان میگویم که به خوبی میشناسمت و اینجایی که الآن ایستادی قطعا جای تو نیست !

این راه ، راهِ تو نیست !

تو آدم این چیزی که ساخته ای و بزرگش کرده ای و بهش شاخ و برگ داده ای نیستی !

خودت هم خوب این را میدانی ...

نه ؟

سرم را به علامت تایید تکان میدهم...

میگوید برای رسیدن به آرامش باید از خیلی چیزها چشم بپوشی...

میفهمی ؟ 

لبخند میزنم و سرم را به معنای تایید تکان میدهم...

بر میگردد و به صندلی اش تکیه میدهد...

لبخند میزند و میگوید تقریبا مطمئنم دیگر به خاطر این موضوع این طرف ها پیدایت نمیشود و میخندد...

میخندم...

خداحافظی میکنم و بیرون می آیم...

الآن نشسته ام روی صندلی های کنار خیابان...

با چشم های پف کرده...

بی توجه به آدمهایی که نشسته اند و نگاهم میکنند برایتان مینویسم... 

احتمالا با خودشان فکر میکنند طفلک حتما یا خودش یا نزدیکانش یک بیماری صعب العلاج گرفته که این وسط بین ساختمان این همه پزشک با چشم های پف کرده و قرمز نشسته و احتمالا هم در ذهنشان با هم مسابقه میدهند که از مطب کدام پزشک درآمده و بیماریش چیست و ...

اما...

سالهاست که مینویسم...

خودم میگویم حداقل ۸ سال... 

اما دقیق که فکر میکنم حداقل ۱۰ سالی میشود...

تعلق خاطری که به دلژین دارم را به هیچ کدام از قبلی ها نداشتم...

دلژین...

درست بخشی از وجودم...

شاید هم ، همه ی وجودم است...

و نمیدانید که چقددددر سخت است وجودت را جایی بگذاری و برای همیشه بروی...

وبلاگ جدید و نوشتن جدیدی فعلا در کار نیست...

آخر خیلی طول میکشد تا آدم بتواند آن بخش از وجودش را دوباره شکل بدهد و از نو بسازد...

و از نو بنویسد...

آخرین باری که این کار را کردم دو ، سه سالی طول کشید تا به نوشتن و سرپا کردنِ یک وجودِ دوباره برسم...

نمیدانم...

با همه ی ناراحتی ام، دلژین در ساعت ۷ بعد از ظهر در تاریخ ۲۸ تیرماه برای همیشه حذف میشود...

برای دلژین دعا کنید :)

دلژین را حلال کنید :) 

دلژین را ببخشید که توان و دل پاسخ دادن به نظراتتان را ندارد :)

دلژین همیشه دوستتان دارد ... :) 


+عذر میخوام اگر نگرانتون کردم مهربونها... دلژین حالش خوبه الهی شکر، سلامته ، اتفاق ناگواری هم نیفتاده :) فقط به صلاحشه که این وبلاگ حذف بشه :) به زمان و گذرش احتیاج داره...

همین مهربونهای من :)  

خدانگهدارتان

                           "دلژین"



دلژین ۹۷-۴-۲۷ ۴۳ ۳۵۹

دلژین ۹۷-۴-۲۷ ۴۳ ۳۵۹


من عاشق این وبلاگم...
عاشق دلژین...
واقعا دل کندن از دلژین برام سخته...
حتی گاهی خودم،خودم رو دلژین صدا میکنم تو خونه :))
اما شاید ببندم اینجا رو :) 
شاید ...
به دلایل کاملا شخصی :)

دلژین ۹۷-۴-۲۵ ۳۹ ۵۳۴

دلژین ۹۷-۴-۲۵ ۳۹ ۵۳۴


خیلی تغییر کردم...
تا همین چند وقت پیش ، شاید مثلا میرفتم مغازه ، از چیزی خوشم میومد ، میخریدمش... 
اما دیشب بعد از آزمایشگاه که میومدم رفتم شهر کتاب...
اولش کلی کتاب برداشتم به خاطر تخفیفی که زده بودن... 
بعد یهو نگاه کردم ، گفتم من حداقل ۱۰ جلد کتاب نخونده دارم !!! 
چرا باید بخرمشون ؟
بعد دونه دونه رفتم گذاشتم سر جاشون...
رفتم قسمت لوازم التحریر ها...
هعی نگاه میکردم ، دستم به دفتری، خودکاری چیزی که میرفت ، ناخودآگاه میگفتم من که دارم از اینها... 
برای چی دوباره بخرم ؟؟ 
و این شد که کاملا دست خالی و بدون خرید اومدم از اونجا بیرون و به خرید یک روسری برای تولد صاحب خونه ی قبلیم اکتفا کردم...
+در چله ی قبلی شکست خوردم ! ولی از رو نمیرم ! دوباره از اول شروعش میکنم... واقعا بعضی اعتیادها عجیبن... منم که معتاااد :)) 
+تمام وقت من با پایان نامه و درس برای امتحان پره انترنی شهریور و یک جا برای ورزش، پرِ پر شده ! چه تصوراتی داشتم ! گفتم کلی وقت اضافه میارم...
باید بشینم و یک برنامه توپ رو بیارم روی کاغذ ! تا یه موقع اشتباه نکنم :))
+بچه ها غذاهایی که من میذارم داخل وب چند خصوصیت داره... یه عده اعتراض کردن بهم که جذابیت ندارن و به درد نمیخورن... 
۱ اینکه موادش در دسترسه 
۲ از مواد عجیب و غریب و گرون استفاده نمیشه و خیلی ارزونن
۳ عکس هایی که میذارم تزیینی نیست ! دقیقا همون مدلیه که هممون تو خونه هامون با پیژامه و لباس راحتی میشینیم غذا میخوریم :)) ! پس دیگه ایراد نگیرین که چقدر عکس شلخته و ... اس ! عکس شلخته نیست ! تزیین نداره ! و به همون شکل واقعیش هست ! شما تو خونه هاتون تو بشقاب طلا و تزییناتِ سرآشپز بین المللی غذا میل میکنین ؟؟؟ :))
و ۴ ! سالمن ! 


دلژین ۹۷-۴-۲۵ ۸ ۱۳۱

دلژین ۹۷-۴-۲۵ ۸ ۱۳۱


بچه ها یه چیز یادتون بددددم 

انگشتهاتون رو هم میخورین ! 

فکر میکنم این یک غذای محلی برای یا خراسانه یا کرمانشاه! دقیق نمیدونم...

اسمشم نمیدونم :))) 

اما بهش میگم تلیت کشک و خورشت بادمجون...

مواد لازم:

گوجه فرنگی 

بادمجان 

کشک 

نعنا 

گردو خرد شده 

نان سنگک سفت خرد شده 

زردچوبه 

سیر

پیاز 


دستورشم راااحت...


شما بادمجون هاتون رو سرخ میکنین ...

روش گوجه هاتون رو میچینین ، تو آب جوش کمی رب حل میکنین ، بهش اضافه میکنین و میذارین جا بیفته...

جا که افتاد تو یه قابلمه سیر و پیاز سرخ میکنین و زردچوبه میزنین، سرخ که شد بهش نعنا و گردوی خرد شده رو اضافه میکنین و ۱ دقیقه تفت میدین ، بعد کشک و کمی آب اصافه میکنین و میذارین بجوشه...

۵ دقیقه که جوشید ، نون سنگک که ترجیحا خشک و قرچ قرچی باشه رو بهش اضافه میکنین و زیرش رو خاموش میکنین ...

بعد خورشت بادمجونتون رو داخل یک ظرف جدا و تلیت کشکتون رو هم یه ظرف جدا میکشین و میارین سر میز و با خانواده نوش جونتون میکنین و حسااابی حال میکنین... 

مزه اش شبیه همون کشک بادمجونه :)) ولی من خیلی بیشتر از کشک بادمجون دوسش دارم... 


دلژین ۹۷-۴-۲۴ ۳۸ ۳۲۳

دلژین ۹۷-۴-۲۴ ۳۸ ۳۲۳


۱ ۲ ۳ ... ۷۰ ۷۱ ۷۲

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...


نویسندگان