تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


۳۹ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

یهو بنزین تموم کردم...

اوج خستگیم اونجا بود که تازه فهمیدم بدخوابی های این چند وقت درست قبل از امتحان عملی همه ی توانم رو انگار گرفته... 

با یه لبخند مصنوعی وارد اتاق شدم ، نشستم جلوی ۴ تا استاد متخصص... گفتن اسمت رو بنویس و بلند بخونش...

دستام به طور واضح میلرزید از ضعف... یکیشون گفت چرا اینقدر دستت میلرزه ، من خنده ی مصنوعیم رو کش دار تر کردم و گفتم مشکلی نیست...

سوالاشون رو پرسیدن و کامل جواب دادم و گفتن عالی بود و اومدم بیرون... 

بعد از کلی وقت ، طلسم شکستم و خودم رو مهمون یه اب پرتقال پر از شکرِ بوفه ی بیمارستان کردم و با بانو زدیم بیرون و من ترجیح دادم تا خونه پیاده برم... 

سر راه مغازه ها رو با خیال راحت نگاه میکردم ، میرفتم تو ، قیمت میکردم ، یهو بلند پشت یه ویترین میگفتم وای این چقدر خوشگله ... 

تهشم رسیدم به شهر کتاب دوست داشتنیم... برای خودم تقویم "من" ۹۶ رو گرفتم... قرمزش رو...

یه گشتی توش زدم و تو قسمت کتاب کودک و نوجوانش بودم که یک طلبه و زنش اومدن سمت اون قفسه، اومده بودن برای بچه اشون کتاب بخرن... داشتن با هم صحبت میکردن ،شوهرش میگفت "عزیزم" این چطوره ؟ خانومش میگفت ، شما واردتری "عزیزم"... 

من دلم غنج میرفت برای این عزیزم ها... 

برگشتم و به خانومش گفتم جسارتِ ، من بچگیام کتاب های ژول ورن و رولد دال میخوندم ، به نظرم خیلی بهتر از این دسته کتاب های ناشناسیِ که سمتشونین...

خانومش خیلی مهربون گفت ای خدا خیرت بده برای یه دختر ۹ ساله میخوام، فقط هم یه دونه...

یهو به ذهنم رسید گفتم چرا شازده کوچولو رو نمیگیرین !

خودشونم انگار یهو یادشون افتاده باشه ، متفق القول موافقت کردن... 

گفتم خودتونم بعدش بخونیدش اگر نخوندین...

البته بعدش که رفتن تو ذهنم گفتم اون قسمتی که شازده کوچولو میرسه به یه مرد شراب خوار و مست شاید براشون شوکه کننده باشه 😂

+ظهر خوابم نبرد... از ناراحتیِ آتش نشان ها.... شوهر صاب خونم که گویا رگش بسته اس و نگرانم از استرس و وحشتِ بیش از اندازه اش یه بلایی سرش بیاد...

+طی یک عملیات انتهاری دیشب همه ی ظرف هام رو شستم...خونه تمیز کردن بمونه برای بعد...

+فردا قرارِ شامِ تولدم رو بیرون بدم به دوستای نزدیکم :))

+پاشم برم لامپ بخرم برای سالن و برای آباژور خوشگلم 😍

+من با این ۶۰ تا نظر تایید نشده چه کنم ؟؟؟ 😂 تا فردا ریزه ریزه تایید میکنم و جواب میدم... 

+عنوان =صدای پنچر شدن و باد خالی کردن منه 😂


دلژین ۹۵-۱۰-۳۰ ۹ ۵ ۱۶۷

دلژین ۹۵-۱۰-۳۰ ۹ ۵ ۱۶۷


خدایا رحم کن! ۳۰ تا اتش نشان موندن زیر اوار... 

وای قلبم... :(

مرگ هر انسان دردناکه ... مرگ امدادگر ها دردناک تر...


دلژین ۹۵-۱۰-۳۰ ۸ ۱۰ ۱۵۲

دلژین ۹۵-۱۰-۳۰ ۸ ۱۰ ۱۵۲


داشتم به این فکر میکردم که اگر روزی مردی عاشقم بشه ؛ برای اینکه منصرفش کنم ، کافیه از چند وقت قبل از امتحانم ، یک صندلی بذارم یه گوشه ی خونه که به همه جا تسلط داشته باشه و بشونمش اونجا و بگم سکوت کن و تماشا کن...

خونه ای که کم کم میره رو هوا ، ظرفهای کثیفی که کل سینک و آشپزخونه رو پر میکنن و یک دختر که فقط از پشت میز روی زمین میشینه و یا بالعکس ویا به آشپزخونه میره و قهوه میریزه و تکرار مکرر این پروسه... 

یا وقتی نشسته رو زمین و عین یهودی ها (حین مناجات) جلو عقب میره یهو حس میکنه پاهاش یخ کرده ، یه نگاه میندازه و میبینه دو تا جوراب لنگ به لنگ کثیف وسط پذیرایی افتاده و سینه خیز و با کلی کشش برشون میداره و میپوشتشون...

این وسط ها میتونه ابداعاتی رو هم ببینه جناب عاشق... مثلا عدم وجود ظرف تمیز و اجبار دخترک با موهای ژولیده ، که تخم مرغش رو بندازه مستقیما تو کتری و وقتی آب کتری با اون تخم مرغ توش شروع به جوشیدن کرد ، برای خودش تو تنها لیوان مونده ای که از سه روز پیش داره توش آب و قهوه میخوره ، با همون آب جوش دوباره قهوه درست کنه و بعد چند دقیقه هم تخم مذکور رو در بیاره و با قهوه، دم امتحان نوش جان کنه :))

+آب جوشیده تخم مرغی خیلی هم خاصیت داره عصن :/ 

+حجم مطالب بالاس ، امتحان امروز خوب بود و دعا کنین فردا و پس فردا هم خوب پیش بره...

+پنج شنبه بعد امتحان میگردم دنبال یه کارگر که فقط ظرفهام رو بشوره و بعدش برم حموم و فقط بخوابم... فقططططط... 


دلژین ۹۵-۱۰-۲۸ ۲۲ ۱۰ ۲۰۹

دلژین ۹۵-۱۰-۲۸ ۲۲ ۱۰ ۲۰۹


از درس خوندن و مزایاش که بگذریم میرسیم به خواب  بعد درس !

تمام مدت دیشب داشتم کل درسهایی که خوندم رو مرور میکردم! اونم به صورت کِیسِ زنده...

خیلی برام واقعی بود عصن... 

دیدم تو بیمارستان تو بلوک زایمانم ، یه دختر کوچیک نهایت ۱۱ ، ۱۲ ساله ی یزدی با درد زایمان آوردن ، به ماما گفتم این زایمان زودرسِ ! شکمش کوچیکه ؛ بعد فهمیدیم تازه ۳۲ هفته اس، ماما خواست معاینه اش کنه گفتم نکن ، سونو نداریم ازش نکنه جفتش سر راهی باشه ، هیچی یهو دیدم معاینه کرد ، جفتش اومد تو دستش ! آقا فریاااد ها میزدم پزشک مقییم، پزشک مقییم بریم سزارین:/ بعد آسانسور خراب بود من دخترِ رو بغل کردم میدوییدم... به اتاق عمل که رسیدم دکتر "ک" شروع کرد سوال پرسیدن که بیمار رو توضیح بده :)) منم تند تند میگفتم و اونم میگفت باریکلااا معلومه درس خوندیا :)) 

هیچی دیگه تا الان داشتم استرس میکشیدم تو خواب :/ 


دلژین ۹۵-۱۰-۲۷ ۱۳ ۱۰ ۱۴۱

دلژین ۹۵-۱۰-۲۷ ۱۳ ۱۰ ۱۴۱


وقت هایی که امتحان دارم ، شوهر میخوام ؛ 

فقط به یک دلیل؛ 

بگم پاشو کوله ات رو ببند بریم کوه، جنگل، کویر، دریا ! :))

بعد از امتحان ابدا شوهر نمیخوام ؛

فقط به یک دلیل؛

دست و پام رو میبنده و نمیتونم هرکار میخوام بکنم 😂😂😂😂

نتیجه=دم امتحان قشنگ واضحه میزنه به سرم :))

یه شانسیم دارم درست دم امتحان عکس و ویدیو ئه کویر گردی و جنگل گردی و دریا و... پشت هم تو اینستا پر میشع :)) 


دلژین ۹۵-۱۰-۲۶ ۱۶ ۱۰ ۱۵۶

دلژین ۹۵-۱۰-۲۶ ۱۶ ۱۰ ۱۵۶


پای گاز یه ور داشتم کدو سرخ میکردم و یه ور پیاز که بشه خورشت کدوی ناهار امروزم و فکر میکردم که چی میشه ۵ تا بچه از  یه خونواده ، دو تاشون دل رحم و مهربون بار میان و ۳ تاشون برعکس...

هیچ جوابی جز خود ساختگی و تربیتِ خود به ذهنم نمیرسه... 

من خودم از وقتی عقل رس شدم یادم میاد بابام میگفت خودت رو تربیت کن ! ما یادت دادیم بشینی پاشی ، آداب معاشرت و حرف زدنم یادت دادیم، بقیه اش با خودته... 

کتاب بخون ... فیلم خوب ببین... با ادمهای خوب برو و بیا...

طول کشید تا من فهمیدم کتاب خوب چیه ، فیلم خوب چیه ، آدم خوب کیه... 

مادر پدرم خیلی روی دوست هام حساس بودن‌‌... یه تلنگر و نظرشون کافی بود که خوب و بد تو ذهن من شکل بگیره و بتونم افتراقشون بدم... 

من هنوز هم خودم رو تربیت میکنم...

اما باز به جواب سوالم نرسیدم که چطور شده از یه خونواده ۲ نفر تونستن خودشون رو خوب تر بار بیارن... بقیه نه ؟

اونقدر هم پای گاز گریه کردم از بی معرفتی اون آدمها که فکر کنم چشمام شبیه چشمهای سمندون شد...


دلژین ۹۵-۱۰-۲۵ ۱۱ ۸ ۲۴۴

دلژین ۹۵-۱۰-۲۵ ۱۱ ۸ ۲۴۴


از اول بخش تقریبا شروع کردم به خوندن ... اونقدر حجم بالا س که حد نداره... 

۱ دور همه اش رو خوندم و باید از خوابم بزنم این یک هفته رو تا بتونم جمع بندی کنم و تموم بشه این بخش هم به امید خدا...

بذارین از دیروز براتون بگم... نه اول پریشب :))

پریشب دختر صاب خونم در خونم رو زد و با هدیه اش سورپریزم کرد :)) یه عطر و یه کتاب کنت مونت کریستو... 

کلی ذوق کردم...

دیروز هم از صبح با کلی خوشحالی بیدار شدم ، یه بسته شکلات خریده بودم، جلسه آخر کلاسمون بود... تو کل راه دانشگاه ناخودآگاه میخندیدم...

سر کلاس شکلات ها رو پخش کردم و بچه ها دست زدن برام و تبریک گفتن و استادم هم کلی تبریک گفت و من مثل بچه های ۴ ساله ذوق مرگ شدم :))

وسط کلاس هم پیام اومد برام که بابا از طرف خودش و مامان برام پول ریختن به حسابم.‌..

زنگ زدم از جفتشون کلی تشکر کردم که مامانم گفت دیگه ببخشید خیلی زیادیت بود :/ :)))) 

بعدش هم اومدم خونه ، صاب خونم گفت که بسته ی بانو رسیده و آوردمش،گذاشتم تو خونه برات، بیا بگیر ، یه بسته ی بزرگه ... دستش رو اندازه ی یه قاب متوسط باز کرد بزرگیش رو نشون بده...

خلاصه رفتم دیدم یه کارتن گنده ، اندازه یه تلویزیون از اون قدیمی گنده ها وسط  پذیراییشونه ! :)) همه اش تو ذهنم بود که بانو برام قوری خریده ! از بس این مدت ، هعی میرفتیم قوری گل گلی قیمت میکرد :)) گفتم وای ددم وای !!! نکنه از این کتری قوری گنده ها باشه !!! :)))) 

هیچی آوردمش پایین بازش کردم دیدم ااا ، تو کارتن یه جعبه کوچیکترِ ! گفتم لابد از ایناس که کادو تو کادو میکنن تهش میرسه به مداد 😂 خلاصه باز کردمش ، یه کم اول نگاه کردم گفتم این چیه :/ قوری چه مدلیه !! درش آوردم تازه فهمیدم که آباژورِ 😂😂 

من ۶ ماه بود دنبال یه آباژور پایه چوبی قهوه ای و سرِ قهوه ای میگشتم برای کنار تختم و پیدا نمیکردم ، و بانو از دیجی کالا پیدا کرده بود... 

یه آباژور پایه چوبی خوش رنگ با سری پارچه ای ، پارچه اش ساتنِ و اصلا مست شدم وقتی دیدمش اینقدر شیک و ناز بود... و بیش از اونچه که فکرش رو میکردم سورپراایز شدم...

چقدر من عاشق این هدیه هاییم که واقعا نیاز داریمشون 😍

+راستی کورس عفونی بود ، گفتم میترسم بیفتم، نمره هاش بعد ۳ ماه اومد... خداروشکر پاس شدم :)) 

+دعا کنین زنان هم به خوشی بگذره انشاءالله‌‌... 

+من از تک تک تبریک هاتون انرژی مثبت دریافت کردم و شرمنده که وقت نبود از تک تکتون تشکر کنم زیر نظرات از بس که همگی بهم لطف و محبت داشتین ❤ ممنونم از همگی... 

بعدا اضافه شد: عکس هدیه هام ❤


دلژین ۹۵-۱۰-۲۴ ۱۸ ۵ ۲۱۰

دلژین ۹۵-۱۰-۲۴ ۱۸ ۵ ۲۱۰


امروز صبح سر کلاس بودم ، گوشیم رو گذاشتم صدای استاد ضبط شه ... وسط کلاس استراحت داد ، گوشیم رو برداشتم از حالت پرواز خارج کردم و دیدم از طرف مهندس پیام اومده ؛

FORWARDED MESSAGE FROM MARYAM

HAPOY BIRTHDAY 

:/ 

گفتم حتما فوروارد کرده پیام من رو از تو گوشیش نفهمیده برای من میزنه فوروارد... 

در کمال تعجب دیدم در تلگرام هم همین رو فرستاده...

یعنی از عمد ‌...

براش فرستادم؛ 

تشکر 

نیازی به فوروارد پیام هم نبود...

و یک لبخند به شیرینی هرچه تمام تر نشست روی صورتم و خدا رو شکر کردم برای اینکه مهر این آدم رو ناگهانی از دلم بیرون کرده...

برای این که ثابت شد بهم که چقدر این آدم برای من نامناسب بود... 

برعکس تصور خودش من از این پیام خوشحال شدم...

خوشحال از تصمیم درستم...

من برای تولدش دو ماه پیش فقط زدم HAPPY BIRTHDAY ، حالا گویا از دستم در رفته و اشتباهی زدم HAPOY ...

حالا واقعا لازمه پیام من فوروارد بشه به خودم از قصد ؟ که مثلا چی ؟ بگی من کم تبریک گفتم ؟ یا غلط تبریک گفتم ؟ یا مثلا ارزش من در حد صرف وقتِ فرستادن و نوشتن ۱۳ حرف نیست و فوروارد کردن راحت تره ؟ یا مثلا من رو میخواسته عصبانی کنه به خیال خودش که ۴ تا لیچار بارش کنم و جوابم رو بده و بحث تو بحث بشه و مثل سابق یهو ببینیم از وسط همین بحث ها افتادیم تو رابطه ی دوباره ؟

+هوووف‌..‌.

+از تک تکتون بابت تبریک هاتون ممنووونم یک دنیاااااا 


دلژین ۹۵-۱۰-۲۳ ۸ ۵ ۱۸۴

دلژین ۹۵-۱۰-۲۳ ۸ ۵ ۱۸۴


تولللدم مباااارک 😂

خدایا شکرت که بهم دوباره فرصت دادی برای اینکه یک سال دیگه هم زندگی کنم...

مرسی بابت هدیه های امسالت خداجونم...

مرسی برای هدیه های ریز و درشتی که بهم دادی...

نبودن آدمهایی که نباید باشن...

بودن عزیزانی که آرومم میکنن...

بودن دوستان مهربان تر از جان...

نعمت های بی شمارت...

اتفاقات خوب و بدی که من کلی ازشون درس گرفتم و کلی بزرگتر شدم...

اصلا همین هدیه ی بودنم...

اینکه اون زمان چجوری شده که من به وجود اومدم ، با چه نذر و نیازها و چه سختی هایی... 

این که حین بارداری مادرم چقدر گفتن که اوضاع بچه ها خوب نیست و نمیمونن و حتی اون اوایل میخواستن سقط کنن...

این که بین ۳ تا بچه ای که به دنیا اومدیم به من فقط قدرت موندن و حیات دادی...

معجزات بزرگ و کوچیکت در طول زندگیم...

سلامتیم...

خدایا شکرت... 

شکر...



دلژین ۹۵-۱۰-۲۳ ۴۷ ۱۵ ۳۷۹

دلژین ۹۵-۱۰-۲۳ ۴۷ ۱۵ ۳۷۹


دیشب داشتم تند و تند وویسِ(voice) روز رو مینوشتم , که تو تلگرام دوستم پیام داد رفسنجانی مرد؟؟؟ 

چشمام ۴ تا شد ! سریع زدم کانال ۶ ، دیدم داره زیر نویس میکنه ! به اندازه ی مرگِ یک انسان ناراحت شدم ولی در عین حال هیجان زده و شوکه بودم ! انگار این آدمها جاودانه ان در ذهن من... انگار قرار نیست هیچ وقت برن... جالبه که این حس بین خیلی ها مشترک بود... 

من خودم شخصا دل خوشی نداشتم ولی اصلا باورم نمیشد که یک عده دارن مرگ یک انسان رو به هم دیگه تبریک میگن !!

تمام شب تو گروه کلاس گذشت به بحث و شوخی و خنده راجع به تعطیلی...

خیلی خیلی رفتم توی فکر... به بانو گفتم کاش وقتی مردیم همه اون کسایی که میشناسنمون یه آه بکشن "از ته دل" بگن اخعی، حیف شد که رفت...

بعدش هم که بیانیه ی رهبر رو خوندم و به قول وبلاگ "یک زن" چقدر با مرام و زیبا نوشته بود :)... 

درایت... درایت... چیزی که خودم ندارم ولی رهبر به معنای تمام داره... نمیدونم خیلی بیشتر از قبل انگار خوشم اومد ازش... خیلی قشنگتر شد برام...

برگشتم تا نصفه شب به نوشتن وویس ادامه دادم ولی همه اش تو ذهنم میچرخید که مرگ به هیچ کس رحم نمیکنه... هیچ کس... و بعد مواجه شدم با یک متن فوق العاده که انتهای جزوه ام نوشتم و امروز گذاشتم انتشارات... 

+خدا رحمت کنه هاشمی رفسنجانی و همه ی رفتگان رو...


دلژین ۹۵-۱۰-۲۰ ۱ ۹ ۲۲۴

دلژین ۹۵-۱۰-۲۰ ۱ ۹ ۲۲۴


۱ ۲ ۳ ۴

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...