تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


۳۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

چند روز بود به بانو میگفتم من یه گندی زدم باید باهات حضوری و تنها یه جا حرف بزنم... 

بالاخره امروز اومد خونه ام... 

تا نشست گفت قضیه چیه ؟ 

گفتم خواستگاری! 

گفت حدس زدم ، تعریف کن...

گفتم هیچی یه سرویس طلا فرستاده برام با یه حلقه... 

از صندلی نییم خیز شد داد زد کفت تو قبووول کردییی ؟؟؟؟ 

گفتم نه !!! گفته فکر کنم اگر جوابم منفی بود پس بفرستم... 

داد میزد بگو کیه... 

گفتم برو اول از تو کمدم بیار سرویس و حلقه رو ...

تا بهت بگم...

یه کم مقاومت کرد و با عصبانیت آخرش رفت تو اتاق سر کمدم...

منم سریع از تو یخچال کیک و شمعش رو درآوردم گذاشتم روی میز و جیغ بانو هم همزمان بلند شد :)) 

با کادوی تولد و کلاهش خر ذوق و فحش کنان اومد و چشمش خورد به شمع ها و کلی خوشحال شد :)) 

بیچاره کلی ترسیده بود از ماجرای عجیب ساختگیِ خواستگاریم ! 

خلاصه خر ذوق شد و شمع روشن کردیم و کادوهاش رو باز کرد و ... 

+کادوش که ترازوی آشپز خونه + ترازوی وزن کشی بود... 

کیک هم در اصل شیرینی تر کنار هم چیده شده بود :) ( تو عکس جای سورپرایزی کادو و کیک تو یخچال هست ) 

+تا همین نیم ساعت پیش هم یه بند داشتیم حرف میزدیم و من سبزی پاک میکردم :))

+خداروشکر که دارمش :)  


دلژین ۹۶-۵-۳۱ ۴۰ ۱۳ ۴۰۲

دلژین ۹۶-۵-۳۱ ۴۰ ۱۳ ۴۰۲


از دیشب تصمیم داشتم ترسم رو برای معاینه نوزاد ها با انجام معاینه از بین ببرم...

از کوچیک و ظریف بودنشون و از مسئولیت اشتباهات بعید ولی احتمالی واهمه داشتم...

اونقدر این موجودات کوچک و ظریف هستن که انجام یک سری مانور ها کمی ترسناک به نظر میرسه تا وقتی بهشون دست نزنی...

درست مثل مادرهایی که حتی اوایل از تعویض پوشک هم از ترس آسیب زدن میترسن...

خلاصه صبح رفتم تو بخش نوزادان و همه اشون رو معاینه کردم و مانور ها رو انجام دادم و استاد هم اومد یه چند تا نکته یادم داد و ترسم کامل ریخت از لمس و معاینه ی این موجودات دوست داشتنی...

مادرها هم همه تحویلم میگرفتن و بهم اعتماد کرده بودن و ترسی برام نمونده بود...

یکی از نوزاد ها نارس بود و پرستار اومد یک تکه از سرش رو با ژیلت تراشید که ببرنش سونو بگیرن ... مامانش ناراحت شده بود و میگفت بچه ام زشت شد،کم مونده بود گریه کنه، آخه فرض کنید نوزاد رو یهو فقط وسط کله اش کچل باشه و بقیه اش پر مو  :)) منم کلی شوخی کردم و آخرش به خنده ی کل اتاق منجر شد و متقاعدش کردم از کله ی نیمه کچل بچه اش عکس یادگاری بگیره و خودش دوربینش رو داد بهم و گفت عکس بگیر و کلی خندید :)) 

+امروز دلم نمیخواست از کل اون بخش بیام بیرون... اصلا دلم میخواست تک تک بچه ها رو بذارم ردیف کنارم و بخوابم شب کنارشون...

+قرار بود کتاب "جزء از کل" رو جمعه تموم کنم...

خوب پیش میرفت ولی به جاییش رسیدم که باعث شد به هم بریزم و فکرم درگیر شه و کتاب رو بستم... کتاب خیلی خوبیه ، اما به شدت ذهنم رو درگیر خودش کرده ... اگر فرصت کنم این هفته تمومش میکنم... 

کتاب جمله جمله اش شما رو به فکر فرو میبره و با اون حجم زیاد طبیعیه طول بکشه و این طول کشیدن شما رو از کتاب زده نمیکنه... 

+یه کم حالم خوب نیست... خیلی به یه سری چرندیات فکر میکنم... یه حسی درونم وول میزنه که دوست ندارم باشه(مربوط به پست قبل میشه)... تمام راه برگشت تو جاده خیره شده بودم به بیابون، بدون هیچ حرفی، بدون هیچ آهنگی ... فقط صدای ماشین و باد شدید میومد و من خیره بودم به جاده و دلم گریه میخواست...

و البته یه چشمم هم به قرمه سبزیِ تو ظرف جلوم ، بود(از بیمارستان غذا گرفتم) و دلم میخواست همون لحظه بخورمش :)) 




دلژین ۹۶-۵-۳۰ ۲۰ ۱۰ ۲۳۱

دلژین ۹۶-۵-۳۰ ۲۰ ۱۰ ۲۳۱


دو روزه با دیدن لایک یه بنده خدایی زیر یکی از عکس ها فکرم مشغول شده... 

یاد یه زوج افتادم تو دوران مهندسیمون... دختره یه دانشکده دیگه بود ، پسره با ما تو دانشکده ما... جفتشون یک رشته...از نوجوونی با هم دوست بودن... 

زبانزد بود عشق و محبتشون...

تا این که وجود یه دختر دیگه تو دانشکده ی ما از همون ترم اول رابطه ی این ها رو خدشه دار کرد...

تهش دقیق نمیدونم چی شد... 

فقط فهمیدم بعد ۸ سال یا ۹ سال این زوج به هم زدن ، پسره رفت با همین دختر هم دانشکده ای ما که و دختره هم رفت با یکی دیگه...

خیلی برام سواله که چجور راحت میشه اینقدر دل کند و دل بست... 

مثلا تا دیروز به مدت ۸ سال قربون صدقه یکی بری ، بعد از فردا یهو باید قربون صدقه یکی دیگه بری ... 

یا امروز عاشق یکی باشی و همزمان نقشه بکشی که اگه این نشد برم سراغ فلانی...

نمیدونم بعضی مردها چرا من رو احمق فرض میکنن...

طرف از آشناهاس ، بعد ۵ سال به من پیام داده ! یهو یاد حال و احوال پرسی افتاده...

یادمه ۵ سال پیش بهش گفتم نه...

بعد اون نه گفتنه یک بار یادم نیست به چه مناسبتی بود ، مامانم خبرش رو داده بود، بهش تبریک گفتم ! عین احمق ها پیام داد من دوست دختر دارم برام بد میشه بهم پیام نده😂😂 انگار پیام عاشقانه دادم به مرتیکه عقده ای... 

بعد چند ماه پیش زارتی اومده دلش تنگ شده... تا پیام داد گفتم این با اون دوست دخترش به هم زده یاد من افتاده ! 

ادامه اش رو بگم بخندین ؟؟ 

یک هفته ای تو اینستا به من پیام میداد و متن و عکس میفرستاد و من فقط نگاه میکردم...‌

بعد یک هفته دیدم بلاک شدم 😂😂😂 

حدس بزنید چرااا؟؟؟ 

چون دوست دخترش برگشته بود 😂😂😂😑 

خیلی دلم میخواست تلفنم رو بردارم و زنگ بزنم بهش و بگم من خر نیستم ! شاید سکوت کردم و هیچی نگفتم ! ولی من خر نیستم از همون اول فهمیدم تو چرا پیام دادی !! 

یا یه احمق دیگه میاد قربون صدقه من میره ، بعد میره با یکی دیگه...

بعد به هم میزنه برمیگرده با من سرگرم میکنه خودش رو...

از من نا امید میشه دوباره برمیگرده با اون طرف... 

نمیدونم چرا فکر میکنن ادم خره و نمیفهمه ؟؟؟

+ویدیو: نوستالژی کودکی/نوجوانی ... نیما رو یادتونه ؟؟ چقدر با آهنگاش میخندیدیم...


 


دلژین ۹۶-۵-۲۹ ۲۰ ۱۳ ۲۷۲

دلژین ۹۶-۵-۲۹ ۲۰ ۱۳ ۲۷۲


۱/رفتیم سینما پنج عصر رو دیدیم (طنز تلخ متوسط بود)... تو اون تاریکی یه پفک خانواده و یه چیپس رو تنهایی خوردم...


۲/رفتیم رستوران و گفتم من سالاد میخورم ! 

نیم ساعت بعد جلوم استیک با سس قارچ و نوشابه بود :))) 


۳/ساعت ۱۰ شبه: به جون شما من دیگه جا ندارم بچه ها ! بریم خونه ! 

ساعت ۱۰:۳۰ تو اب انار فروشی ! 

من اب زرشک میخورم بشوره ببره ! 

۱۰ دقیقه بعد جلوم یه کاسه پر شکلات و میوه اس !!


۴/میگه داشتم هولاهوپ (حلقه کمر) میزدم ، تو خونه تنها بودم...

یهو حس کردم خورد به شکم یه نفر...

خیلی راحت برگشتم گفتم ببخشید و دوباره ادامه دادم...

بعد یهو مکث کردم و گفتم بسم الله الرحمن الرحیم :)))) 

و ما تا ساعت ۱۱ شب داشتیم فقط میخوردیم و چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم ! 


دلژین ۹۶-۵-۲۹ ۱۸ ۱۰ ۲۶۲

دلژین ۹۶-۵-۲۹ ۱۸ ۱۰ ۲۶۲


ساعت ۶:۳۰ ، ناخودآگاه چشمام باز میشه...

یک ساعتی تو تختم وول میخورم و تو ذهنم برنامه کارهام رو میریزم...

بلند میشم ، کتری رو آب میکنم و میذارم روی گاز...

ظرف های شسته شده رو جابه جا میکنم...

صبحانه ام رو حاضر میکنم و میخورم...

یادم میفته امروز باید روپوش هام رو بشورم...

میندازمشون تو ماشین...

تو همین حین خونه رو مرتب میکنم...

میز رو دستمال میکشم...

گاز رو تمیز میکنم...

بعد لباس ها رو در میارم و پهن میکنم...

میرم میشینم پشت میزم...

خاله ام زنگ میزنه...

همونی که دعوام شده بود باهاش(همون دعوای ارث و میراثی و طلب ارثش) ...

۸ ماهی فکر کنم گذشته که جواب پیام ها و تلفن هاش رو از دلگیری ندادم... 

من در کمال احترام تمام مدت باهاش حرف زدم ولی اون چند ماه پیش قضیه رو برعکس جلوه داده بود و حرف هایی زده بود که روحمم خبر نداشت... 

کمی به شماره اش روی تلفنم نگاه کردم...

تصمیم داشتم تا آخر عمرم جوابش رو ندم...

اما میدونم انسان بدبخت و تنهاییه... 

تلفن رو جواب میدم...

گوشی رو میذارم دم گوشم و هیچی نمیگم تا ببینم اول چی میگه...

به گرمی سلام کرد و ابراز خوشحالی کرد... 

سلام کردم...

گفت چرا چند مدته جواب تلفن هاش رو نمیدم...

کمی مکث کردم ، دلم نمیخواست یه پرونده رو باز کنم... یه زخم رو روش نمک بپاشم...

دلم نمیخواست بحث کنم...

اروم گفتم شرمنده، من خیلی سرم شلوغ بود و اصلا فرصت نمیکردم...

من دیگه حرفی نزدم ، اون شروع کرد قربون صدقه و تخلیه ی روانی خودش پای تلفن و تعریف ماجراهای اخیر و مشکلات پیرامون مادربزرگ...

من هم در سکوت گوش میدادم تا خودش رو تخلیه کنه...

همزمان تو تقویمم برنامه ها و حساب کتابام رو مینوشتم...

وقتی تموم شد حرف زدنش ، دوباره کلی قربون صدقه رفت و خداحافظی کردیم...

به صندلیم تکیه دادم... چشمم افتاد از میزم به داخل اتاقم و بوی تمیزیِ خوبِ روپوش سفیدهای در حال خشک شدن...

و لبخند میزنم :) 

راستی شما میدونین لکه ی جوهر ابی لعنتی که تو جیبم با خودکار عروسی گرفته بود، رو چجوری میشه پاک کرد ؟؟؟  


دلژین ۹۶-۵-۲۷ ۳۳ ۱۰ ۳۵۹

دلژین ۹۶-۵-۲۷ ۳۳ ۱۰ ۳۵۹


هر بار این تلفنم زنگ میخوره و شماره فک و فامیل و مامانم رو میبینم یه آه بلند میکشم... 

از همون موقع که مادربزرگ خورد زمین و درگیر شد ، تا الآن که فکر کنم چیزی حدود سه ماه میشه یه روز خوش نگذاشته برامون... 

خاله ها هم که هر کدوم دیوونه تر از اون یکی،هر دفعه یه تز میدن، تمام فشار هم رو مادر منه و به هر حال به من منتقل میشه این مسائل... 

جوری شده که حدود سه هفته اس تلفن هیچ فامیلی رو جواب نمیدم...

مامانمم زنگ میزنه هرچی میگه فقط در سکوت گوش میدم و جایی که بخواد راهنماییش میکنم... 

اوضاع جسمی مادربزرگ خوبه ولی اخیرا میگن که هذیون میگه ، چرت و پرت میگه و فکر میکنم یه مشکلی این وسط وجود داره‌...فکر میکنم دچار دمانس شده... و ذهنم به الزایمر میره... آلزایمری که از قبل کمی نشانه های اختلال قضاوت و رفتار رو داشته و الان پیشرفت کرده...

من‌ نمیدونم چرا خاله ها باور نمیکنن آدم ها فنا پذیرن ؟ و قرار نیست یه پیرزن ۸۵ ساله خوب بشه و یا سنش کم بشه ؟؟؟ و علاوه بر تمام مشکلات کلی قر و قمبیل دیگه ناشی از نفهمیشون در میارن... 

خدایا من یکی رو صبر بده... 

خلاصه که فکر نکنین زندگی من الان گل و بلبله... کنار همه ی خوشی ها کلی دردسر رنگ و وارنگم دارم :) 

+در اصل خوشی وجود نداره ، این منم که دارم از شرایط خوشی میسازم :)) والا :))



دلژین ۹۶-۵-۲۶ ۱۵ ۱۱ ۲۰۹

دلژین ۹۶-۵-۲۶ ۱۵ ۱۱ ۲۰۹


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

دلژین ۹۶-۵-۲۶ ۱۹۹

دلژین ۹۶-۵-۲۶ ۱۹۹


امروز تو اتاقی که داشتم شرح حال میگرفتم ، بوی شیر ، استفراغ، اسهال، ترشیدگی...

همه با هم میومد... :)) 

هرکی میرسید بهم میگفت چرا اینقدر این اتاق بو میده ! :)) 

مادر یکی از تخت ها بهم گفت تو روخدا برو بگو بهم لباس تمیز بدن ، بچه هعی استفراغ میکنه لباسش کثیف میشه... 

بچه ایم که داشتم شرح حال میگرفتم ، نه اسهال داشت و نه استفراغ ، ولی به شدت بوی ترشیدگی شیر و ادرار میداد...

مادرش میگفت کیسه ادرارش خالیه ولی من نمیدونم چرا بوی ادرار حس میکردم...

هرچیم اینور و اونور یه دستی زدم دیدم خبری از ادرار نیست... 

خلاصه که ظهر اومدم خونه و بعد خوردن ناهار یک راست رفتم یه چرت یک ساعته تو اتاقم زدم...

یک ساعت پیش از تو پذیرایی رفتم تو اتاقم دیدم چرا بوی بچه میاد :)) فقط خداروشکر که بوی بدی نبود...

نمیدونم بوی اوناس چسبیده بهم و اومده تا توی خونه ام ؛ یا اونقدر رفته بوشون تو مغزم که همه جا اون بو رو حس میکنم :)) 

+توی اتاق رگ گیری ، برای ساکت کردن یه دختر بچه شیرخوار ، سریع از ترالی دو تا پک دراز کشیدم بیرون و نمیدونم چی بود (فکر کنم لوله NG بود)، بعد اول گذاشتم روی سرم که بگم من شاخ دارم 😂 بچه یه مکثی کرد و بعدش با شدت بیشتری جیغ زد 😂😂😂 و بعدش شاخ رو تبدیل کردم به یه چیز مثل جغجغه ی بی صدا و بالا کله اش تکون میدادم و یه کم ارومش میکرد ولی اونقدر پروسه ی رگ گیریش سخت و دردناک بود که ...

+بچه ها شیرین ترین و در عین حال پر دردسر ترین موجودات کره ی زمینن...


دلژین ۹۶-۵-۲۵ ۱۹ ۱۱ ۲۱۴

دلژین ۹۶-۵-۲۵ ۱۹ ۱۱ ۲۱۴




از این سر باع میدویدم به اون سر باغ‌‌...

سرتاسر باغ سرسبز و پر استخر...

آب استخر تمیز و زلال ، جوری که آبی لاجوردی کاشی های ته استخر واضح دیده میشد...

مامان کنارم بود و میگفت برای تو خریدیم تا بعد از ما راحت باشی...

عصبانی شدم و گفتم شما نباشین اینجا به چه درد من میخوره... 

گفت مگه تو ۵ تا بچه نمیخواستی ؟ این جا جون میده برای بزرگ کردن اون ها‌... 

لی لی کنان زمزمه میکردم ، ۵ تا بچه، نه ۶ تا.... ۷ تا... ۸ تا... ۹ تا... اره ۱۰ تا...... 

و پریدم توی آب...


دلژین ۹۶-۵-۲۴ ۱۹ ۹ ۲۸۸

دلژین ۹۶-۵-۲۴ ۱۹ ۹ ۲۸۸


کم سن تر که بودم نمیدونم طاقت دیدن هر صحنه ای رو انگار داشتم... 

عکس و فیلم سر بریده ، جنازه و... 

ککم هم انگار نمیگزید...

اما بعد از ورودم به این رشته فهمیدم اون غد بازی ، سنگ دلیه و من سنگ دل نیستم...

از بیماری و مرگ بقیه ناراحت میشم و از صحنه های قتل و جنایت و سر بریدن بیزارم و برای ۱ ثانیه نمیتونم تحمل کنم...

سر کلاس پزشک قانونی وقتی یه سری عکس ها رو میذاشت ، و توضیح میداد چه بلایی سرشون اومده،من خوابش رو میدیدم و از اون ظلم ها و کثافت کاری هایی که جون یک انسان رو میگیره ناخودآگاه اعصابم به هم میریخت...

امشب تو اینستا داشتم عکس های شهید حججی رو نگاه میکردم ، رسیدم به یه کلیپ... 

بی شرف ها کلیپ سر بریدنش رو پخش کردن...

اول فکر کردم همون کلیپی هست که داعش سوار ماشینش میکنه ولی چند ثانیه گذشت تا رسید به گذاشتن چاقو دم گردن شهید ، ناخودآگاه گوشیم رو پرت کردم و حالم بد شد ! هیچی ندیدم ؛ فقط ۲ ثانیه گذاشتن چاقو روی پوست گردن شهید منقلبم کرد...

هنوز معده ام به هم میپیچه و حالم خوب نیست... 

خدا میدونه اگر ادامه اش رو میدیدم تا چند هفته چقدر حالم بد بو !!! 

تو رو خدا این کلیپ ها رو منتشر نکنین...

پس فردا بچه اش ، زنش میبینه...

چه کاریه...

هرچقدر هم انسان های تو دار و قوی باشن ، این صحنه ی سر بریدن شهید براشون زجره!

وای خدا کنه بچه اش هیچ وقت نبینه این رو که تا آخر عمر میسوزه...میسوزه...

+خدا به خانواده ی صبورش، صبر بیشتری بده الهی... 

+این عکس از این شهید رو خیلی دوست دارم و تو ذهن من این شکلی با همین لبخند قشنگ نقش بسته و دوست ندارم هیچ تصویر دیگه ای جایگزینش بشه...

+هیچ وقت یادمون نمیره سرت رو دادی تا سرمون نره...

یک بار دگر خانه ات آباد، بگو سیب... 




دلژین ۹۶-۵-۲۳ ۲۱ ۲۳ ۳۱۷

دلژین ۹۶-۵-۲۳ ۲۱ ۲۳ ۳۱۷


۱ ۲ ۳ ۴

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...