تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


۴۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

چراغ ها رو خاموش کنین... 

صدا رو بلند کنین...

و بشینین به تماشای این رویای بی نظیر... 

خیلی خوبه...‌

با راوی قصه یعنی بهار ، نفس میکشین... میدوین ، میچرخین... 

توصیه میشه ...

به شدت توصیه میشه... 


دلژین ۹۶-۶-۳۱ ۱۱ ۱۵۹

دلژین ۹۶-۶-۳۱ ۱۱ ۱۵۹


یادش به خیر 

سال ها پیش یه دخترکی بود از دیار افغانستان، اسمش مُرسَل گلی بود...

یه غذایی درست میکرد بهش میگفت پلو افغانی ...

توش پر بود از کشمش و زرشک و مغز بادوم و پسته و بادوم هندی ... 

البته خیلی خوشگل درست میکرد... یه چیز تو مایه های مرصع پلو خودمون تمام آجیل ها و کشمش و زرشک ها رو جدا تفت میداد میریخت رو برنج....

من عاشق این غذاش بودم...

حالا امروز من یهو یادش افتادم... اون موقع ها ۱۹ سالش بود...الان باید چیزی حدود ۳۰ سالش باشه... نمیدونم کجاست ... چیکار میکنه... ولی از ته دل امروز یادش کردم و براش ارزوی خوشبختی کردم...

و همین شد که من به شیوه ی خودم برای نهار امروز افغانی پلو درست کردم...

خیلی راحته...

پیاز رو اول تفت میدین ، سرخ که شد فیله تکه شده یا سینه تکه شده مرغ رو بهش اضافه میکنین ، زعفرون و فلفل میزنین... مرغ ها سریع میپزن ، بعد بهشون کشمش و زرشک خلال پسته و بادوم اضافه میکنین ، درش رو میبندین تا یه کم مزه ها به خرد هم برن ، بعد در رو باز میکنین تا سرخ بشن ، بعد از قبل هم برنجتون رو میپزین کامل ، و بعد قاطی مواد میکنین... و نوش جان... 

+من از افغان ها خیلی خاطره های خوبی دارم....

مرسَل گلی 

نظر

حسین آقا...

حتی ازشون یه بار پول افغانی عیدی گرفتم و خدا میدونه من اون موقع چقدر بال درآوردم...

اقا نظر که از بچگی های ما  با ما بود تا همین ۵ سال پیش که وضعش خوب شد و خونه خرید و زن گرفت و رفت و دیگه ازش خبر ندارم...

انسان های شریف ، زحمت کش ، چشم و دل پاک، امین ...

و حالا تو همین بلاگستون خودمون یه دوست خوب افغان دارم که با خوندن پست دیشبش تمام خاطرات خوب من از این آدم ها زنده شد و امروز صبح من هوس افغانی پلو های مرسل گلی رو کردم... 


دلژین ۹۶-۶-۳۱ ۲۱ ۳۶۱

دلژین ۹۶-۶-۳۱ ۲۱ ۳۶۱


چرا هرچقدر سن بالاتر میره آدم سخت گیر تر میشه ؟ 
ازدواج رو میگم... 
دیشب خانومِ یکی از همکارهای بابا زنگ زده بود مامان که بیان برای آشنایی من و پسرش... 
دو روز قبلش هم شوهرش زنگ زده به بابام ، بابامم گفته خانومم پیش مریمه به اون زنگ بزنین :)) به ماهم هیچی نگفته بوده :/ 
و تا مامان به من گفت در لحظه به مامانم گفتم بگو، نه ! و کلی اه و پیف کردم که طرف دیلاقه ، طرف فلانه ، طرف اینجوری حرف میزنه و طرف خل و چله و ... ! 
بعد امروز داشتم فکر میکردم ، خب بالام جان خود تو چی هستی مثلا ؟ 
بخوان ایراد بذارن از سر تا پات میتونن ایراد بذارن... 
اخلاقم که نداری مثل هاپو پاچه میگیری ... 
از لحاظ خل و چلیت هم که همتا نداری... 
ولی بازم اون ته مغزم راضی نمیشه ... 
در حال حاضر اونقدر دلیل شخصی دارم برای نپذیرفتن کسی و اونقدر ایده آل هام پررنگ شدن و اونقدر تجرد همراه با استقلال بهم مزه کرده، که اصلا نمیخوام با کسی آشنا شم و یه جمله معروف دارم که سر خر نمیخوام  ... 
والا...
و این خوب نیست ! 
بعله بعله...
خوب نیست... 
یعنی اگر از منِ ۲۵ ، ۲۶ ساله بپرسید، میگم هرچه زودتر ازدواج کنین :)) چون هرچی سن میره بالاتر ، واقعا روز به روز سخت تر میشه و شما متوقع تر میشید...
یعنی اگر برگردم عقب ، همون ۱۸ سالگی ازدواج میکنم...تو اون سن کم توقع بودم، احساساتم خیلی بیشتر بود ... 
اما الان شدم یه بت بی احساس که ازدواج برام مسخره اس... و میگم اصلا برای چی باید ازدواج کنم وقتی حوصله یکی دیگه رو ندارم ! و کلی کار خوشایند میپیچه تو سرم که میتونم تو تجرد ازشون نهایت لذت رو ببرم...
والا ! 
+امضا : یک مجرد خیلی پر توقع که لالایی میخونه ولی خودش خوابش نمیبره :)) اما شما خوابتون ببره ؛) 


دلژین ۹۶-۶-۳۰ ۳۴ ۴۴۳

دلژین ۹۶-۶-۳۰ ۳۴ ۴۴۳


دیروز یا پریروز بود ظهر داشتم با نهار خندوانه میدیدم ، یک خانمی بود داشت صحبت میکرد و مضمون صحبتش این بود که بچه ها رو اونقدر غرق تحصیل و دستاوردهای مختلف میکنیم که بچه زندگی کردن و حتی لبخند زدن رو یاد نمیگیره... و بعد این بچه بزرگ میشه ، بهش سووییچ یه ماشین و کلید یک خونه رو میدیم و میگیم بزرگ شدی ؛ برو زندگی کن...

این بچه اصلا بلد نیست زندگی کنه !!

خب حالا بچه رتبه ی ۱ کنکور شد،تو المپیاد مدال طلا آورد، قهرمان شنا شد ، همه ی کتاب های دنیا رو خوند، قهرمان سوارکاری شد ، ۵ تا زبان زنده ی دنیا رو حرف زد ... آیا زندگی کردن هم بلده ؟؟ یا فقط مشغولش کردیم به کسب مقام و رتبه ؟

نه که بگم کسی که قهرمانه یا رتبه ی ۱ ئه زندگی بلد نیست ، نه منظور اون مشغول کردن بیش از حد بچه ها به این چنین کارهاییه ، بچه ۷ سالشه ، تابستون کلاس تقویتی مدرسه میره، شنا میره، زبان میره، تنیس میره،نقاشی میره، شبم جنازه اش میاد و میخوابه یا با مادر پدره مشغول علافی! 

پدره یه گوشه ، مادره یه گوشه... بچه هم برا خودش تنها یه گوشه ...

نه بلده با ۵ نفر بازی درست بکنه ، نه بلده درست ارتباط برقرار بکنه ! نه چیزی از زندگیش میفهمه...

و این نتیجه اش میشه نسل سوسول و تیتیش مامانیِ ما که تا ۵۰ سالگیشم نمیتونه دست مادر پدره رو رها کنه‌...

بلد نیست تنها زندگی کنه.‌.. 

همش دنبال جایگزینه...

دنبال یکی که مراقبش باشه...

ازدواج میکنه با یکی بدتر از خودش...

بلد نیستن زندگی کنن ...

و میشه آش شله قلمکار... 

+به بچه هامون زندگی کردن رو یاد بدیم... 


دلژین ۹۶-۶-۳۰ ۱۸ ۱۹۰

دلژین ۹۶-۶-۳۰ ۱۸ ۱۹۰


همیشه لازمه ی شروع یه میز مرتبه... 

اون دفترچه وسطیه جدیده :دی برای شروع سال نوم ... خب منم دل دارم هعی این جغله ها رو میبینم دفترهای خوشگل خوشگل... 

آقو اصل قضیه اینه که امروز ما عصری رفتیم اون موبایل عتیقه روی میز رو باتریش رو ردیف کنیم ، اتاق فرمون گوشیش قاط زده بدیم ببره..‌. 

هیچی رفتیم ، گفت باید شوک بدم ، چیکار کنم :)) 

اقو ما رفتیم خرید هامون رو کردیم و برگشتیم ، گفت بیا این گوشیت رو تاخت بزن...

گفتم جوووون ؟؟؟؟ 

گفت با یه نوکیای ۱۵۰ تومنی آکبند تاخت میزنم باهات ، ۵۰ تومنم میدم ! 

نخواستی ۲۰۰ نقد میدم :/ 

اقو یه نگاه به لعبت عتیقه ام کردم ؛ یه نگاه به سیبیل های پسره و تو دلم گفتم حتما بیش از این می ارزه عتیقه شده :))) 

جواب منفی دادم...

تازه بازم اصرار کرد ... 

ولی الان پشیمونم  باید میدادم یه گوشی اکبند نو میگرفتم خب ! :)) 

آقو واقعا چرا حاضره ۲۰۰ بده پا این ؟؟؟ 

+وااای اخ جووون دو روز دیگه مهر میااااد 😍😍😍😍


دلژین ۹۶-۶-۲۹ ۱۷ ۲۳۷

دلژین ۹۶-۶-۲۹ ۱۷ ۲۳۷


یعنی صبح پا میشم میام دانشگاه ، ظهر میام خونه اتاق فرمون یه دیس غذای چرب میذاره جلوم با دوغ و ماست میخوریم بعد میریم دوتایی تو کما :)))

عصر بیدار میشیم اتاق فرمون میگه من رو ببر فلانجا ، من رو ببر فلان چیز رو بخرم...

میریم بیرون...

بعد میایم خونه میگه گشنمونه زنگ بزن پیتزا بیارن ؛ دوباره تا جان در بدن داریم میخوریم و بعد میخوابیم...

روزاییم که خونه ایم ، من خیر سرم دارم درس میخونم ، تلویزیونم روشن ، بعد وسطش میگه اوه اوه مریم بیا بیا این رو ببین (عمدتا سریال های هندی)... و من میرم و فیلم هندی میبینیم...

و این میشه که امروز استاد کوییز میگیره ، وسط امتحان اومد بالا سرم یه نگاه کرد گفت تو که نمینویسی بده من برگه ات رو :)) اولین نفر برگه رو دادم :)) بعد رفتم از کتاب چک میکنم اونایی که جواب دادم ، برگشتم به استاد میگم نمیشه برگردونی برگه رو :)) همه اش رو غلط نوشتم :/ :)) 

از مزایای حضور اتاق فرمونِ شیطونه ! فک کنم اگر اتاق فرمون کلهم پیشم بود من الان هنوز ترم ۲ رو پاس نکرده بودم :)) 


دلژین ۹۶-۶-۲۸ ۱۵ ۲۵۷

دلژین ۹۶-۶-۲۸ ۱۵ ۲۵۷


با همه ی کل کل ها و اخلاق های متفاوت دوسش دارم...

زیادی دوسش دارم...

بره دلم تنگ میشه...

برای تکوندن خاکستر سیگارش تو سینک ظرف شویی و حرص دادن من...

برای فرت و فرت اسپری خوش بو کننده زدن تو حموم و اتاق و ...(۳ تا اسپری رو تموم کرده) و حساسیت دادن من به اون اسپری های لعنتی...

برای اون موهای فر فریش که سرم رو بکنم تو موهاش و فوت کنم و اون غر بزنه...

برای بوی سیگار ساعت ۶ صبحش...

برای خر خر کردن های شبونه اش...

برای غذاهای زیادی، خیلی زیادی  چرب و چیلش...

برای بوی عطر خنکِ همیشگیش...

برای خودش... 

+اتاق فرمون ۵شنبه میره ... از یک طرف برای مستقل شدن دوباره و به دست آوردن حریم خصوصی و امنم خوشحالم ، و از یک طرف دلم براش تنگ میشه....

خداروشکر تو این دو هفته حالش عوض شده...

آروم تر شده...

و من هم این دو هفته رو فقط خوردم و خوابیدم و گشتم :)) 


دلژین ۹۶-۶-۲۷ ۱۴ ۲۴۷

دلژین ۹۶-۶-۲۷ ۱۴ ۲۴۷


خب گفتم زودتر بهتون بگم ... 

تا ۵ مهر فرصت داریم...

دیجی کالا یه طرح زده که تو این صفحه کامل توضیح داده که چی کار باید بکنید ، با دقت بخونید، میتونید از اون لیست ، هرچقدر که در توانتونه و دوست دارید سفارش بدین تا برسه به دست بچه های مدرسه ای خوشگلمون در نقاط صفر مرزی... 

حدود ۱۰۰۰ بچه زیر پوشش دیجی کالا هستن و بر اساس اون لیستی که دیجی کالا داده میتونین خرید کنین... و مستقیم اون کالا رو به دست بچه ها میرسونه...

همه میتونین شریک شین...

حتی اندازه ی هزارتومن...


دلژین ۹۶-۶-۲۷ ۷ ۱۴۱

دلژین ۹۶-۶-۲۷ ۷ ۱۴۱


گاهی از چیزهایی خوشم میاد که بقیه ممکنه خوششون نیاد :))
مثلا یه کاپشن بلند تا پایین زانوی آبی آسمانی داشتم که روش پر عکس خرس بود و کل دبیرستان میگفتن تو رو حضرت عباس اینو نپوش :))) و من سه سال پوشیدمش :)))
یا یه موقع ها جورابام رو تو دانشگاه بچه ها میبینن و میگن قرمززز؟؟؟ سبززز؟؟؟؟؟ خال خالی؟؟؟
یا مثل امروز بانو میگه اون مانتو جدیدت رو نپوشی دانشگاه! بهت نمیاد اون ! :)) 
بهش میگم کجای کاری تو مهمونی دیروز پوشیدمش و دهنش باز میمونه :)) 
یه مانتوی مشکی بلند و گشاااااد ، خیلی گشاااد ... 
و اگر یه روزی یه جایی اون کاپشن آبی آسمونیِ خرسی رو ببینم ، حتما میخرمش دوباره و میپوشمش :)
الان حکایت قالب وبلاگمه درست...
آقو کل پاییز همینی که هست ! خیلیم دوسش دارم :دی 
+بدتیپ و بی سلیقه هم  خودتونین ! :/ :))

دلژین ۹۶-۶-۲۶ ۲۴ ۲۵۷

دلژین ۹۶-۶-۲۶ ۲۴ ۲۵۷


این شش ماهِ پیش رو برای من شش ماهِ اول ساله...

مهر برای من یک جور سال تحویله...

شروع سالم انگار همیشه از مهر بوده...

کلی ذوق و شوق دارم...

برای مهر...

برای پاییز و زمستون...

برای این ۶ ماهِ قشنگ...


پاییز یهو میاد(رادیو چهرازی):

"نیگا نارنجی ها رو..."

"لبت کجاست که خاک چشم به راهست..." 

"نارنجی بزن رها کن این حرفا رو..."


دریافت
حجم: 5.94 مگابایت

+این وویس غم داره...

ولی حالش یه جورایی خوبه...

غم ندارم ، اما عاشق این وویسم و به عشق سال نو هعی گوشش میدم...


دلژین ۹۶-۶-۲۵ ۱۶ ۱۹۲

دلژین ۹۶-۶-۲۵ ۱۶ ۱۹۲


۱ ۲ ۳ ۴ ۵

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...


نویسندگان