تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


۳۲ مطلب با موضوع «کتاب خوانی» ثبت شده است


این دومین کتابی بود که از هاینریش بل میخوندم و مثل همون عقاید یک دلقک عاشقش شدم ... 

هاینریش بل اونقدر قوی و زیبا مینویسه که کلمه به کلمه ی کتاب جلوی چشمم زنده میشه و عمیقا تمام احساسات داستان رو درک میکنم ... 

کتاب داستانِ عشقی است که به موازات اومدنش ، خاطرات سال های قبل ، گرسنگی، فقر و ... برای شخصیت اصلیِ داستان زنده میشه ... 


دلژین ۹۷-۱-۱۲ ۱۴ ۲۱۷

دلژین ۹۷-۱-۱۲ ۱۴ ۲۱۷


بالاخره آرزوهای بزرگ رو در هفتمین روز از سال ۹۷ ، درست چند دقیقه قبل از رسیدن مهمون ها ، تموم کردم :) 
کتابی که من دارم ۵۶۰ صفحه با فونت ریز بود ، علنا بخواد همین الان تجدید چاپ شه با فونت متوسط خوب به هزار صفحه میرسه فکر کنم...
کتاب توصیفات خیلی خیلی جزئی و زیادی داره ، برای همین طول کشید خوندنش... 
"آرزوهای بزرگ" داستان آدم هاییه که فکر میکنن میشه با تغییر ظواهر ، درون رو هم تغییر داد...
اما تهش به این میرسن که نه... نمیشه... 
همه ی ما "آرزوهای بزرگی" داریم، شاید بهتر باشه بگم توقعات بزرگ !... آرزوها و توقعاتی که گاهی وصله ی تن ما نیستن :) 
+برام خیلی جالب بود که وقتی به آخر کتاب رسیدم حس کردم که جور دیگه ای باید تموم میشد و بعد دیشب خوندم که نویسنده قصد داشته جور دیگه ای کتاب رو تموم کنه اما بنا به سلیقه ی مردم اون زمان ، پایان رو به سمت دیگه ای برده.... 
+موندم من بچه بودم این کتاب ها رو چجوری خوندم 😐
+great expectations رو دارم فکر میکنم میشه به توقعات بزرگ‌... انتظارات بزرگ ترجمه کرد شاید..."توقع" بیشتر به کتاب میخوره تا آرزو... 
در واژه ی "توقع"(expectation) انگار یک طلبکار بودنی نهفته است که در "آرزو" نیست ... 

دلژین ۹۷-۱-۰۸ ۱۲ ۱۹۱

دلژین ۹۷-۱-۰۸ ۱۲ ۱۹۱


تمام زندگیم من عاشق بچه بودم...
یعنی اگر به ازدواج تن بدم ۹۹ درصدش به خاطر بچه اس ...
حس غریزیِ قویِ فرزند آوری ... 
دیشب تو وبلاگ لافکادیو بودم... 
تو قسمت معرفیش،کتاب سرگذشت لافکادیو رو دانلود کردم و نصف شب بلعیدمش ...
و حس کردم چقدر دوست داشتم جانان و شاهان کنارم بودن و با صدای بلند و هیجان براشون میخوندمش ... 

لافکادیو رو برای بچه هاتون بخونین :) 

+چقدر فیلتر کار مزخرفیه ، چند تا کتاب میخواستم اما فیلترن :/ خب بالام جان من سه سوته فیلتر شکن نصب میکنم میرم دانلود میکنم ، چرا مثل کره شمالی رفتار میکنین اونم از نوع احمقانه اش ؟ :/ 
+دیشب از همکارهای بابا اومده بودن دیدنمون ، یکیشون دخترش که همسن من بود رو ۴ سال پیش از دست داد و دیشب موقعِ خداحافظی، مادر و پدر ، من رو بغل گرفته بودن و مثل ابر بهار گریه میکردن و یاد دخترشون افتاده بودن، اتاق فرمونم اعصابش خرد شده و از دیشب تا همین الان مدام با اسفند بالای کله منه و میگه این ها نگاه حسرت داشتن من تنم لرزید! یه ربع پیش چشمام رو وا کردم دیدم وایساده بالا سرم اتاق پر دود داره یه آیه ای از قرآنم که از دوستش پرسیده مدام میخونه، تا ویندوزم بیاد بالا چند لحظه گیج بودم فکر کردم دارم خواب ترسناک میبینم ...(یکی با دود بالا کله آدم قرآن بخونه 😑 خب زهره ام(زهله ام) رفت)
+من هنوز نه وقت کردم برم موزه ؛ نه باغ کتاب 😑😐 

دلژین ۹۷-۱-۰۷ ۱۶ ۲۵۱

دلژین ۹۷-۱-۰۷ ۱۶ ۲۵۱


به نظرتون میرسم قبل از تحویل سال، ۵۶۰ صفحه کتاب رو تموم کنم ؟؟؟ :دی 
خب هوس کتاب کردم و آویزون کتاب خونه ام شدم و چشمم خورد به "آرزوهای بزرگ" چارلز دیکنز ...
کتاب رو بچگی خونده بودم و زیر ۱۰ درصد یادم بود که چی به چیه ... حتی ته داستان یادم نیست که چی بود ! 
برش داشتم ؛ دستمال کشیدم و تمیزش کردم و شروع کردم به خوندن...
نمیدونم چه سالی خریدم ولی چاپش مشخصه دستیه ! 
قیمتی هم که خریدم حدس بزنین چند ؟؟؟ 
۳۰۰۰ تومن ! 😂 
یعنی الان بخوام یه کتاب ۵۶۰ صفحه ای جلد گالینگور بخرم زیر ۵۰ تومن نیست ! یعنی تقریبا ۲۰ برابر باید باشه الان کتابش :)) 
خلاصه که یکی از آخرین فانتزی های سال ۹۶ ام اینه که کتاب رو تموم کنم تا قبل از سال جدید ! 


+گلودردم بدک نیست ولی دیگه تب ندارم و همین باعث شد که من چند ساعت بیرون باشم و تهش اتاق فرمون کشون کشون ببرتم خونه ... 😂 
خدایی این روزها مگه میشه تو خونه موند اصلا ؟؟؟ 

+بابا و مامانم جفتشون یه چکاپ کامل نیاز دارن،اوضاع بابا خصوصا یه کم خوب نیست! باید تیر که اومدم تهران دست به کار بشم ... فعلا راضی شدن تیر میان باهام دکتر ! 
هوووف سر و کله زدن با پدر مادری که ۵۰ سال با تو فاصله دارن اونم راجع به این مسائل ، صبر ایّوب میخواد خدایی...

+تنها دعا و ارزوی من برای همه اتون سلامتیه ... برای ما هم این دعا رو بکنین 💜💜💜

دلژین ۹۶-۱۲-۲۸ ۸ ۱۱۵

دلژین ۹۶-۱۲-۲۸ ۸ ۱۱۵


دیروز با تنی پر از تب و درد و صدایی که عمرا در نمیومد پاشدم لباس بپوشم که بریم بیرون ، اتاق فرمون یه نگاه چپ چپ کرد و گوشم رو گرفت و پرتم کرد تو رخت خواب و دو تا پتو هم روم ! 

یه فحش مختصریم داد که حال ندارم کل عید مریض داری کنم ، بتمرگ ، اهم ببخشید ، بفرمایید سر جاتون تا زودتر خوب بشین 😂 

هیچی دیگه سوپ و شلغم و قرص و ویتامین و آب پرتقال و ... ! و پشت بندشم چاشنی غرغر که نیومدی نیومدی، اومدی مریضیت رو آوردی ! 😂

بعد n سال یک عدد سرماخوردگی ، اون هم از نوع فارنژیت که سال ها بود بهش مبتلا نشده بودم اومد سراغم و عوضش یکی بود یه چکه آب دستم بده 😂 

من هم کل روز رو در رخت خواب به سر بردم و کتاب "درک یک پایان" رو تموم کردم ...

و راستش رو بگم هنوز انگار درکش نکردم کامل...

کمی من رو یاد "جزء از کل" مینداخت این کتاب ، اما نه به اون قوت ! 

کتاب متوسطی بود از نظر من اما گیرا و قابل تامل ... 

فصل اول کتاب که تموم شد با خودم گفتم ، وااا مگه چیزیم موند که ادامه بده و هرچی بود گفت که ! 

ولی اصل داستان از ۶۰ سالگیِ شخصیت اصلی کتاب شروع میشه، یعنی از فصل دوم ... 

درک یک پایان و شخصیت اصلی کتاب ، در اصل شخصیت همه ی ما انسان هاست که درک درستی از زندگی نداریم ... 

اما درک یک پایان کمی نگاه شما رو به زندگی روشن تر میکنه و باعث میشه که فکر کنید ... 

در کل کتاب خوبی هست و خوندنش توصیه میشه :) 


دلژین ۹۶-۱۲-۲۷ ۱۶ ۲۲۶

دلژین ۹۶-۱۲-۲۷ ۱۶ ۲۲۶


دیگه تقریبا نا امید شده بودم که توی این شهر بتونم کتاب رو گیر بیارم...

و داشتم آه میکشیدم که هوووف باید برم لابد تهران اون سر دنیا انقلاب و گیرش بیارم و یا نهایت بسپرم که برام بفرستنش... 

"وریا" رو میگم... 

تا اینکه پنجشنبه خانم مهربونی که بهش دو سه ماه قبل سفارش داده بودم زنگ زد و گفت که کتاب رو گرفته و از ساری با اتوبوس میفرسته کافه کتاب و برم اونجا بگیرمش ... 

و خب من امروز حس کردم که بعد از حال خیلی خراب دو روز گذشته دلم میخواد بزنم بیرون و حالم عوض شه ...

به هوای وریا رفتم کافه کتاب ... 

وریا رو سفارشی لای روزنامه پیچونده بودن و تو کشوی میزشون بود ...

وقتی بسته رو داد دستم بدون معطلی کاغذ "برسد به دست خانم فلانی زاده" و روزنامه اش رو باز کردم و یه صورتی خوشرنگ تو دستهام جا گرفت... 

یه حس مبهم شیرین پیدا کردم ...

حس داشتن یه نشونه ی قشنگ از یه آدم خیلی آشنایی که خب در واقع خیلی هم آشنا نیست ... 

و بعد سوار تاکسی شدم و سر راهم رفتم نشستم تو یه کافه ، که هیچکس جز من و آقای کافه چی که از صورتش معلوم بود که قبل تر ها از یک تصادف ، جراحت و اتفاق خیلی تلخی جون سالم به در برده، نبود ... 

و ده صفحه از وریا رو با قهوه ی آقایِ کافه چیِ خیلی مهربونِ خوش ذوق بلعیدم :) 

و احتمالا قراره که "وریا" این دو روز من رو شیرین کنه چون تصمیم دارم تمومش کنم تا فردا :) 

+مرسی مامانِ یحیی بابت این صورتیِ شیرینت :) 



+قرار بود خوندن کتاب وُریا دو روز طول بکشه... ولی فقط چند ساعت طول کشید...

اینم بگم که من تا همین چند دقیقه ی قبل به وُریا میگفتم وَریا ! که نویسنده از گمراهی خارجم کرد :)) 

اما نظرم...

کتاب دقیقا مثل شکل و شمایلش یه صورتیِ لطیف هستش ... از اول تا آخرِ کتاب یک لطافتِ  قشنگ جریان داره ...

کتاب ساده و بی شیله پیله اس ... 

موضوع کتاب ؟ 

نمیگم :)) چون همون اوایل خودتون متوجه میشین ... البته بگم که کتاب تم مذهبی داره کاملا ... 

موضوعی که برام خوشآیند نبود این بود که از همون صفحات اولیه ی کتاب به طور کامل حدس زدم که آخرش قراره که چه اتفاقاتی بیفته، ولی الآن که دارم فکر میکنم ؛ میگم کدوم قانون، گفته که همه ی داستان ها باید تا اون لحظات آخر گنگ و غیر قابل حدس باشن خب ؟ ... 

در نهایت با وجود مغایرت خیلی از مسائل کتاب با اعتقادات شخصیم ، خوندنش برام لذت بخش بود ... 

+صفحه ی ۸۱ کتاب جزو دوست داشتنی ترین قسمت های کتاب بود برام :) 

+کتاب خیلی خیلی مناسب هدیه دادن به دخترهای نوجوون هست... 



دلژین ۹۶-۱۲-۰۸ ۱۶ ۳۰۳

دلژین ۹۶-۱۲-۰۸ ۱۶ ۳۰۳


دایی جان ناپلئون کتاب زندگیه...

کتابی که وقتی میگیری دستت تا اون کلمه ی آخر تو داستان همراه شخصیت ها میدوی‌...

یکی از قوی ترین کتاب هایی بود که خوندم ... اونقدر قوی که تمام داستان بدون ذره ای ابهام جلوی چشمم به تصویر کشیده میشد ...

مرحبا واقعا به "ایرج پزشکزاد" که ۵۰ سال پیش ، همچین کتاب طنز نابی رو نوشته... 

کتابیه که وقتی دستتون میگیرین شما رو به کل از دنیایی که هستید خارج میکنه و به دنیای خودش میبره...

از جملات ظریف کتاب میشه پیام های بزرگی دریافت کرد...

نقطه ی قوت دیگر این کتاب ، پایانِ خوبش هست...

و در نهایت میتونم بگم همه ی ما در زندگی واقعی در اطرافمون تک تک شخصیت های کتاب مثل دایی جان ناپلئون، مش قاسم ، اسدالله ، آسپیران غیاث آبادی ، قمر ، دایی جان سرهنگ و آقا جان و شیر علی قصاب و .... رو میبینیم ... 

خلاصه که من لذت بردم ازش حساابی...




دلژین ۹۶-۱۱-۲۳ ۱۶ ۲۹۹

دلژین ۹۶-۱۱-۲۳ ۱۶ ۲۹۹


مدتیه نمیتونم کتاب درست درمون بخونم... 

بعد از خوندن دوباره ی عقاید یک دلقک و حدود نصف کتاب تسلی بخشی های فلسفه ، دیگه از شدت مشغولیت فکر هیچ کتابی رو نتونستم بیشتر از یک خط بخونم ! به جز "دایی جان ناپلئون" ... 

هرچند خیلی کند پیش رفتم و از ۴۶۰ صفحه فقط ۲۵۰ صفحه رو خوندم ، اما واااقعا خوبه... قطعا اگر بگیرید دستتون دو روزه تمومش میکنین... 

این کتاب اونقدر خوب نوشته شده و اونقدر باحاله که تو اوج خستگی و ناراحتی هم من رو به خنده می انداخت... 

خیلی توصیه اش میکنم :)) 

+چک لیست اهداف سال ۹۶ ام رو چک میکردم، شکر خدا همه اش تیک خورد به جز درست کردن آلبوم عکس ، که اونم حتما تیک میخوره... 

حواستون باشه که چیزی تا شروع ۹۷ نمونده ؛) 



دلژین ۹۶-۱۱-۱۲ ۸ ۲۴۶

دلژین ۹۶-۱۱-۱۲ ۸ ۲۴۶


خب تو این یک هفته ای که تهران به سر میبرم ، دیشب برای دومین بار کتاب عقاید یک دلقک رو تموم کردم ... 

یکی از کتاب های مورد علاقه ی منه که فکر میکنم این رو هم حدود ۸ سال پیش خونده بودم ...

و خب تصمیم دارم کتاب های خیلی خوبی رو که در گذشته خوندم ، دوباره برگردم و بخونم ...

کتاب عقاید یک دلقک در نگاه اول و کلی به نظر یک رمان عاشقانه میاد ولی افکار این دلقک ، انتقادات و به خصوص اعتقاداتش غالب هستن ...

دلقکِ داستان ما به خاطر اعتقاداتِ متفاوتش (که غلط هم به نظر نمیرسه) از جامعه جدا شده و مورد پذیرش نیست ... 

نکته ی خیلی بارز این کتاب انتقاد از کاتولیک و اختلاف بین کاتولیک و پروتستان  هست که بسیار عمیق و قابل تامله ... من حتی بعضی جاها یاد افراطی گری های اسلامی می افتادم ناخودآگاه ... 

+کتاب سلیقه ای هستش... اما من خیلی این کتاب رو دوست دارم و توصیه اش میکنم :) 






دلژین ۹۶-۱۰-۱۰ ۱۷ ۲۶۱

دلژین ۹۶-۱۰-۱۰ ۱۷ ۲۶۱


بچه ها ...

در پی زلزله ی اخیر تهران حتما خبر فوت حنانه ی ۱۰ ساله به گوشتون رسیده... 

اگر هم نرسیده که مختصر بهتون میگم که یک دختر ۱۰ ساله در پی استرس ناشی از زلزله فوت شده ... علت مرگ هم از طرف پزشک ها استرس و شوک عصبی بوده و هیچ مشکل و یا بیماری زمینه ای دیگه ای وجود نداشته...

به نظرتون چرا این اتفاق افتاده ؟ :) 

شما رو به فکر فرو نمیبره ؟ (خصوصا در رابطه با مسائل تربیتی) ؟ 

به چه چیزهایی فکر میکنید ؟

فکر میکنید راهی میتونست وجود داشته باشه تا این اتفاق برای یک دختر کاملا سالم از نظر جسمی، نیفته ؟؟



+خب تقلب برسونم... بریم با هم سرچ کنیم و مبحث روانشناسی به نام "سخت رویی" رو مطالعه کنیم... 

++دنبال کتاب های تربیتی خیلی خیلی خوبم ، پیدا کنم معرفی میکنم...

+++برای خودمون کتاب "تسلی بخشی های فلسفه" از آلن دوباتن رو توصیه میکنم :) بهمون یه چشم اندازی در رابطه با اتفاقات ناگوار در زندگی و مقابله با اونها میده ... من تکه ای ازش رو خوندم ، عالی بود... هر وقت تموم شد مفصل تر معرفیش میکنم :) 

++++بی خبری خوش خبری نیست... بچه ها رو از راه درست به همه ی مسائل آگاه کنیم :)  کسی جز خودمون نمیتونه به ما آگاهی بده... مطالعه کنیم ... از افراد خبره در زمینه مشاوره کمک بگیریم... اگر بخوایم میشه ... 


دلژین ۹۶-۱۰-۰۵ ۳۴ ۳۴۷

دلژین ۹۶-۱۰-۰۵ ۳۴ ۳۴۷


۱ ۲ ۳ ۴

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...


نویسندگان