تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


۲۵ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

فقط میخوام صبح بشه و خودم رو برسونم تهران... 

کنار خانواده... 


دلژین ۹۶-۹-۳۰ ۱۶ ۳۸۸

دلژین ۹۶-۹-۳۰ ۱۶ ۳۸۸


امروز دنبال کارهای پروپوزال یکی از دوستهام بودم تو دانشکده... 

از پارسال من دنبال کارهای این بنده خدام...

هروقتم میرفتم پیش مسئول همین پروپوزال و پایان نامه میپرسیدم ما کی میتونیم برداریم ؟ 

میگفت اسفند بیاین زودتر ابدا نمیشه...

یهو امروز در اتاق مسئول باز شد که من برم داخل برای کار دوستم صحبت کنم و امضا بگیرم که دیدم نصف بیشتر بچه های کلاس تو اتاقن ! 

باز هم نفهمیدم ! 

نشستم که صحبت کنم با خانم مسئول ، بچه هام رفتن بیرون ، صحبتم که تموم شد ، خانم مسئول گفت خانم فلانی زاده! نمیخوای پروپوزالت رو برداری شما ؟؟؟ 

منم عین خل ها و بی خبر از همه جا گفتم نه بابا زوده ! من باید اسفند بیام !!! 

گفت همه بچه هاتون برداشتن ، اساتید پر شده !!! 

من و میگی چشمام ۸ تا شد !!! 

گفتم اشتباه میکنی ترم بالاییامون برداشتن الان دارن کار میکنن ! 

گفت نه بابا مگه اینا بچه های شما نبودن ؟؟؟؟ 

گفتم ایناااا برداشتن ؟؟؟؟ یک کلام هیچی نگفتن ایناااا ! 

خلاصه دیگه کارد میزدین خونم در نمیومد...

گفتم خانمِ مسئول ! شما دیدی من ۱ ساله دارم میرم و میام ! هر دفعه ازت میپرسم کی بیام میگی اسفند ، همین چند هفته پیش بود اومدم دوباره گفتی اسفند ! 

گفت میدونم ولی جا باز شد بچه هاتون اومدن و ما هم دادیم... 

خلاصه گفتم کدوم اساتید موندن حالا ... یه ۶، ۷ تایی اسم برد ، گفت من پیشنهاد میکنم بیا با آقای دکتر "ر" بردار ... 

من اونقدر عصبی بودم فکر کردم یه خانم دکتر دیگه رو میگه ! گفتم من ماژور نمیخوام ، اونم این دکتر که مال سراسریه که با ما مشکل دارن هییت علمی اینجا هم نیست ! مشکل میخورم !!! 

گفتم خانم فلانی زاده بابا میگم آقای دکتر "ر" !!! یهو دو هزاریم افتاد... 

هیچ کس بهتر از این تو گزینه های پیش روم نبود ! خلاصه برای خودم و بانو برش داشتم ، آقا تا من برداشتم یهو چند تا از همکلاسی هام عین وحشی ها اومدن تو سر من داد زدن یه موقع خانم دکتر جیم رو بر نداری ، ما از چند روز قبل میخواستیمش ... منم میدونستم خانم دکتر جیم چه بلایی سرشون خواهد آورد چون دوستم با خانم دکتر جیم داره ، یه لبخند ملیحی زدم و گفتم نه مال خودتون و اومدم بیرون...

اومدم بیرون رفتم پیش خانم دکتر جیم برای کار دوستم و داشتم بهش چندتا مطلب و مقاله نشون میدادم که اون دوستان موحش اومدن تو ؛ دکتر جیم هم یه پذیرایی درست حسابی ازشون کرد و بیرونشون کرد و قبول نکرد پروپوزالشون رو...

منم اومدم بیرون گفتم من قلق دکتر جیم رو میدونم ؛ اینجوری قبول نمیکنه برا پایان نامه ، اونا هم شاکی که چرا به ما نگفتی پس !! منم یک لبخند ملیح زدم گفتم چند روزه و بعضی هاتون یک ماهه اومدین دنبال این کار ! یک کلمه به منی که دوستتونم نگفتین ! بعدشم شما فقط تو اتاق به من حمله کردین که دکتر جیم رو برندارم مبادا پر نشع ! دیگه سوالی نپرسیدین از من ! 

شانس من هم یکی از پسر هامون اومد گفت من شب قبل رفتم پیش دکتر "ر" حرف زدم ، گفتم ببین من الان برای خودم و بانو برش داشتم دکتر رو ! بدو تا پر نشده بردار !! خداروشکر اونم برداشت و دکتر "ر" تکمیل شد ... 

گفت دکتر "ر" امروز گفته میاد اینجا ، منم برگه به دست نشستم منتظر دکتر "ر" که تا اومد ازش امضا بگیرم و خلاص... 

و اعلام میکنم که بیخبر ترین و آخرین نفر ترین رفتم و شکر خدا کارم جور شد...

به فال نیک میگیرم که با این استاد افتاد ، چون فوق العاده خوبه و توکل به خدا انشاءالله که همه چیز اوکی بشه و تا عید پروپوزال هامون رو بدیم و قبل از فارغ التحصیلیمون زودتر دفاع کنیم و راحت بشیم...

دعا کنید برامون ❤❤❤

+فردا شب یلدا هم امید به خدا بعد سال ها کل خانواده جمعن دور هم و انشاءالله که میرسم برم... 

بعد از ۵ سال اولین یلدا کنار خونواده امه :) 


دلژین ۹۶-۹-۲۹ ۱۵ ۱۸۴

دلژین ۹۶-۹-۲۹ ۱۵ ۱۸۴


رفتم یه سر بیرون و تصمیم گرفتم برم مغازه ی خوشحال فروشی ...

وارد مغازه شدم برای اولین بار...

همیشه از جلوش با بانو رد میشدیم و کلی با حسرت این شکلاتهای خارجکی رو نگاه میکردیم و چون دوتایی رژیم بودیم و منم شیرینی جات نمیخورم ازش رد میشدیم... 

دیگه رفتم داخل ، یه مغازه ی کوچولو پر از شکلات و پاستیل و قهوه و ...

قصدم خرید شکلات تلخ بود ...

یه پسر صاحب مغازه بود که بنده خدا اصلا نمیتونست با خانم ها صحبت کنه ، قرمز و رنگ به رنگ میشد و به تته پته میفتاد و خیلی هم چشم پاک... 

کلی هم مهربون...

هعی بهم میگفت همه اش تست هاش رایگانه ، هرکدوم و هرچقدر دوست داشتی بردار... 

منم روم نمیشد که آخر خودش حلوای ترکی تعارفم کرد و من یه دونه کوچولوترینش رو برداشتم و هعی باز تعارف میکرد با دست و دلبازی... 

آخرش یه دونه بیسکوییت oreo مال بلاد کفر برداشتم (تو عمرم oreo نخورده بودم و دلم میخواست ببینم چه مزه ایه که اینقدر معروفه) و چشمم خورد به بسته های بزرگ باقلواهای ترکی و دلم خواست...

گفتم بسته کوچیک ندارین؟؟؟ 

یه نگاه کرد گفت نه ! 

بعد یهو گفت وایسا ! الان برات بسته کوچیک میکنم ! 

گفتم من قندم میره بالا ، ۳ یا ۴ تا دونه بیشتر نمیخوام !!!

گفت چه اشکال داره همون ۳ یا ۴ تا دونه برات میذارم خب :) 

و برام یه بسته کوچیک ۵ تایی باقلوا گذاشت و به اصرار خودش گفت بذار دوتاش رو پسته ای بذارم خیلی خوش مزه اس... با چای بخور :) 

موقع حساب کردن هم ، یه دونه گز بهم داد ، گفت هرچقدر بهتون گفتم تست کنید هیچی تست نکردین به خاطر قندتون ، این گزِ ترکیه اس ببرین هر وقت شد بخورین :) 

و من با یک بسته بیسکوییت و باقلوا و یه دونه گز، بدون شکلات تلخ مذکور از مغازه ی خوشحال فروشی ، شادان اومدم بیرون :) 

و الان هم در حال خوندن کتاب "۲۴ ساعت از زندگی یک زن"  از استفان زاوایگ و نوشیدن چای به همراه باقلوا هستم...

جای همگی خالی... 



دلژین ۹۶-۹-۲۸ ۱۹ ۲۰۶

دلژین ۹۶-۹-۲۸ ۱۹ ۲۰۶


دیگه داره اعصابم از بیکاری به هم میریزه‌‌‌... دو تا کورس سبک و آبکی افتاد پشت هم و واقعا حالم داره از بیکاری بد میشه... 

دو هفته هم که قراره آف شیم و اگر آف نشیم عین احمق ها باید بریم ورود و خروج بزنیم و نهایت یه درمانگاه... 

از ساعت ۱۰ صبح تا شب بیکارم ... ساعت ۱۰ شب سرم رو میارم بالا و میبینم یا داشتم کتاب میخوندم و یا داشتم فیلم میدیدم... 

قشنگ حس میکنم دارم ریش در میارم و موهام داره به حالت هپلی واری بلند میشه ! انگار که تو یه جزیره ی متروک گیر افتادم !!!! 

:)) 

خدا نصیب نکنه از این بیکاری ها.... هرچند میدونم از دو هفته دیگه پوستمون به عناوین مختلف تا دو سال اینده کنده میشه حسابی و این آخرین فرصتِ نفس کشیدنه... 

خب بالاخره کتاب "به آواز باد گوش بسپار" هاروکی موراکامی رو خوندم... این کتاب اولین کتاب نویسنده بوده و اولین کتابی که من از این نویسنده خوندم... و خب قطعا سراغ کارهای بعدی این نویسنده خواهم رفت... 

کتاب خیلی متفاوته... 

من خیلی دوستش داشتم...

کوچکترین توضیحی بخوام بدم لو میره :)) ترجیح میدم هیچی نگم تا خودتون بخونیدش... 


فیلم هایی ک دیدم هم یکی thelma بود... یک فیلم نروژی... مناسب دیدن با خانواده نیست ابدا... 
من شخصا خیلی دوستش داشتم... برام خیلی متفاوت بود و خیلی نکات ریز روانشناسی ازش شخصا برداشت میکردم... چیزهایی مثل سرکوب غرایض... هرچند داستان یک تم تخیلی هم داره... 

فیلم بعدی هم برادرم خسرو...
خیلی خوب بود واقعا... 
خیلی..‌.
تونسته بود حرفی که میخواد رو بزنه و دیدنش واقعا موجب بالا رفتن آگاهی جامعه نسبت به بیماری های روانی و دوقطبی میشه... 
خیلی هم خوش ساخت...
بازیگر نقش اصلی هم که دیگه شهاب حسینیه و طبق معمول عالی... 

دلژین ۹۶-۹-۲۷ ۱۱ ۱۸۵

دلژین ۹۶-۹-۲۷ ۱۱ ۱۸۵


خب ... 

تقریبا همه درست جواب دادید تو نظرات... 

اولین قدم برای درمان تنهایی بین فردی و درون فردی "پذیرش" ه... 

پذیرشِ اینکه هر انسانی احساسات و تنهایی مشابه شما رو میتونه تجربه کنه و کلی آدم هستن که همزمان با شما در حال تجربه ی این احساس هستن... 

پس قدم اول برابره با "پذیرش"...

قدم دوم... برای تنهایی بین فردی اگر مشکلتون عدم توانایی برقراری ارتباط هست ، بهتره که با یک مشاور برید جلو تا بتونید توانایی برقرار کردن ارتباط رو در خودتون تقویت کنید...

برای تنهایی درون فردی بهترین گزینه شناخت تمایلات، توانایی ها و حتی غرایض سرکوب شده ی درونتون هست... 

اغلب ما به اصطلاح عامیانه میدونیم که چمونه ... ولی سرکوب میکنیم و به روی خودمون نمیاریم ! خب بهتره که تو زندگی با خودمون رو راست باشیم و یک بار برای همیشه خودمون رو بشناسیم و اگر توانش رو نداریم کمک بگیریم!

و یا خیلی هامون واقعا ناخودآگاه احساسات و خواسته های درونیمون رو سرکوب کردیم و بهشون آگاهی نداریم ! و این باعث میشه که هویت درونی ما تکه تکه بشه و نتیجه اش میشه وابستگی خارجی به افکار و اشخاص و ... تو این مورد یک مشاور باز میتونه کمکتون کنه تا به احساسات و خواسته های سرکوب شده اتون آگاه بشید ... 

این نوع از تنهایی میتونه همراه با مشکلات دیگه ی روحی باشه و اغلب مردم به خاطر مشکل دیگه ای میرن مشاوره و به این احساس آگاه میشن...

در موردِ آخر ، یعنی تنهایی وجودی هیچ راهی وجود نداره... به اصطلاح درمان نداره ! اما میشه کنترلش کرد... و قدم اول و آخر کنترل اون همون پذیرشیه که گفتم... این بار واقعا عین ۷ میلیارد انسان روی کره ی زمین بدون حتی یک نفر کم و زیاد این احساسات رو گذرا و متناوب تجربه میکنه حتما... 

در کل برای بار هزارم میگم پذیرش مهم ترین قدمه... اینکه بدونید بخشی از وضعیت انسان تنهاییه ! حسیه که همه داریم حتی اگر تو جمع باشیم، ازدواج کرده باشیم ، در یک رابطه باشیم و ... و اون رو یک مشکل فاجعه بار و لاینحل ندونیم... 

میتونیم به این تنهایی به شکل یک فرصت نگاه کنیم... 

چجوری؟ 

بستگی به هر فرد داره...

یکی کتاب میخونه ، یکی شعر میگه، یکی کار هنری میکنه و هر کاری که در اون توانایید و ازش لذت میبرییید :) 

بهتر نیست به جای اینکه این حس تنهایی پر از استرس و تنش باشه، مملو از خرد و آگاهی و توانایی ها باشه ؟؟؟ 

نکته ی آخر و مهم این که قبل از اینکه تصمیم بگیرید کنار یک نفر باشید و رابطه ای رو ایجاد کنید ، یاد بگیرید که اول خودتون بتونید تنها بایستید... و به دیگران هم حق بدید که تنها باشن... 

+یکی از دوستان اشاره کردن به تنهایی ای که خودمون دوست داریم ! گاهی اتفاقی در زندگی ما می افته که دلمون میخواد مدتی رو تنها باشیم... و این کاملا طبیعیه و یک روند طبیعی داره... مدتی به کنج خلوت خودمون میریم تا بتونیم فکر و ذهن خودمون رو مرتب کنیم و بعد از مدتی تنهایی آزار دهنده میشه و از اون خارج میشیم... 

در کل انسان ذات اجتماعی داره و اصلا طبیعی نیست که از تنهایی مداوم و همیشگی لذت ببریم و به خاطر ذات اجتماعیمون نیاز به ارتباط با دیگران داریم ... در غیر این صورت حتما مشکلی وجود داره :) 

+همین... امیدوارم مفید بوده باشه براتون... 


دلژین ۹۶-۹-۲۷ ۵ ۱۰۸

دلژین ۹۶-۹-۲۷ ۵ ۱۰۸


خب...

اول قبل از هرچیز اجازه بدید انواع تنهایی رو براتون بگم...

ما در روانشناسی سه نوع تنهایی داریم

1)تنهایی بین فردی

2)تنهایی درون فردی

3)تنهایی وجودی 

تنهایی بین فردی همون تنهایی هست که ما از واژه ی تنهایی میشناسیم...

تنهایی درون فردی همون تنهایی هست که خیلی برای هممون آشناست و در پست قبل بهش اشاره کردم ...

تنهایی وجودی ،تنهایی هست که هیچ گاه ما رو ترک نخواهد کرد و ذاتا همیشه همراه ماست...

میدونم یک کمی بحث ممکنه سنگین باشه... اما تک تک رو با مثال براتون روشن میکنم... :) 

1/مثال تنهایی بین فردی اینه که مثلا ما توانایی برقراری ارتباطمون ضعیفه و هیچ دوستی نداریم،یا مثلا مهاجرت کردیم به جایی و هیچ آشنا و دوستی دیگه کنارمون نیست...این تنهایی همون معنی تحت اللفظی واژه ی تنهایی هست...

2/تنهایی درون فردی به زبان ساده اینه که شخص با درون خودش آشنا نیست ! یک آشفتگی درونی ای در وجودش ایجاد میشه که فرد حتی بهش آگاه هم نیست...احساسات و خواسته های درونی خودش رو نمیشناسه و اونها رو کشف نکرده... 

و اینجا چون نمیفهمه چشه ! فکر میکنه این حسش حس تنهایی بین فردیه ! و میخواد تنهایی بین فردی رو از بین ببره...

مثلا دورش خانواده هستن،دوستانش هستن،فامیل هست،روابط اجتماعی خوبی داره ولی مشکلش تنهایی درون فردیه و اون فکر میکنه که نوع تنهاییش بین فردیه و به دنبال وارد کردن افراد جدید و عشق به زندگیش میره... 

این، به نوعی تنهایی فکری و عاطفی به شمار میاد... که حالا بر اساس اینکه فرد چه تیپ شخصیتی داره ، بهش یک واکنش نشون میده...

یکی روابط کوتاه مدت داره،یکی روابط کوتاه مدت خیلی متعدد برقرار میکنه، یکی میشه نقل دهن مردم هرروز با یکی میپره و همه جا جار هم میزنه (از این مدلا تو فضای مجازی زیاده) و ...

خب پس گفتیم تنهایی درون فردی چرا اتفاق میفته ؟؟

چون فرد با اجزای وجودی خودش آشنا نیست...احساسات و خواسته های درونی خودش رو نشناخته و کشف نکرده و در نتیجه اونها رو سرکوب میکنه و با خودش غریبه میشه و به شدت به وجود دیگران وابسته میشه...

3/تنهایی وجودی...

توضیحش کمی سخته واقعا ... اما تلاش خودم رو میکنم...

تنهایی وجودی ذاتا درون همههههه ی ما وجود داره و هرگز ما رو ترک نمیکنه و فقط وقتی مشغولیم حواسمون پرت میشه و یادمون میره :) ...

چه اتفاقی میفته در این تنهایی ؟؟

دیدین یه موقع هایی همه چیز خیلیییییییییی توپه تو زندگیمون ، حتی ممکنه در یک مهمونی و خوشی باشیم، یهو ته دلمون خالی میشه...

خودمون رو تنهای تنهای تنها میبینیم...انگار که تو یک جزیره ی متروکه گیر افتادیم و هیچ کسی مثل ما دیگه وجود نداره!!

این تنهایی در شرایط خوب و حتی زمانی که ما احساسات درونی خودمون رو هم میشناسیم و انسجام درونی داریم میتونه بروز کنه...

این حس تنهایی بیشتر برمیگرده به تجربیات ما در زندگی... تولدی که تنها بودیم،مرگی که تنها خواهیم بود... یا تجاربی که کاملا در اونها تنها هستیم و هیچ کس در این دنیا این تنهایی شما رو درک نمیکنه جز خودتون...خانواده،همسر و حتی روانشناس این بعد تنهایی شما رو لمس نمیکنن و این فقط خودتونین که تجربه میکنیدش و در کنار شما 7 میلیارد انسان دیگه این تنهایی رو با تجارب خودشون تجربه میکنن و هیچ کس قادر به لمس و درک عمیق این نوع تنهایی در فرد دیگری نیست...



+نشناختن تنهایی و نپذیرفتن اون موجب رو آوردن ما به افراد،حیوانات و یا حتی اشیا میشه... همون عشقی که تو پست قبل بهتون گفتم... عشق به یک انسان، حیوان، شیء و ... که در عین اینکه باز این ها رو به دست میاریم،حس تنهایی باقی میمونه و ما رو به یاس عمیقی میکشونه... و حتی ممکنه کارهای غیر معقولی ازمون سر بزنه...


+خب من نزدیک 2 ساعت صرف نوشتن این پست کردم... و فکر میکنم بهتر باشه که درمان و راه کارهای مقابله با این تنهایی ها رو در پست بعدی بگیم که کوتاه هم هست ... :) اینجوری هم من فرصت دارم بیشتر فکر کنم و مطالعه بیشتری بکنم برای نوشتنشون و هم شماها گیج نمیشید و میتونین فکر کنید و تجزیه و تحلیل کنید...

لازمه ی درمان تنهایی شناخت تنهاییه ... که طی این دو پست سعی کردم تنهایی که فکر میکنیم خیلی ساده اس رو باز کنم و دیدیم که چقدر این تنهایی میتونه گسترده باشه...

حالا ما تقریبا انواعشون رو میشناسیم و میتونم بگم که همه ی شما تقریبا میدونین درمان هرکدوم چیه...

حالا که بیشتر با انواع تنهایی آشنا شدید فکر کنید به این که هرکدوم رو چطور میشه درمان کرد و از پسش براومد ؟ :) 



دلژین ۹۶-۹-۲۶ ۷ ۱۵۴

دلژین ۹۶-۹-۲۶ ۷ ۱۵۴


خب...
امشب میخوام براتون در رابطه با یک موضوع به نام خلاء تنهایی صحبت کنم... 
خلاء تنهایی‌‌‌‌...
خلاء تنهایی حسی هست که اگر اشتباه بهش پاسخ بدیم ، تبدیل میشه به حسّی آزار دهنده و پر از یاس و پوچی :) 
این خلاء چجوری ایجاد میشه ؟؟ هر اتفاقی میتونه موجب به وجود اومدن این حس بشه... 
مثلا عزیزی رو به تازگی از دست داده باشید (قطع رابطه، مرگ)
یا مثلا زندگیتون تغییر کرده باشه (به تازگی در شهری غریب دانشجو شدین)
یا تو زندگی دچار روزمرگی و یکنواختی شدین...
یا به هر دلیل کوچک و بزرگی غمگین هستین...
و یا حتی خشمگین... 
همه این ها و هزاران دلیل دیگر میتونن حس خلاء تنهایی رو در شما به وجود بیارن و یا تشدید کنن... 
خب اول از همه باز باید "پذیرش" رو بیاریم وسط... 
کلا یادتون باشه مهم ترین نکته در رابطه با هر حسی ؛ "پذیرش" هست... 
احساسات خودتون رو بپذیرید... 
در غیر این صورت دچار مشکل خواهید شد...
باید بپذیریم این حس یک حسّ کاملا طبیعی هست که در همه ی انسانها میتونه وجود داشته باشه... 
پس ترس و شرم و ابهامی نداره که فکر کنید فقط شمایید که این حس رو دارید... 
حالا شما فکر میکنید چه پاسخی باید به این خلاء تنهایی داد ؟ 
هوم ؟؟ 
خب بذارید اول بگم که بدترین پاسخی که میشه به خلاء تنهایی داد چیه تا بعدا ببینیم که چه پاسخی رو میتونیم به این حس بدیم ... 
فکر میکنید چی میتونه باشه؟ 
بدترین پاسخ رو میگم... 
"عشق" 
بعله ... "عشق" 
بدترین پاسخی که به خلاء تنهاییتون میتونید بدید "عشقه"...
خیلی از ما برای پر کردن این خلاء تنهایی رو میاریم به روابط و عشق‌... 
فکر میکنیم که اگر وارد رابطه ای بشیم این خلاء پر میشه با عشق ... 
در صورتی که فقط زمان خیلی کوتاهی این حس پر شدنِ خلاء دوام داره و بعد میرسید به جایی که علاقه مند و دلبسته اید و وسط یک رابطه هستید ولی این خلاء تنهایی دوباره برگشته ! 
خیلی ترسناکه ها... 
حالا فکر کنید این رابطه جدی باشه مثل ازدواج ، و شما وسط ازدواج باشید با این حسّ خلاء تنهایی !!
و دقیقا همین جا میرسید به یک یاس و پوچی عمیق... 
پاسخ درست چیه حالا ؟؟ 
بذارید اول بگم که پاسخ غلط "تر" چی میتونه باشه... ؟ 
فکر میکنید چیه ؟؟ 
عشق "مجدد" !!!
دیدیم کسایی رو که دم به دقیقه در یک رابطه هستن دیگه ؟؟ 
وارد یک رابطه میشیم، حس خلاء مدت کوتاهی از بین میره ولی دوباره برمیگرده ؛ از اون رابطه خارج میشیم و بلافاصله میدویم تو یک رابطه ی دیگه ... ! و این سیکل معیوب ادامه پیدا میکنه... 
علت خیلی از خیانت های بعد از ازدواج خصوصا خیانت های زود هنگام هم همینه هاا... 
ازدواج میکنیم ، خلاء تنهایی بر میگرده ، برای رفعش بچه دار میشیم ، دوباره بعد مدتی این خلاء بر میگرده و همچنان پاسخ های غلط به این حس میدیم و زندگی و زندگی ها از بین میره... 
خب حالا باید چی کار کنیم با این حس خلاء تنهایی ؟؟؟ 
شما چی فکر میکنین ؟؟ 
+تو پست بعد به همین میپردازیم...
+موافق بحث های روان شناسی و نکات این چنینی هستید هراز چندگاهی راه بندازیم ؟؟ :) 


دلژین ۹۶-۹-۲۵ ۱۴ ۲۰۲

دلژین ۹۶-۹-۲۵ ۱۴ ۲۰۲


برداشتم کلهم زنگ گوشی و اس ام اس و ... رو همه رو عوض کردم...

اونوقت زنگ اس ام اس و پیام ها شده صدای تق تق در زدن... 

اونقدر باهوشم که دیروز دو بار رفتم در رو باز کردم دیدم هیشکی نیست 😑



دلژین ۹۶-۹-۲۵ ۱۴ ۱۵۹

دلژین ۹۶-۹-۲۵ ۱۴ ۱۵۹


اتاق فرمون صبح رفت...

من هم وویسی که باید مینوشتم رو کامل کردم،بعد از 10 روز به سبک خودم نهار خوردم :)) خونه رو جمع کردم...

و فیلم خانه ی دختر رو دیدم...

که اشتباه کردم...

چون که حالم بده واقعا از دیدنش...

فیلم اون چیزی رو که میخواست بیان کنه رو اصلا نتونست نشون بده...

به نظرم سانسورهاش زیاد بود حتما که همچین چیزی درومده ازش...

دوستش نداشتم و علاوه بر اون حالم رو بد کرد...



دلژین ۹۶-۹-۲۴ ۱۱ ۲۱۲

دلژین ۹۶-۹-۲۴ ۱۱ ۲۱۲


تو زندگیم اگر بگن بزرگترین داراییت چیه ؟ 

بعد از پدر و مادرم میگم "بانو" ... 

این مدت کوتاه آشفتگی اخیرم وقتی گفت "تا ابد پشتتم" ، میدونستم واقعا تا ابد پشتمه‌‌... 

وقتی آشفتگی من رو دید و از مهم ترین روز زندگی همسرش (روز دفاعش) گذشت و به جای اینکه با اون باشه ، سفت پشتم ایستاد ، از تمام دنیا برام با ارزش تر بود...

نمیدونم چطور میشه جبرانش کرد اصلا!!! فکر کن شوهرت سر دفاع باشه و تو پاشی بری پیش دوستت !!!!

وقتی حال بد و آشفتگیم رو دید و بدون هیچ کلامی ۲ ساعت زودتر دنبال من راه افتاد تا برم مشاوره ، وقتی ۲ ساعت کامل نشست توی مطب و یک ساعت قبل از داخل رفتنم مدام بهم آرامش میداد ، وقتی ۱ ساعت تمام من تو اتاق مشاوره بودم و اون بیرون تنها و نگران منتظر من نشسته بود ، پشتم خیلی محکم بود... پشتم خیلی گرم بود... 

وقتی وارد اتاق مشاوره شدم ، کم مونده بود پخش زمین بشم و های های جلوی استادم ۵ دقیقه ی مداوم هق هق زدم ، چیزی جز فکر اینکه یکی اون بیرون منتظرته تا تو حرفت رو بزنی نتونست زبون من رو باز کنه ... 

+خواهر نعمته... اگر خواهر دارید سجده ی شکر به جا بیارید...

بانو شده خواهرم ، خانواده ام... 

+شکر...شکر... ۱۰۰۰ بار شکر...


دلژین ۹۶-۹-۲۳ ۳۲ ۳۵۳

دلژین ۹۶-۹-۲۳ ۳۲ ۳۵۳


۱ ۲ ۳

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...


نویسندگان