تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


۲۷ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

مامانبزرگ من رو از همه نوه هاش بیشتر دوست داره و مامان من رو هم از همه بچه هاش بیشتر...

وقتی زنگ میزد کسی به خونه اش چون صداهای خانواده ی ما شبیه به همه ، مادربزرگ تشخیص نمیداد و شروع میکرد از اول دونه دونه اسم گفتن که مریم تویی؟ نسرین (مامانم) تویی؟ ...

و از بین ۲۰ نفر من و مامانم اولین اسم هایی بودیم که به زبون میاورد...

امروز زنگ زدم مامانم ، بالا سرش بود ، گفتم گوشی رو بذار دم گوشش من باهاش حرف بزنم...

گوشی رو گذاشت دم گوشش، شروع کردم با گریه حرف زدن...

بعد از چند ثانیه مامان گوشی رو گرفت و صدای جیغ آرومِ خاله امم اومد ...

گفت مریم شدیید ترین واکنشی که دیدیم همین الان بود که داشتی حرف میزدی، خودش دستش رو آورد بالا و شونه اشم تکون داد...

+من حس ششم قوی ای دارم... خیلی قوی... و ذهنم همه اش داره دور این موضوع که فلانی بهش تریاک داده میچرخه... 

میدونم این قضیه پیگیری نمیشه هیچ وقت...

+نمیدونم ته این ماجرا چی میشه... 



دلژین ۹۶-۱۰-۳۰ ۱۴ ۳۸۶

دلژین ۹۶-۱۰-۳۰ ۱۴ ۳۸۶


نمیتونم از حجم ناراحتی و استرسی که دارم بگم...

مامان بزرگ مشکلش سکته نبوده... !!!!

و مشکل اصلی آور دوز شدن توسط مخدر بوده که حتما مرکز نگهداری بهش تزریق کرده...

اصل قضیه این جاست که یکی از خاله ها ی من فکر میکرد خیلی محبت میکنه و تو این مدت ۲ بار مادربزرگ من رو برد خونه اش و بار اول فقط تونست ۵ روز نگهداری کنه و با کلک برش گردوند مرکز که وقتی من رفتم ملاقاتش از شدت شوکی که بهش در اثر جابه جایی وارد شده بود ، دچار مشکلات روحی شده بود، مثلا به من مریض تخت بغلی رو نشون میداد میگفت ببین روده هاش بیرونه... 

دومین بار که همین دو هفته ی اخیر بود،درست وقتی که تازه داشت آداپته میشد و حالش خوب بود، باز خاله ام با دعوا از مرکز این رو برد خونه و بعد یک هفته با کلی دعوا با مادربزرگ و وضعیت داغون و به هم ریخته ای، ۵ روز پیش برش گردوند مرکز ...

احتمالا اونقدر سر و صدا کرده تو مرکز که بستنش به مورفین و آوردوز شده ...

سطح هوشیاریش امروز اومده بالا و پزشک گفته تو ادرارش مورفین بوده و بیمارتون سکته نکرده ! 

نمیتونین تصور کنید که چه حجم ناراحتی و استرسی رو دارم تحمل میکنم...

من این مرکز رو معرفی کردم...

من میدونم که تقصیر من نیست که این اتفاق افتاده ، ولی بقیه هم میفهمن ؟؟؟؟

اصلا من چجوری با این عذاب وجدان کنار بیام که دستی دستی مادربزرگم رو سپردم دست یک مشت حیوون :( 

من چه میدونستم...

منی که ۱۰۰ بار تاکید میکردم مبادا به این قرص اضافه بدین، این فشارش پایینه ، مبادا فشارش بیفته !!! 

حالا بهش مخدر دادن با دوز بالا ! 

الان فقط افتادم تو برزخ ... برزخی که اگر به هوش بیاد عوارضش چی میشه ؟؟؟ اگر بمیره چی ؟؟؟

خدایا اگه واقعا وجود داری، شوخیت گرفته نه؟؟؟؟ 



دلژین ۹۶-۱۰-۳۰ ۲۱ ۳۱۳

دلژین ۹۶-۱۰-۳۰ ۲۱ ۳۱۳


شب که رسیدم زنگ زدم مامان فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اس...

خوابم نبرد...

تا دل و زدم به دریا گفتم زنگ میزنم موبایلش، اگر خاموش باشه که معلومه خوابه، اگر روشن باشه قطعا یه چیزی شده... 

زنگ زدم...

حدسم درست بود...

مامان بزرگ هوشیاریش رو از دست داده...

و من چقدر آدم مزخرفیم که فقط دارم دعا میکنم که خدایا ببرش‌‌‌...

خدایا ببرش... بسه... 

:) 

نه ناراحتم ، نه هیچی...

فقط دلم میخواد تلفنم زنگ بخوره و بگن برای همیشه رفت و آروم گرفت ... 


دلژین ۹۶-۱۰-۲۹ ۲۳ ۳۷۵

دلژین ۹۶-۱۰-۲۹ ۲۳ ۳۷۵


روزگارم سینوسیه...

یه لحظه فکر میکنم که هوووف همه چیز تموم شد و خوبه و یهو بوووم !

دلم میخواد تلفنم رو خاموش کنم ، برم تو یه غار ، ۵ سال بعد برگردم...

این که حالم  هم‌ مثل زندگیم سینوسیه خیلی هم طبیعیه...

این همه مشکلات جاری و مشکلات تلنبار شده ی گذشته... 

سینوسی نباشم اصلا جای تعجب داره ! 

والا ...

حالم خوبه ولی به شدت از آدم ها خسته ام... 

آدمهای شناس، ناشناس، دور، نزدیک...‌

واااقعا خسته ام...

از بی فکری ها، از زرنگ بازی ها ، از عوضی بودن ها، از احمق بودن ها... 

و خب گویا نمیشه هم کاریشون کرد...

عوضی ها و احمق ها و بی فکر ها انگار تا ابد عوضی و احمق و بی فکر میمونن...

چرا خیل عظیمی از ما آدمها یاد نمیگیریم تغییر کنیم ؟ 

چرا نمیتونم  یادشون بدم از کثافتِ مشکلات خودشون رو بکشن بیرون ؟؟؟ 

چرا ؟؟؟ 

چرا وقتی یه کاری درسته و قبول دارن درسته ، دقیقا میرن عکس اون کار رو انجام میدن ؟؟؟ 

چرا همه چیز رو میزنن خراب میکنن ؟ 

چرا فکر نمیکنن با ندونم کاری هاشون فقط خودشون نیستن که زندگیشون خراب میشه و زندگی بقیه رو هم خراب میکنن ؟؟


+کتاب تسلی بخشی های فلسفه رو گرفتم دستم و احتمالا تا آخر هفته تموم میشه...

+رگ خواب رو هم دیدم... به همه زن ها توصیه اش میکنم... ما زن ها گاهی خیلی احمق میشیم و همین ما رو تبدیل میکنه به طعمه های چرب و چیل...

+من هنوز فرصت نکردم که نظرات رو تایید کنم... و عذر میخوام  :) 



دلژین ۹۶-۱۰-۲۶ ۸ ۲۳۵

دلژین ۹۶-۱۰-۲۶ ۸ ۲۳۵


شنبه :

حالا اسم نمیبرم ولی بعضیا من رو روز تولدم دیدن ، بر و بر تو چشمم زل زدن ؛ تبریک نگفتن 😂😂 

آقو دلم میخواست کله اش رو بوکوبونم به دیفال ! :)) 

هیچی تا ظهر کلاس بودیم ، خسته و کوفته برگشتیم خونه ، تا رسیدم ، گوشیم زنگ خورد ... گفت آقای شوهر هرچی پول و کارته با خودش برده ، گفتم بیا اینجا کارت من و پول نقد بگیر بعد برو... گفت باشه ساعت ۴ میام ...

هیچی رفتم یه چرتی بزنم ، تازه چشمام داشت گرم میشد که زنگ زد که دارم میام !! نری حموم ! 😂😑 هیچی دیگه هعی فحشش دادم هعی فحشش دادم...

گفتم این حالا حالا ها که نمیرسه ، وقت دارم یه ربعی برم چرت بزنم ... همین تا اومدم تو تخت زنگ در خونه رو زد...

منم هعی فحشش میدادم هعی دنبال شلوارم بودم 😂 آخرش بعد چند دقیقه در رو باز کردم دیدم بانو پشت در با یه مینی کیک و کادو وای ساده 😂 بعد داره جیغ میزنه ای وااای شمعت خاموش شد 😂

حالا قیافه من ، موها داغون ، چشا پف کرده ! لباس تو خونه 😂😂 

داشتم از ذوق میمردم ولی همچنان فحشش میدادم که لامصب من الان با این ریخت از خودم چجوری با این سورپرایزت عکس بگیرم 😂😂

و تصمیم گرفتم از سورپرایز بدون خودم عکس بگیرم فقط :)) 

نمیدونم چجوری مخش کار کرده که اون ماساژوری که یک سال پیش بهش نشون دادم رو رفته گشته و یافته و خریده ! :)) 

خلاصه که کلی سورپرایز شدم ، چون قراره پنجشنبه مهمونی بگیرم برا تولدم و انتظار نداشتم روز تولدم هدیه بگیرم...‌ 


دوشنبه: 
درست روزیه که نمیتونم مرخصی بگیرم به خاطر یکی از استادها که خیلی گیره... و دقیقا همین امروز شورا بود و دوستم و مامان و برادرش از شهرشون اومده بودن برای اینکه دوستم بره پیش دفاع... (دوستم سه سال چیش پدرش فوت شد و مهمان شد شهر خودشون) 
دیروز همه کارهاش رو کرده بودم و امضاها رو گرفته بودم و مطمئن بودم حله همه چیز...
خلاصه ساعت ۱۲ و نیم بود که تونستم از کلاس استاد بزنم بیرون و رفتم و دیدم هنوز نوبتش نشده که بره داخل شورا...
یه کم با مامانش حرف زدم، تا اینکه نوبتش شد و صداش کردن...
بانو کنارم نشسته بود...
داشت حرف میزد...
اما من یک کلمه هم نمیفهمیدم از حرفهاش...
اونجا بود فهمیدم که چقدر برام دوستی که رفته داخل عزیزه که من اینقدر استرس دارم و برام مهمه نتیجه اش ...
استاد بعدی اومد سر کلاس، بانو رفت ، دیدم طولانی داره میشه، رفتم چسبیدم به در اتاق شورا که ببینم چی میگن... 
میشنیدم که رییس بیمارستان داره گیر میده و در مقابل یکی از استادها و استاد راهنماش از دوستم پشتیبانی میکنن! 
غرق شده بودم تو صحبت هاشون که یهو در باز شد ! اول فک کردم دوستمه ! بعد دیدم یکی از اساتیده ! 😂😂 جا خوردم ، استاده خندید گفت چیزی عایدت میشه ؟؟؟ 
گفتم راستش آره 😂 
گفت پس اشکال نداره وایسا و خندید و رفت...
و خداروشکر پروپوزال دوستم هم تایید شد...
بعدش رفتیم با مامان و داداشش نهار خوردیم و کادو تفلدی گرفتم و بعد بردمشون خونه ی کم استراحت کردن و الان هم رفتن... 

+نمیدونم چجور باید خداروشکر کنم که دوستهای خوب دارم تو زندگیم... همین دو سه نفر دوست خوب ،خاطره و انرژی منفی هرچی آدمِ بد هست رو خنثی میکنن ....
+مرسی از تک تکتون برا تبریکات و نظرات... سعی میکنم زوتر جواب بدم ❤ 


دلژین ۹۶-۱۰-۲۵ ۱۸ ۲۸۴

دلژین ۹۶-۱۰-۲۵ ۱۸ ۲۸۴


فقط میگم خدا کنه که هیچ جسدی رو سالم پیدا نکنن...

خدا کنه همه اشون همون اول مرده باشن و سوخته باشن...

وگرنه آتیش میگیری وقتی بفهمی شوهرت، پسرت، پدرت ،هفت روز تمام اون زیر نشسته بوده امیدوار و سالم و همه ی امیدش غرق شده ... 



دلژین ۹۶-۱۰-۲۴ ۷ ۱۵۸

دلژین ۹۶-۱۰-۲۴ ۷ ۱۵۸


آقو این تخمین سن ها هسسسس :))، الان زدم و فهمیدم ۲۴ سال و ۱۱ ماه و ۲۹ روزمه ! یعنی من وارد ۲۵ سالگی میشم عامو 😂

همش تقصیر اتاق فرمونه ! هعی میگه ۲۷ سالت شد ! 🤣😂

+هووورا یک سال عفو خورد بهم 😂


دلژین ۹۶-۱۰-۲۲ ۱۲۱

دلژین ۹۶-۱۰-۲۲ ۱۲۱


هیچ کس نمیدونه...

ولی من از وسط یه جهنم پرت شدم اینجا...

یا بهتره بگم خودم رو کشوندم این جایی که هستم... 

اول بهشت‌‌‌... 

و بالاتر هم میکشونم...

من خودم رو میرسونم به قله ی بهشت... 


+در چند ثانیه مثل فیلم همه ی ماجراهای ریز و درشت زندگیم از جلو چشمم رد شد ... 

+ساعت از ۱۲ شب جمعه که بگذره من وارد ۲۶ سالگی میشم :) 




دلژین ۹۶-۱۰-۲۱ ۴۹ ۵۳۵

دلژین ۹۶-۱۰-۲۱ ۴۹ ۵۳۵


مجبورم بهش دروغ بگم ! 

اتاق فرمون رو میگم ! 

زنگ میزنه که نهار چی خوردی ؟ 

در حالی که دارم هویج و فلفل دلمه با *حمص میخورم ، میگم پلو مرغ ! 

زنگ میزنه شام چی داری ؟ 

میگم سوپ 

میگه سوپ چی ؟ 

میگم مرغ ! ولی سوپ سبزیجاته و مرغی نداره :))  ! 

میگه فردا چی میخوای نهار درست کنی؟؟؟ 

میگم ماهی :)) 

استثنائا این دفعه رو راست گفتم :)) 

+چرا مامانا فکر میکنن غذای بی گوشت و مرغ  قوت نداره ؟؟؟ :)) 

+ * طرز تهیه ی حمص

البته من به سبک خودم تغییر دادم و ارده نزدم و کلا توش یه قاشق چای خوری روغن کنجد زدم و در حد چند قطره روغن زیتون :) 



دلژین ۹۶-۱۰-۲۰ ۲۳ ۳۰۷

دلژین ۹۶-۱۰-۲۰ ۲۳ ۳۰۷


تو راه تصمیم میگیرم که جمعه ها برم استخر...

سر راهم میرم استخر که سانس جمعه اش رو بپرسم ...

مسئولش یه زن ۵۰، ۶۰ ساله اس که داره با تلفن حرف میزنه ! 

به پشت خطی توصیه میکنه که مبادا به خاطر این توده ای که تو سینه ات درومده بری دکتراااا ! این دکترا هیچیییییی نمیفهمن ، عین خر نفهمن :)) شب به شب کیسه آب گرم میذاری این چربیه ، خودش آب میشه !

الان فلانی رفته کل سینه اش و درآورده دیدی ؟ هیچیشمممم نبوده هااا ! الکی درآوردن الآنم خوبه خوبه ! چه فایده که از ریخت افتاد ! شوهرش محل سگشم نمیده ! 

توام شیر تو سینه ات گره کرده چرب شده با آب گرم خوب میشه ! 

(بخندم؟ گریه کنم ؟؟ ) 

حرفش رو قطع میکنم که وقت من رو بیش از این نگیره و سانس جمعه ها رو میپرسم و میام بیرون و  به این فکر میکنم اگر طرف پشت خط به حرف این گوش کنه و خدای نکرده توده اش مشکل دار باشه و بذاره بمونه چی میشه ؟ پس فردا همین خانم جوابگوی بچه و شوهر و خود این بنده خدا هست که چرا با کیسه آب گرم اون توده دود نشده نرفته هوا ؟ 

بعد فکر میکنم گاهی بحث برای متقاعد کردن بعضی آدم ها در رابطه با هر مساله ای  هیچ فایده ای نداره ... چیزی که خیلی زیاد تجربه اش کردم... 

و این شده که خیلی از آدم ها ، حتی آدم های مهم زندگیم رو میذارم خارج از گودِ توجه ... 

خیلی وقته دارم تمرین میکنم و به خودم میگم وقتی طرف نمیفهمه و نمیخواد هم بفهمه ، به درک ! بذار تو همون جهل خودش باقی بمونه! تو زندگی خودت رو بکن...

+سرطان سینه رو جدی بگیریم :) 


دلژین ۹۶-۱۰-۱۹ ۲۳ ۳۴۱

دلژین ۹۶-۱۰-۱۹ ۲۳ ۳۴۱


۱ ۲ ۳

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...


نویسندگان