تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


۳۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

امروز و فردا off شدم...

اونقدر تعطیلی برامون غریبه که نمیدونم تعطیل میشم چیکار  کنم :)) 

دیروز تا فهمیدم امروز و فردا تعطیلیم سریع زدم به دل ارایشگاه و یه کم به خودم رسیدم، امروز صبحم که پاشدم قِر میدادم و نمیدونستم از خوشحالی تعطیلات دو روزه چه کنم :)) 

۱۰۰ البته که مدام باید درس بخونم ولی این وسط ها میشه یه کاری به نفع دلمونم بکنیم دیگه :)) 

یه برنامه ای تو سرمه ، که عصری برم عطاری ، چیزایی که میخوام رو بخرم ؛بعد برم سبزی خوردن بخرم بعد کلی وقت سبزی نخوردن :))

و احتمالا برم یه شاخه گل برای دختر صاب خونم بگیرم ، هفته ی دیگه کنکور ارشدشه ، بدم بهش سورپریز شه و روحیه بگیره ‌‌‌... 

شب هم بشینم یه فیلمی نگاه کنم و یه دلی از عزا در بیارم :))

+برم پا درس و بحثم که بتونم به دلمم برسم بعدش :)) 

+شما خوبین ؟ خوشین ؟ برنامه اتون برای اخر هفته و تعطیلاتتون چیه ؟ 


دلژین ۹۶-۱-۳۱ ۱۳ ۳ ۱۷۰

دلژین ۹۶-۱-۳۱ ۱۳ ۳ ۱۷۰


امروز باید میرفتیم از بخش شیمی درمانی شرح حال میگرفتیم ...

با خودم میگفتم حتما مواجهم با مریض های بدحال و بی رمق و بی حوصله...

و خودم رو آماده کرده بودم که اگر گفت شرح حال نمیدم یا نمیذارم معاینه ام کنی ، یه قیافه ی جدّی بگیرم و لبخندم رو پس بگیرم و بگم اگر من نکنم ، ترخیص نمیشین ! 

چون اتند گرامی امروز بسیار گند اخلاق تشریف داشتن و باید همه کارها رو کامل انجام میدادم تو یک ساعت و مطمین میشدم حتی که معاینه ی ته حلقشم از قلم نیفته و فرصت اینکه بخوام ناز مریض بدقلقی رو بکشم و هعی تیکه تیکه برم و بیام رو نداشتم ... ! 

اما بر خلاف تصورم دیدم همه مریض ها خوبن... رفتم سر تخت یک آقایی و شروع کردم شرح حال گرفتن ، کنسر معده بود که متاستاز داده بود به کبد و لنف ها... 

حال عمومیش خیلی خوب بود ‌، روحیه اشم عالی... 

وسط هاش فهمیدم آگاهی کاملی از بیماریش نداره و فکر میکنه که داره خوب خوب میشه...

خودم هم بهم القا شده بود که خوب میشه از بس که خودش مطمین بود!

دونه دونه پرونده و گرافی ها و ازمایشاتش رو نشونم داد ، دو تا گرافی قفسه سینه داد ، گفت این مال ۱ سال پیشه این یکیم مال همین دفعه اس... 

گفت کدومش بهتره ؟ 

گفتم معلومه مال این دفعه ات که سالم سالمه ! (خب قاعدتا میدونستم ربطی نداره گرافی سینه اش به کنسرش ولی اون فکر میکرد که داره و نشونه ی بهبودیشه) 

کاملا همکاری داشت باهام و راحت همه ی معایناتش رو انجام دادم...

تهش با نگرانی گفت معایناتم خوب بود ؟؟ 

گفتم عااالی :) 

گفت اره خودمم حس میکنم... اشتهامم برگشته قشنگ ، دارم خوب میشم...

سر راند نوبت به مریض من که شد ، استاد اول تذکر داد که سر مریض های من حواستون باشه حرف میزنین چون خیلی ها مثل این اگاهی کاملی نسبت به بیماریشون ندارن (اینها رو با لغات انگلیسی گفت که بیمار نفهمه) و بعد با اصطلاحات پزشکی و لغات انگلیسی توضیح داد که شیمی درمانی این بیمار فقط جنبه ی حمایتی داره ، تا این مدتی که زنده اس ، درد کمتری بکشه و با کیفیت بهتری زندگی کنه... 

دلم میخواست بگم استاد این و خوبش کن... این خیلی خوبه... 

از ته دلم از خدا خواستم که خوب بشه... خوبِ خوب...

+امید چیز خیلی خوبیه...شاید این بیمارمون امیدش براش معجزه کنه :) 


دلژین ۹۶-۱-۲۹ ۱۸ ۱۱ ۳۰۰

دلژین ۹۶-۱-۲۹ ۱۸ ۱۱ ۳۰۰


هر انسانی عادات بد مختصّ خودش را دارد...

یکی از عادات بد من سوگ قبل از مصیبت است...

مصیبت هنوز نه به دار است و نه به بار من به عزا مینشینم...

"از خون جوانان حرم لاله... خدا لاله دمیده... "

              ***

در حال گذر از وادیِ اینستاگرام بودم که دیدم یکی از دوستانم که به تازگی ازدواج کرده , استوریِ دلتنگی برای همسرش گذاشته...

همسرش را هم میشناسم...

به صراحت اشاره ای نکرده اما از چند منبع شنیدم که همسرش مدافع حرمه...

کمی به فکر فرو رفتم...

گفتم هووووی ! به عزای چی نشستی ؟ 

مشکل دنیوی که امشب کمرنگ شده ؟ مشکلی که امید به خدا حل میشه ؟ مرگهایی که هنوز سر نرسیده ان ؟ بیماری هایی که هنوز نیومدن ؟

"خدایا بی پناهم ، سرتا پا غرق و گریه و سوز و آهم...

از خون جوانان حرم لاله، خدا لاله، خدا لاله دمیده " 

بعد فکر کردم من اگر جای دوستم بودم حتما تا الان سکته کرده بودم از بس قبل از هر اتفاقی به عزای اون اتفاق نشستم !!! 

بعد اومدم در وادیه ی بلاگستان...

دیدم چقدر دوستانی من رو فالو کردن و من بی خبرم... نشستم خوندم بعضی هاشون رو و رسیدم به وبلاگ خون بهای عشق که این فایل صوتی رو به اشتراک گذاشته بود...

دانلودش کردم...

دلم آروم گرفت...

خداروشکر کردم...

شکر که مشکلاتم اینقدر ناچیزه... اینقدر حقیره...‌

"حسین حسین حسین..."

+ بین دو گیومه ها ، تکه هایی است که حین نوشتن میشنیدم...

+حسین، بر دلم نور آرامش میباری... 

+دلم تنگ شد برای محرم...


دلژین ۹۶-۱-۲۸ ۶ ۶ ۱۵۲

دلژین ۹۶-۱-۲۸ ۶ ۶ ۱۵۲


پست قبلی با احترام به نظر تک تک دوستان حدف شد...(تیلو، اشک، ناهید خانم، لبخند جان، آقای ۸ حرفی، اقا وحید ، ببخشید که بدون تایید نظراتتون پست رو پاک کردم :) ) شرمنده...

خیلی عصبانی بودم... 

خیلی...

اینکه با الله الله گفتن هرکس کار نادرستی رو پیش ببره، حال به هم زن ترین کار ممکنه... 

چه خوبه جرات داشته باشیم بگیم من میخوام اینکار اشتباه رو انجام بدم چون دوست دارم... نه این که چون خدا دوست داره...

و در اون قضیه دوست عزیزی نظر جالبی هم گذاشته بود که تا ما زن ها نخواهیم زن دوم و سوم و ... بشیم ، طبیعتا اتفاقی نمیفته و دقیقا بحث منم همین بود که یک زن باید عزت و شرف خودش رو در هر حالتی حفظ کنه و به این قضیه آتش حمایت نزنه... 

راستش حالم این روزها خوب نیست...

از طرفی مسائل خونوادگی که خواسته بودم دعا کنین ، و از طرف دیگه مشکلات ریز و درشت مختلف ناگهانی و پشت سر هم... جوری که تمام روز گذشته حتی ۱ کلمه هم به خاطر مشغله ی فکری نتونستم درس بخونم... 

+خواب ظهرانه خستگیم رو در کرد ولی خواب خوشی نبود و به چشمم اب شدن پدر و مادرم رو میدیدم... 

خدا از باعث و بانیش نگذره... 

دیشب تو حموم فکر میکردم چقدر خوبه که اون شیطان صفت بمیره و چقدر از مرگش خوشحال میشم...

خیلی بد شدم که ارزوی مرگ آدم دیگه ای تو سرمه... خیلی... 


دلژین ۹۶-۱-۲۸ ۱۱ ۵ ۲۴۷

دلژین ۹۶-۱-۲۸ ۱۱ ۵ ۲۴۷


یه وبی رو یکی دو بار خوندم دیدم یا نباید بخونمش یا باید برم بکشمش به فحش و دری وری ! 

یعنی وقتی مطالب و بعضی نظراتش رو میخوندم میگفتم وای خدایا چقدر ما ایرانی ها بدبختیییییم ! بدبختتتتت ! 

چه افکاریه! 

شوهرت زن دوم بگیره برای تحویل دادن فرزند صالح به جامعه ! 

یا مردها دلشون بسوزه برن دخترهای سن بالای مجرد رو به عنوان زن دوم و سوم و ... بگیرن !! 

نظرات که بعضیهاش فااااجعه ! اغلب هم نر هایی نظر میدن که فقط به فکر سیر کردن پایین تنه و تنوعن و سرپوش دین و اسلامم میذارن روش ، تف تو این دین آشغالی که شما دارین!! 

خاک تو سرمون با این افکار ! 

ادعامون میشه طبق طبق ؛ اونوقت یه سری هنوز یه همچین افکار آشغالی دارن ! 

فاتحه ی همچین جامعه ای خونده اس !


دلژین ۹۶-۱-۲۸ ۱۶ ۱ ۲۱۶

دلژین ۹۶-۱-۲۸ ۱۶ ۱ ۲۱۶


کتاب هرگز رهایم مکن...

این کتاب رو از تو لیست ۱۰۰۱ کتابی که قبل از مرگ باید خواند دراوردم...

عنوانش برام عاشقانه بود ، ولی محتواش عجیبه... اونقدر عجیب که یک دفعه شما رو شوکه میکنه ! 

کتاب رو از فیدیبو با تخفیف خریدم و تو موبایلم خوندم ، ۲۰۰ صفحه ی اول خیلی کند و سخت میرفت جلو و با یک گره ی بزرگ تو مغزم همراه بود که خب چی ؟ چقدر توصیف ؟ بسه دیگه! همه اش همینه ؟؟؟ بعد کم کم این گره باز شد و جالب تر شد... 

قبل از عید چند صفحه ای رو خوندم و بعدش گذاشتمش کنار ، ولی تو عید تصمیم گرفتم حتما بخونم و بفهمم چرا جزو ۱۰۰۱ کتابیه که قبل مرگ باید خوند...

خلاصه که توصیه اش میکنم ، کتاب جالبیه :) 

+از جمعه داره از در و دیوار برام میباره... :)) 

خداروشکر که فعلا آرامش برقراره... 

نصف شب یک مهمون ناخونده دارم ، دارم براش مایه ی املت رو درست میکنم که صبح برای صبحانه بهش املت بدم و بریم بیمارستان...

+مهمون ناخونده بانو نیست ، یکی از همکلاسی هاست... از ناخونده بودن و اومدنش زیاد راضی نیستم ولی ترجیح میدم با یه استقبال خوب حال جفتمون رو خوب کنم :) 


دلژین ۹۶-۱-۲۷ ۷ ۵ ۱۳۲

دلژین ۹۶-۱-۲۷ ۷ ۵ ۱۳۲


ازدواج...

یک واژه ی سنگین ، پر از مسئولیت و ترسناک از خیلی از جهات بوده همیشه برای من...‌

امروز خیلی درگیر این مقوله بودم...

با کلی حرف و این در و اون در ، یک پاسخ منفی داده شد ...

تونستم با حرف زدن با بهترینم ، یک بار تمام ذهنم رو طبقه بندی کنم و خودم به نتیجه برسم...

باید بشینم هروقت که فکرش افتاد توی سرم هرچی که امروز گفتم رو دوباره بگم و دوباره مرور کنم هرآنچه که شنیدم و بگم "نه"! 

+ساعت ۱۱ از بیمارستان خروج زدم ، اونقدر اعصابم خرد بود یادم رفت خریدهام رو بکنم...

یک راست اومدم خونه ، رفتم توی تختم ، سرم درد میکرد ، هرچی پیام بود پاک کردم...

تلفنم زنگ خورد ، بانو بود ، خبر داد دوست عزیزی برامون هدیه فرستاده ، شیرین ترین خبر بود اون لحظه ، کلی جیغ و ذوق کردیم و من بعدش چشمام رو بستم و خوابیدم...

انگار که بعد از هر اتفاق غیر منتظره در زندگیم این خوابه که کمی من رو به دنیای خیال و آرامش میکشونه...

خواب میدیدم پسربچه ام تو بغلمه و دارم باهاش بازی میکنم...

بیدار شدم...

خیلی بهترم...

آروم تر...

رها تر...

+من هر بار که میخوابم ، چه ظهر ، چه شب ، خواب میبینم... کمتر پیش میاد که بیدار شم و خواب ندیده باشم...این جریان از کودکی با منه... 

+مرسی که بیشتر نمیپرسین :) 


دلژین ۹۶-۱-۲۶ ۱۶ ۶ ۲۸۷

دلژین ۹۶-۱-۲۶ ۱۶ ۶ ۲۸۷


جمعه را با پیچش کلاس آغاز نمودیم ! 

نیاز به یک روز کامل برای خودم بودن داشتم ! 

اول صبحی این عکس رو دیدم و کلی انرژی گرفتم ‌... 

بعدش هم از اونجایی که معتقدم صبحانه های جمعه باید متفاوت باشه ، دست به کار شدم و با امکانات باقی مونده تو یخچال یه صبحونه ی راحت و متفاوت از بقیه ی روزهام ترتیب دادم... 


خداروشکر حالمم خوبه... 

+ما یه دونه خیار و گوجه و یه تخم مرغ بیشتر نداشتیم :)) شما ها مفصل ترش کنین حال کنین...

جمعه ی همگی به خیر ! 

بریم سراغ درس و مشخمون :)) 


دلژین ۹۶-۱-۲۵ ۱۷ ۶ ۲۷۹

دلژین ۹۶-۱-۲۵ ۱۷ ۶ ۲۷۹


دلم گرفته.‌..

از تهران و پیش خونواده که برمیگردم ؛ یه ماه طول میکشه تا بشم مریمِ قبلی...

دلم بغل مامان ؛ بغل بابام رو میخواد.‌‌.. 

چرا وقتی اون موقع که مدام کنارشون بودم ؛ حالیم نبود که چقدر آغوششون خوبه... 

+دم دمهای صبح خواب دیدم قلب مامانم زیر دستم وای ساد...


دلژین ۹۶-۱-۲۴ ۱۵ ۶ ۱۷۵

دلژین ۹۶-۱-۲۴ ۱۵ ۶ ۱۷۵


پزشکی اگر خطایی کند ، پرونده اش را میدهند زیر بغلش و میگن برو خونه بابات اون روپوش سفیدتم درار و جیباتم خالی کن !
در مورد افرادی که ملبس میشوند همچین قانونی وجود دارد ؟؟؟ 
اونقدر بی در و پیکره که یک جانبازِ ملبس (با احترام کامل نسبت به جانبازیشون) بیاد جلو دوربین بگه من اگه رییس جمهور بشم تریاک رو آزاد میکنم که همه بیان تریاک بکشن دیگه سراغ بقیه مواد نرن !!!
یعنی باید باور کنم که این در کمال صحت عقلیه و منطقش درست کار میکنه ؟ 
اصلا چجوری ملبس شده !  کی ملبسش کرده ! اون موقع هم همین منطق رو داشته !!!؟؟؟
+دیوانه ها در محل ثبت نام جمعشون جمعه ! 
+توروخدا حداقل یه حموم برین بعد برین برا ثبت نام جلو دوربین ها ! یک مشت به قول قیمت ، زیرپوش چرک و چیل ، از توالت درومده ، مغزش راه افتاده گفته برم منم ثبت نام بلکه معروف شم ... بعد میگن چرا وجهه و آبرو نداریم ! همینارو میبینن دیگه !
+معروفیت و شهرت و منم منم ، به چه قیمتی ؟ 
+درگیرم به شدت با این مقوله ی جلب توجه و منم منم ها که به شدت بین مردم رواج داره ! طرف جلو استاد سوال میپرسه که بگه استاد منم ببین ! منم منم ! استاد میگه به این بیمار که پاش درد میکنه میشه فلان پماد هم داد ! طرف میگه کجاش بماله ! 
به کله ی من بماله ! والاااا! 

دلژین ۹۶-۱-۲۴ ۱۴ ۴ ۱۹۷

دلژین ۹۶-۱-۲۴ ۱۴ ۴ ۱۹۷


۱ ۲ ۳ ۴

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...