تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


۲۹ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

دوستان خیلی ها بهم لطف دارین و میپرسین که لینکت کنم ، هرکس دوست داره لینکم کنه...

تمام نگرانی و کوچم به خاطر اون مهندس بود...

الان خیلی بعیده که پیدام کنه... 

اگرم بکنه باید خیلی بی شعور و پست باشه که بشینه بخونه من رو... باعث شد اون همه خاطره ام بمونه تو وب دلژینم... 

امیدوارم به زودی قابلیت کوچ از بلاگ اسکای به بیان فعال بشه تا بتونم نوشته های قبلیم رو منتقل کنم اینجا... 


دلژین ۹۵-۸-۳۰ ۴۲

دلژین ۹۵-۸-۳۰ ۴۲


امروز برا من همون جمعه اس...

پر از حسّ ارامش...

صبح فیلم چهارشنبه رو نگاه کردم...خوب بود... ارزش دیدن داره...

ناهار درست کردم جاتون خالی که حسابی چسبید...

الانم زیر پتو تو تخت دارم با خیال راحت سال بلوا رو میخونم...

+لذت ببریم از تعطیلی ها...

+ایشونم غذای امروز بنده هستن... خیلی راحت و سریع ... جا همتون رو خالی کردم...


دلژین ۹۵-۸-۳۰ ۲۲ ۱۹۸

دلژین ۹۵-۸-۳۰ ۲۲ ۱۹۸


ّآقو،یادتونه تو وب قبلیم گفتم من هر درسی میخونم،بیمار مشابه اون درس از دوست و اطراف به پستم میخوره؟؟؟؟

تو فاصله ی نصفه شب قبل از امتحان تا شب بعد از امتحان 2 تا کیس روان خورد به پستم!!!

اولیش که پسر دختر عمه ام! جدیدا شدن یکی از منتقدین سینما!تو اینستاگرامش پست گذاشت مبنی بر اینکه سیانور فیلم بدی هست!خب من خودم ندیدم سیانور رو ،ولی خیلی از همه تعریفش رو شنیدم، به شوخی رفتم زیر پستش گذاشتم،فلانی شدی فراستی 2 ؟؟؟

هیچی ساعت 4 صبح بود!یهو دیدم دایرکت داد به این مضمون؛

سلام مریم جان،ببخشید من مجبور شدم نظرت رو پاک کنم/چند روزه صفحه ام رو پابلیک کردم و یه عالمه خبرنگار ریختن تو صفحه ی من!همه منتظرن به یه بهونه به من لقب فراستیِ2 رو بدن!!ترسیدم مبادا از نظرت سو برداشت شه!

قیافه ی من اون لحظه چه شکلی باشه خوبه ؟؟ خدا شاهده همین شکل این گربه هه بودم !

خب این آدم از زمان کنکور یهو شخصیتش برگشت...خواجه نصیر مکانیک قبول شد و انصراف داد رفت سوده کارگردانی تیاتر،دوباره انصراف داد رفت آزاد کارگردانی...دوسال پیش دیدیمشون که پدرش برگشت گفت که آره رفته آزاد کار گردانی ترمی 5 میلیون تومن شهریه اشه !! بابای منم گفت مریم که پزشکیه 5 تومن نشده شهریه اش!!

هیچی کاشف به عمل اومد آقا سر مادر پدر بدبختش رو گول مالیده ،1 تومن شهریه میده دانشگاه،4 تومنشم میره تو جیبش و میگه به همه حقوق دارم...

چند وقت پیش هام گفته بوده که ماهی 20 میلیون تومن بهم حقوق میدن:/ اونوقت میشه ادم ماهی 20 تومن حقوق بگیره و وضع مالی و زندگیشون خوب نباشه و هر سال به خاطر بالا رفتن اجاره ها خونه به دوش بشن و برن تو خونه قدیمی تر و کوچیکتر؟؟

هیچی دیگه،ماجرا رو برای بابام بعد امتحان گفتم،گفت تازه خبر نداری ؛داره با اصغر فرهادی فیلم میسازه :))

نمونه ی بارز هذیان رو دارن ایشون...

مورد دوم میرسه به یکی از دوستان قدیمی من...

ساعت 11 شب پیام داد بهم و دید بیدارم بهم زنگ زد...

شروع کرد از دوست پسرش گفتن...

آقای دوست پسر مذکور، طی این 6 ماه هر ماااه یه بیماری جدید گرفته،وخون دوست من رو کرده تو شیشه،تهشم معلوم شده که دروغ میگفته...

خلاصه دوستم ازم سوال پرسید که این میگه سرطان دارم و پرتو درمانی میشم و این داستان ها!گفت حتی عکس پرتو درمانیشم برام فرستاده!

گفتم بفرست ببینم چیه عکسی که فرستاده!

عکس رو فرستاد!حدس میزنین چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عکس دستگاه کرایولیپولیز بوووود رو شکمش!

چند ماه پیش دوستم کرایولیپولیز کرده بود،عکسش رو برام فرستاده بود و من دیده بودم :)) (کرایولیپولیز یه دستگاهیه که میذارن رو شکم تا یه دمای نمیدونم منفی چند درجه سرما میده اون چربی ها شکننده بشن)

به دوستم گفتم این اصلا پرتو درمانی نیست! یه سرچ ساده تو بزن تو نت جفتش و ببین... سرچ کرد و دید که بعلههه،آقا عکس کرایولیپولیز و جا زده پرتو درمانی :)))

یه کم که بیشتر گفت فقط بهش گفتم که مواظب خودت باش،این آدم روانش سالم نیست...

مثلا به دوستم گفته بود که اگر باهاش ازدواج نکنه یا خودش و میکشه یا دوستم رو!! و وقتی دعواشون شده بوده،بلافاصله فردای بعد  از دعوا این عکس رو فرستاده و این خزعبلات سرطان دارم رو سر هم کرده...

این دوستمم خیلی اوضاعش خوبه،تک فرزند،پدر خلبان،اوضاع فوق العاده...

هیچی دیگه...

موندم تو درس های من چرا این چنینی قانون چسب داره اجرا میشه ؟؟ :))


دلژین ۹۵-۸-۳۰ ۱۲ ۱۳۹

دلژین ۹۵-۸-۳۰ ۱۲ ۱۳۹


یکی از خاله های من رفته تنها شمال بین نور و نوشهر ، یه جا شبیه روستا ، زندگی میکنه برای خودش...

اخرین باری که رفتم پیشش شمال ، حدود ۵ یا ۶ سال پیش بود...

وقتی که رسیدیم متوجه شدیم همسایه ی دیوار به دیوارش یکی از اعضای جوون خونوادشون فوت شده... 

ما اومدیم تو خونه ، ظهر که شد ، در خونه رو زدن دو تا سینی بزرگ برنج با یه سینی بزرگ فسنجون که یه اردک نصفه درسته وسط خورش بود آوردن... با دوغ خانواده و نوشابه و این داستان ها... 

اخ که هوسم شد دوباره... 

اینها رسم داشتن تا ۷ ام شام و ناهار میدادن و همه میرفتن خونشون...

ما رومون نمیشد بریم خونشون و اینا ۳ روز برای ما ناهار آوردن...

خلاصه روز چهارم گفتیم بریم یه سر سلامتی بکنیم ...

آقا رفتیم ، تو یه اتاق بزرگتر ها نشسته بودن، رفتیم نشستیم اونجا رو زمین ، جلومون یه استکان و نعلبکیم گذاشتن... 

یه دختر جوونی با یه قوری از این گنده ها اومد داخل و شروع کرد برای همه چای ریختن... 

چای رو خوردم ، خاله ام و مامان اون سر اتاق رو به روم بودن پیش زن صاب خونه و هعی میدیدم خاله ام با دستش علامت میده ، نمیفهمیدم چی میگه :)) 

دختر جوون دوباره اومد و بی اینکه بپرسه لیوانم و پر چایی کرد و رفت... 

همه هم لبخند زنان میگفتن بخور نوش جونت :)) بخور خانوم... 

هیچی چایی دومم خوردم ، تموم که شد دیدم خالم داره دوباره اشاره میکنه :))) 

اقا باز نفهمیدم خاله ام چی میگه، دوباره دختر جوون اومد تو اتاق یه نگاه انداخت و فقط تو لیوان من چایی ریخت و رفت :/ 

خالم و مامانم از قیافه ی متعجب من معلوم بود دارن میپکن از خنده ، همه نگاه  ها هم رو به من بود و میگفتن بخور دخترم نوش جااانت، خستگیت به در میشه :))) 

خلاصه به زور داشتم لیوان سوم رو مزه مزه میکردم(امکان نداره جلوم چیزی بذارن تو مهمونی و نخورم)که خالم یادم نیست به یه بهونه ای اومد کنارم و در گوشم گفت، دیوونه ، الان منفجر میشی ، لیوانت رو تو نعلبکی برعکس کن ! 

هیچی دیگه فهمیدم رسمشون اینه وقتی چای نمیخوای دیگه باید لیوانت رو برعکس کنی :)) 

شمالی ها هم جالبن ... نه ؟ 

چی شد یاد این اتفاق افتادم؟؟ صحبت با بانو راجع به اردک و فسنجون :))



دلژین ۹۵-۸-۲۹ ۱۷ ۱۴۱

دلژین ۹۵-۸-۲۹ ۱۷ ۱۴۱


خب خب این کورسم تمومیدددد...

امتحان خوب بود شکر خدا...

آرایشگاهم رو رفتم... بلیطم رو اینترنتی خریدم... ناهار رو خودم درست کردم ... روپوش سفید هام رو شستم... جمع و جورم رو کردم ... 

دیر شد دیگه به زیارت نرسیدم...

به شهر کتاب نیز نرسیدم...

کتاب و سریال به اخر شب موکول میشه...

حوصله ی چالش مالشم دیگه پرید :))

+من باب آرایشگاه بگم که تصمیم داشتم برم تهران برا ابرو پیش یکی که ابروهام رو خوب برداره، بعد دیدم خب نمیرسم تو اون تایم و گویا تعطیله ارایشگاه مورد نظر... 

هیچی زنگ زدم به یه ارایشگاه اینجا وقت گرفتم، نزدیکای خونه که شدم پشیمون شدم گفتم بذار برم همین دم خونم ! رفتم دیدم خانوم آرایشگر مورد نظر چند روزه از اونجا رفته :)))

هیچی دیگه اومدم خونه گرفتم خوابیدم ، عصری پاشدم پیاده گفتم برم اولین ارایشگاهی که بود فقط بدم اصلاح کنه ! آقا خاک مرگ انگار پاشیده باشن هرچی آرایشگاه بود بستهههه ! ۶ تا آرایشگاه رفتم همه بسته... دیگه نا امید داشتم برمیگشتم دیدم اِاِ! یه جدید وا شده سر کوچمه ندیده بودم ! رفتم تو ! 

حدس بزنید آرایشگر و مسئولش کی بود ؟؟؟ 

رییس کل اتحادیه آرایشگرها :/ 

هیچی دیگه به خرشانسیم ایمان آوردم :))) 

راضیم از کارش ، قیافه ام تغییر کرد بهتر شدم :)) 


دلژین ۹۵-۸-۲۹ ۳ ۶۸

دلژین ۹۵-۸-۲۹ ۳ ۶۸


خواستم عنوان بالایی وبلاگم رو بذارم عطر زندگی دکتر میم ... 

خب از طرفی هنوز ۳ سال مونده من پزشک بشم :)) نگن بهم عقده ایه گذاشته دکتر ! :))

از یه طرف دیگه بانو میم زیاده... 

به نظرتون زشت نمیشه اون بالا بنویسم دکتر ؟ 


دلژین ۹۵-۸-۲۸ ۲۹ ۳۰۸

دلژین ۹۵-۸-۲۸ ۲۹ ۳۰۸


از فردا حدودای ساعت ۱۱ بعد از امتحان پایان بخش روان پزشکی، تعطیلات یک روزه و نصفیِ من رخ نشون میده :))

اولین کاری که باید بکنم بعد امتحان خریدن بلیط برای ۷ ام تا ۱۲ ام آذره... چون پر میشه زود...

دومین کار سر زدن به شهر کتاب و استفاده از تخفیف ۲۰ درصدی پاییزانه کتاب :))

سوم اومدن خونه و ترتیب دادن یه ناهار خوش مزه که احتمال زیاد یه کباب از بیرون بزنم بر بدن :))

چهارم تر تمیز کردن خونه، که پره از خرده کاغذ و یه نمه تو هم پیچیده :)) و جمع کردن جنازه ی مورچه های بالدار که لامصب ها دوباره سر و کله اشون پیدا شده :/

پنجم رفتن به ارایشگاه و بعد ۸ ماه ابروهام رو نازکتر بردارم :)) الان شبیه همون دوره مدرسه امه ابروهام و از عید گذاشتم پر پر بشه :))

ششم، اگر هوا تاریک نبود و دلم کشید برم شهرستان اطراف زیارتگاهش :)

هفتم، برگشتن به خونه و شروع کتاب سالِ بلوا ، بلکه طلسمش بشکنه و خونده بشه و البته سر راه یه آب زرشکم بگیرم کنار کتاب مزه میده :))

هشتم، خفه کردن خودم با سریال های friends و ساختمان پزشکان :))

نهم، گرفتن عکس برای چالش میز کار بلاگی و چالش کتاب دکترین...(لینکش رو میذارم فردا براتون)

دهم، دیگه بسه بخوابم :)))

یکشنبه هم از یازدهم شروع میشه :) با یه صبحانه مفصل و یه روز عالی...

+دانشجو پزشکی که باشی ۱ روز تعطیلی همچین بهت میچسبه که حد نداره و قشنگ عقده هاتو تو تعطیلیا خالی میکنی :))

+هر جور شده ۷ ام تا ۱۲ ام رو باید برم خونه ، بانو که گفت اگر شیفت بذارن من میرم جات... خدا کنه برام شیفت نذارن و بشه جا به جاش کرد... آخه استاژر باید ۳۰ ساعت شیفت داشته باشه ؟؟ اونم زنااان؟؟؟ که هر دقیقه یکی داره زایمان میکنه... هوووف... ولی فکر کنم خیلی خوش بگذره و تجربه خوبی باشه...


دلژین ۹۵-۸-۲۸ ۵ ۷۷

دلژین ۹۵-۸-۲۸ ۵ ۷۷


بعضی حرف ها همون لحظه تمام وجود ادم رو میسوزونه و بعدها هیچ وقت فراموش نمیشه... 

تو دوره راهنمایی یه اکیپ بودیم ، همه اشون خودشون رو خوشگل میدیدن و همیشه یه حسّ بیش از حدی داشتن...یکیشون اسمش گلسا بود... تو درس با من رقابت داشت... 

من به اندازه کافی تو اون سن خودم رو زشت میدیدم ، خصوصا این که تا آخر سوم راهنمایی دست به پشت لبم نزدم و اون موقع همشون اصلاح میکردن، و منم که تو سن بلوغ، چشمای پفی و دماغ باد کرده و صورت اصلاح نشده و دندونای سیم کشی و ...:)) خلاصه شاهِ زشت ها بودم واسه خودم :))

خلاصه یه روز عکاس آوردن عکس یادگاری بگیره ، ما ها اکیپی ، دسته جمعی ، همه جوره عکس انداختیم... 

چند وقت بعد عکسها که حاضر شد، تو مدرسه دادن بهمون ، همون جا جلو من گلسا عکسهاش رو اورد بیرون همه جمع شدیم نگاه کردیم ، همش میگفت اه خوب نشده ! همه هم میگفتن نه بابا خیلی خوبه که ! گفت ماها خوبیم ! این مریم با این قیافه اش عکس و خراب کرده، خیلی هم جدی و ناراضی گفت! همه خندیدن، ناچار منم زورکی خندیدم و وانمود کردم که شوخی کرده... اما واقعا بدترین حسّ دنیا بود... اون روز کمی ازشون فاصله گرفتم ولی وقتی یه جا دیگه دیدمش با چندتا از بچه ها داشت غر میزد که من تو عکسشون باعث شدم عکس خراب بشه، مطمئن شدم کاملا جدیه !!! و واقعا دلم شکست... تا الانم که الانه گاهی حسّ خوبی نسبت به ظاهرم ندارم و تعریف های بقیه برام بیشتر شبیه یه شوخیه که حس میکنم مثلا میخوان دلم نشکنه! 

چی شد که یادش افتادم ؟ 

بعد ۸ یا ۹ سال ، پیداش شده و تو اینستا فالو م کرده... 

+باید اسم وبلاگیم رو تغییر بدم... یه اسم خاص مثل اون دلژین که بودم...



دلژین ۹۵-۸-۲۷ ۲۰ ۲۸۴

دلژین ۹۵-۸-۲۷ ۲۰ ۲۸۴


دلم مشهد میخواد دوباره...

دوباره شبا برم بشینم رو به رو گنبد طلا...

برم وای سم کنار پنجره فولاد...کنار اون میله ها که کلی مریض از بچه و بزرگ و پیر توش نشسته عاجز به دنبال معجزه...

دوباره اشکام در بیاد و بگم من هیچی نمیخوام خدا ، همه چی دارم...فقط مردم و شفا بده...حال جسمشون و خوب کن...حال دلشون رو خوب کن...

برم واسه خودم پا برهنه تو حیاطش قدم بزنم ، تو حرمش قدم بزنم...

برم اون پایین تالار آینه اش...

بشینم زل بزنم به قشنگی هاش...

ادم ها رو نگاه کنم... زن و مرد... عرب و عجم...

دوباره برم تا وارد هتل شدم بهم بگن فردا غذا حضرتی داری...‌

دوباره شبا وقتی میخوابم حس کنم زیادی نزدیکم به حرمش...

شنبه امتحانم رو بدم، میرم یه شهرستان تو فاصله ۲۰ دقیقه ای اینجا یه زیارتگاه داره ، میشینم اون گوشه دنج همیشگی...

+گوشه ی دنج به روایت تصویر اما کجکی :) 

گوشه دنج


دلژین ۹۵-۸-۲۶ ۵ ۹۳

دلژین ۹۵-۸-۲۶ ۵ ۹۳


موافقین با معرفی چند تا صفحه ی باحال و پرانرژی ؟؟ 

mrs.giahi@ : یک بانوی محجبه طراح لباس ساکن ایتالیا همراه دو فرزند :)

elly_sia@ :یک بانوی ایرانی ساکن هلند که ۴ تا بچه داره... روش تربیتی ، رفتار و زندگیشون دوست داشتنیه :)

fitmom_diaries@ :یک بانو که از وزن ۸۸ خودش رو به ۵۴ تونسته برسونه و دستورات غذایی جالبی میذاره گاهی خصوصا برای صبحانه...

sahar.arte@ : یک دختر رنگی رنگی و خوش ذوق :)

shabnamshahrokhi@ : این خانم و همسرش ورزشکار حرفه ای هستن... یه پسر نمکدون به اسم ایوان دارن و دستشون تو کار خیر هم هست... خیلی خوبن...


دلژین ۹۵-۸-۲۶ ۷ ۱۱۹

دلژین ۹۵-۸-۲۶ ۷ ۱۱۹


۱ ۲ ۳

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...


نویسندگان