تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


۳۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

یه دختر دایی دارم ، ۶ سال از من کوچکتره... 

همون که تو وب قبلیم گفتم بهتون که از هول پول ، با همکار ۴۰ ساله ی باباش دوسته و قصد ازدواج دارن... 

امروز با بانو حرف میزدیم یادش افتادم...

خیلی خیلی همیشه دلم براش میسوزه...‌

یادمه ، ۸ یا ۹ ساله بود ، خونشون بودیم ، براش یه بازی کامپیوتری اومدم نصب کنم ، یه کد ۲۰ رقمی داشت تو مراحل نصب باید وارد میکردیم ، دفعه ی اول من کد رو از روی جلد سی دی وارد کردم و اون فقط دید ، نصب به مشکل خورد و دوباره از اول این کد رو خودش وارد کرد از روی جلد... باز نصب به مشکل خورد و دفعه ی سوم دیدم همه ی ۲۰ رقم رو از حفظ وارد کرد !!!!! 

خیلیِ که ۲۰ رقم رو با چند ثانیه نگاه و یک بار تکرار ، اونم با فاصله ی حداقل ۱۰ دقیقه ای ، از حفظ بزنی...

رفتم به داییم گفتم ، توروخدا حواستون به نگار باشه ! این به طرز عجیبی باهوشه ! 

داییم خندید و با اون ژست همیشگی خاص خودش گفت دختر درس میخواد چی کار ! تهش میره خونه شوهر دیگه...

حالا اون کوچولو بزرگ شده... ۱۹ سالش شده...پرِ از استعداد ولی اصلا جدی نمیگیره خودش رو...

نقاشی میکشه ، انگشت به دهن میمونین از ترکیب رنگ و زیباییش... بهش گفتم خله ، بشین نقاشی کن نمایشگاه بزن ، نونت میره تو روغن‌... معروف میشی از بس که کارهات شیک و خاصِّ! گوش نکرد... 

رفت یه مدت دوره ارایشگری دید... پارسال تهران بودم تعطیلات ، زنگ زدم بعد ارایشگاه بیاد پیش ما ناهار ، صبح بود ، گفت برم پیشش عروس دارن... ارایشگاه معروف چهره ها هم بود ، نزدیک خونمون...

رفتم ، تک تک کارهای عروس از آرایش و موهاش رو خود نگار کرد... عروس ۱۱۰ درجه عوض شد... اصلا دهنم وا مونده بود از اون همه مهارت...

بعد ارایشگاه کلی دعواش کردم گفتم احمقققق ، الان حداقل ۳ ، ۴ تومن از عروسه پول گرفتن ! یه قرونشم به تو نرسید به عنوان کارآموز ! بیا خودت کار کن میترکونی...

اما کو گوش شنوا... 

نمیدونم به قول بانو اینا پول رو حاضر و آماده میخوان... بی هیچ تلاشی...

واقعا دلم میسوزه...

برای اون دختر بچه با هوش عجیب که الآن میتونست یکی از نابغه ها باشه ... تو یه دانشگاه معتبر...

برای این دختر جوون که میتونست یکی از بهترین نقاش ها یا گریمورها و آرایشگر ها باشه....

چقدر بدِ که قادر به انجام کاری باشیم و انجام ندیم...

واقعا استعداد میخواد این کارها... 

من یه قورباغه نمیتونم بکشم ، یه کرم مرطوب کننده رو میزنم تا تو چشم و گوش و حلقمم میره ، چه برسه آرایش !

کاش خودش بفهمه و بخواد...

کاش همه ی آدم های این مدلی بفهمن که با این بی توجهی ها نسبت به خودشون ، انگار که دارن خودکشی میکنن.... و به خودشون بیان...



دلژین ۹۵-۱۱-۳۰ ۲۳ ۳۷۶

دلژین ۹۵-۱۱-۳۰ ۲۳ ۳۷۶


اصلا روایت داریم شب جمعه بخوابید به نیت در رفتن هرچی خستگیِ و صبح جمعه برا خودتون یه وعده ی کامل شاهانه تدارک ببینید‌....

بعلهههه... 

جاتون خالی صبح بلند شدم ، یه باقالی پلو با ماهیچه بار گذاشتم و نشستم پای درس...

+من بدقول نیستم... کتاب آشپزیم یادم نرفته... ولی داریم به آخر سال نزدیک میشیم و همه فشارا دقیقا این تهِ و سرم کمی شلوغ... احتمالا تو فرصت عید لپ تاپم رو ببرم تهران و ردیفش کنم ، بنابراین هنوز وقت هست بهش کلی دستور دیگه اضافه کنین...  از گوشه ی وبلاگ موضوع آشپزی رو بزنید، پرتتون میکنه به پست مذکور...

+کاش عید یه جوری خلوت باشه خونمون ، که کمی درس بخونم...

+تقریبا همه تون رو میخونم ولی فرصت نظر گذاشتنم زیاد نیست ❤ بر من ببخشایید...

+کتاب ملت عشق رو همچنان دارم تکه تکه میخونم... عالیه... شاید بگم جواب خیلی از سوالاتم رو عینا گرفتم... چقدر دلم میخواست این رو اونهایی که میخوان همه رو به زور بندازن تو راهی که خودشون گذاشتن اسمش رو راه راست تا مبادا کل جامعه رو به گند نکشونن بخونن...

+راستی ، روز مادر مصادف با ۲۹ اسفنده ! چی میخرین برا مامانا ؟؟؟ راهنمایی لطفا 😆 شاید از روی شما تقلید کردم ... 


دلژین ۹۵-۱۱-۲۹ ۱۷ ۱۶۱

دلژین ۹۵-۱۱-۲۹ ۱۷ ۱۶۱


دلم میخواد برم یه جای دور... 

یه جای جدید...

تنها دل خوشیم این روزها اینه که از ۴۰ ماهی که مونده بود تا اتمام دوره ی عمومیم ، ۵ ماهش گذشت... ۳۵ ماه مونده... یعنی ، ۲ سال و ۱۱ ماه دیگه... 

میدونم هر جا برم آسمونش همین رنگه،ولی از ادم های دور و برم خسته شدم...

آدمهایی که دم به دقیقه ایراد میگیرن از بی فرهنگی ، از مملکت عقب افتاده ... 

و در لحظه و بنا به یک اتفاق ، خودشون میشن مصداق همون بی فرهنگی و عقب افتادگی... 

آدمی که داد میزنه به همه ی ما میگه شما همگی قوم کوفه این... چرا ؟ چون تو اون لحظه حال نمیکنه بره امتحان بده ، میخواد بقیه هم نرن... اونوقت همین آدم خودش همیشه مصداق همون قوم کوفه اس در شرایط مختلف دیگه... 

آدم هایی که روزی ۱۰۰ تا پست گذاشتن از واقعه ی پلاسکو و مذمت کردن اون جمعیتی که دور یک واقعه بودن ، و خودشون سر تشنج یکی از اینترن ها دورش جمع شده بودن و فقط فکر کنم سلفی نگرفته بودن ...

یاد سوال گوینده ی اخبار از آتش نشان تو حادثه پلاسکو افتادم... پرسید این همه آدمی که دورت هستن ، کمکی ازشون بر میاد ؟ برای امداد رسانی اومدن ؟ 

آتش نشان میگفت نه ، و کلی بهشون گفتیم پراکنده شن و برن ولی نمیرن...

در همون لحظه هم مردم دورش سر تکون میدادن و نچ نچ میکردن... 

این مردم ، این جماعت ، این جهان سوم از کجا میاد ؟ 

از خودِ ما... 

ما تا ابد جهان سوم میمونیم ، چون هیچ تغییری نکردیم و نمیکنیم ! همین آدم ها ، بچه دار میشن ، بچه هایی شبیه به خودشون و تاریخ همینجور در یک مدار دایره وار میچرخه و تکرار میشه... 

+خیلی دلم میخواست به اون دوستم که با آب و تاب میگفت اینترن افتاده و از دهنش کف و خون میزده بیرون و معترض بود چرا مردم چسبیدن بهش، بگم ، فلانی ، تو یک روز بدون آرایش نمیای از در خونه بیرون، که در بهترین چهره در ذهن همه جلوه کنی! دلت میخواد وقتی افتادی زمین ، از دهنت کف و خون زده بیرون ، احتمالا اختیار ادرارتم از دست دادی ، بقیه وای سن به تماشات ؟

ولی سکوت کردم و سرم و انداختم تو گوشیم و بانو رو کشیدم که بریم...

+از دیروز ۱۰ بار این جمله رو به بانو گفتم ؛ که چقدر باید زمان بگذره و محیط و آدم های اطراف تغییر کنه تا ادم یکی رو کمی شبیه به خودش پیدا کنه...

+خدایی نکرده برداشت نشه که من فکر میکنم خودم با فرهنگم و بقیه بی فرهنگ! نه منم بی فرهنگی های خودم رو دارم حتما... بی شعوری های خودم رو دارم... 

+تشنج اینترن مذکور ۱۰ دقیقه ، یک ربعی طول کشیده بود ، و شنیدیم منتقلش کردن به ICU... امیدوارم خدا به خودش و خوانواده اش رحم کنه و بدون کوچکترین مشکلی مرخص بشه... 


دلژین ۹۵-۱۱-۲۸ ۲۰ ۳۲۲

دلژین ۹۵-۱۱-۲۸ ۲۰ ۳۲۲


دلم میخواد تو چشم بعضی ها نگاه کنم بگم هعی یارو ؛ زر اضافی نزن،اطلاعات چرت وپرت نده و دهنت رو ببند ،وقتی حتی فرق بین حلیم و استفراغ رو نمیدونی!

+کلی سر پا بودم و وقتی از خواب پاشدم دیدم نمیتونم بیدار شم، تازه عمق خستگی رو درک کردم :/

+با تچکر! 


دلژین ۹۵-۱۱-۲۶ ۱۷ ۲۳۰

دلژین ۹۵-۱۱-۲۶ ۱۷ ۲۳۰


رفتم نشستم کنار تختش ، میگه اگه میشه سرمم رو باز کن... 

میرم پرستار رو صدا میکنم که بیاد باز کنه...

تا پرستار بیاد توجهش رو جلب میکنم و سوالای اولیه رو ازش میپرسم... 

پرستار میاد سرمش رو باز میکنه ، میگم مادر برو دست شویی بیا ...

میگه نه تو بری من میرم بعدش...

گفتم من کار دارم اینجا ... برو شما... 

میره...

تخت بغلیش یهو میپرسه ، کجایی هستی ؟ 

میگم تهرانی :) 

میگه تهرانی ها خیلی خوبن ها... 

میگم لطف دارین... 

یهو گفت شماره ات رو بده !!! 

گفتم جااان ؟؟ 

گفت شماره ات رو بده کم پول شدی "زنگ بزنی" :))))

گفتم دست شما درد نکنه همه چیز فراهمه... 

هیچی مریضم خوشبختانه برگشت و سرم رو به سوال پرسیدن ازش گرم کردم و دیگه تخت بغلی چیزیم گفت وانمود کردم نشنیدم :))) 

به مریضم میگم دارو چی میخوری ؟ میگه نمیدونم تو کیفمه... 

گفتم ولش کن از پرونده ات نگاه میکنم خودت رو اذیت نکن...

یهو نیم خیز شد رو تخت ؛ گفت نهههههههههه... تو میخوای دکتررر شییییی ، بیا این کیسه دواهام ؛ دونه دونه بخون یاد بگیری 😂

خلاصه امروز ، یکی از بهترین شرح حال دهندگان عمرم رو داشتم :)) 

دقیییق، با جزییات ، با حوصله ، تک تک سوالاتم رو جواب میداد و دمش گرم...

خدایا این مدلی مریض نصیبمون کن ! 

بی توقع، مهربون ، همکار، مودب...  و در یک کلام به این ها میگن بیمار های با فرهنگِ پزشکی... 


دلژین ۹۵-۱۱-۲۴ ۱۷ ۳۱۹

دلژین ۹۵-۱۱-۲۴ ۱۷ ۳۱۹


نشسته رو به روم ؛ میگه چطور اینهایی که از هم جدا میشن ؛ یا باهم رابطه های نزدیک دارن ، هم رو فراموش میکنن ؟؟ 
_هیچ وقت فراموش نمیشن... هیچ وقت... رابطه دور ، نزدیک ، هرچی باشع هیچ وقت فراموش نمیشه... 
تو ذهنم در لحظه پرت میشم به حس های خوبِ گذشته...
میگم ؛ نشستی ، یک دفعه پرتاب میشی به قبل ، به یه لحظه... 
توی دلم میگم به یک دوستت دارم ساده حتی.... 
_نه، کسایی که ازدواج میکنن یا زیر یک سقف زندگی میکنن اوضاع خیلی سخت ترِ... حس های جدیدی هست که برای همه ایجاد میشه و فراموش شدنش سخته...
_گفتم که فراموش نمیشه... هیچ وقت...
_وقتی یکی میره ، آدم ناخودآگاه براش رویا میسازه...
_دقیقا‌... 
و توی ذهنم مرور میکنم این رویاهای چند وقته را...
یک سری چیزهای دیگه هم میگه که انگار معلمم باشه و هرچی حس و تجربه اس بهم منتقل کنه... 
بلند میشم ، سینی خالی غذامون رو بر میدارم ، میبرم آشغال هاش رو میریزم سطل آشغال و میذارم روی چند ۱۰ تا سینی بقیه و از سلف میزنیم بیرون و میشینیم تو تاکسی و اون پیاده میشه و من تو اون فاصله ی کم تا خونه ام از پشت شیشه ماشین زل میزنم به خونه ها و آدمها و ته دلم میگم شکر که هست... شکر که یادم داد ازش خوبیاش یادم بمونه... مهربونیاش... هیچ حس بدی نیست... یه خاطره، یه تجربه ... از یه گذشته ای که هرچقدر فشار میارم خیلی چیزهاش یادم نمونده... 
خیلی چیزها... 
یه گذشته ، یه خاطره ی خوب ، که از ته صندوقچه ی ذهنم درش آوردم و گرد و خاک و سیاهیاش رو گرفتم و گذاشتم رو طاقچه... میرم و میام و چیزی جز حس خوب نمیمونه...
دیگه نه اشکی... 
نه آهی...
نه حسرتی... 
شکر... 



دلژین ۹۵-۱۱-۲۳ ۱۴ ۱۹۵

دلژین ۹۵-۱۱-۲۳ ۱۴ ۱۹۵


کتاب ملت عشق رو شروع کردم...

دی ماه تو حراج دیجی کالا با امضای مترجمش خریده بودمش...

همین اول کاری دلم رو لرزوند... 

+عکس از نت درآوردم...


دلژین ۹۵-۱۱-۲۲ ۹ ۱۸۶

دلژین ۹۵-۱۱-۲۲ ۹ ۱۸۶


این دو روز برام دو تا جمعه گذشت... خیلی حال داد دو روز تعطیلی پشت سر هم... 

پنجشنبه صبح ، بلند شدم ، چایی گذاشتم ، یه ساندویچ کره عسل درست کردم و زدم بر بدن... 

کتاب خوندم ، درس خوندم و ساعت ۱۱ بود زدم بیرون... 

رفتم نون خریدم برای یک ماهم ، بلیط خریدم برای اسفند به تهران....

برگشتم خونه ، در کمدم رو باز کردم جزوه بکشم بیرون چشمم خورد به یه تکه روبان و یه قوطی که توش چند تا دکمه ی رنگی داشتم... به سرم زد کادوی زینبمون رو درست کنم و نتیجه شد این؛

باز چپولکی افتاد :)))

بعد هم دست به کار ناهارم شدم و برای اولین بار در تاریخ کوکو سبزیم رو داغون نکردم ، چون تو تابه دو طرفه درستش کردم 😂 تو تابه معمولی خودم هروقت میخوام برگردونم ، پرت میشه خرد میشه 😂 اصلا نمیتونم برش گردونم خودم ... 

بعد هم تا شب باز کتاب خوندم و درس خوندم... 

چشمتون روز بد نبینه... از عصرش دل درد گرفتم :)) هعی گفتم خوب میشه الآن ، خوب میشه الآن ، بعد دوساعت دولا مونده بودم :)) برای خودم تشخیص افتراقی میذاشتم و یکیش آپاندیسیت بود :)) واسه خودم داستان میساختم که اگه کارم به جراحی کشید درخواست میدم با آمبولانس بفرستنم تهران ! اگر گفتن جراحی باید زودتر انجام شه با هلی کوپتر میرم 😂 

خب چیه ؟؟؟ دوست ندارم تو غربت جراحی شم :)) هعی با خودم فکر میکردم من بعد جراحی دلم از اون کباب تابه ای های مامانم رو میخواد و اینجا هیشکی نیست اون مدلی درست کنه برام :)) بانو هم مطمئنا میومد هعی بهم میخندید و منم خنده ام میگرفت و اونقدر میخندیدیم که بخیه هام باز میشد :/ 

ببینین به کجاهاش فکر کردم 😂

هیچی ، خلاصه یه کم خود درمانی کردم و به یک ساعت نکشید که خوب شدم :))

بعدش هم رفتم تو تخت دراز کش و کتابم رو تموم کردم... 

خوابیدم...

صبح بلند شدم ، بارون میومد... از تو همون تخت زنگ زدم سفارش حلیم دادم :)) 

پاشدم چایی گذاشتم تا حلیمم برسه جاتون خالی...

آهنگ "امشب شب مهتابِ" رو هم گذاشتم و حالی میکردم واسه خودم... 

چه مزه ای میده آدم به جا این که ۸ صبح تو سالن اجتماعات بشینه سر morning ، نشسته باشه چای و حلیم بخوره... 

یا ساعت ۹ به جا اینکه تو بیمارستان با اون بوهای تند و عجیبش پرسه بزنه ، پشت میزش تو خونه اش ، رو صندلی راحتش لم داده باشه و مطالعه کنه و بوی عود بپیچه تو خونه :)) 

والااا... 

 جمعه هنوز ادامه داره... 

احتمالا بعد از ظهر برم پیاده روی یه کمی...

جمعه اتون پر از خوشی.... 

+تصاویر رو متوسط گذاشتم که همه بتونن ببینن... میتونین رو تصاویر کلیک کنین ، یک صفحه باز میشه و بزنید رو آیکون اندازه واقعی و تصاویر براتون واضح تر میشه... 


دلژین ۹۵-۱۱-۲۲ ۱۵ ۱۸۹

دلژین ۹۵-۱۱-۲۲ ۱۵ ۱۸۹


کتاب که شروع شد ، انگار خودم بودم توی کتاب... انگار که خودم لحظه به لحظه ی زندگیم رو نوشته باشم...

کتاب که تموم شد انگار داستان منم تموم شد همون جا... 

انگار که دیگه حالا باید ادامه اش رو خودم برم زندگی کنم...

اسم شخصیت های اصلی کتاب "پاییز فصل آخر سال است" لیلا،روجا و شبانه است... 

تو وجود همه ی ما یک لیلا و روجا و شبانه وجود داره...

شاید هم فقط تو وجود من هستن و بیخودی تعمیمش میدم به همه...

رفت تو لیست کتاب های مورد علاقه ام... 


دلژین ۹۵-۱۱-۲۲ ۴ ۱۲۲

دلژین ۹۵-۱۱-۲۲ ۴ ۱۲۲


حالم خوب بود ... ولی مثل بانو یه چیزی ته دلم سنگینی میکرد... 

هنوزم حالم خوبه...

احتیاج داشتم به یه کتاب سبک... 

انسان در جستجوی معنا رو روی میز کنار تختم ، کنار اون آباژور خوشگلم تو صفحه ی ۷۴ رها کردم... 

احتیاج داشتم به کتابی که خط به خطش رو انگار خودم نوشته باشم...

پروژه ی شادی رو برداشتم و مصمم که بخونمش... 

سبک هم بود .... ولی در صفحه ی ۴۴ روی کتاب قبلی رها شد...

دیشب با بانو کلی حرف زدیم ، کتاب نمیدونم چی رو شروع کرده به خوندن :)) اکثرا pdf میخونه...

دوست دارم شده pdf رو کپی کنم و ورق بیاد لای انگشتام و pdf خوندن زجر عظمی است برام ...

گفتم بذار برم تو حساب اپلیکیشن طاقچه ام‌... کلی نخونده اون تو هست...

چشمم خورد به کتاب "پاییز فصل آخر سال است" ...

شروعش کردم...

از همون خط اولش غرقش شدم... درست همون که میخواستم... انگار که خودم نوشته باشمش... خط به خطش برام در قالب زندگی خودم قابل تصور بود... 

به صفحه ۳۰ که رسیدم بیهوش شدم... 

صبح بعد از خوردن صبحانه ، دلم کشید که چند صفحه ایش رو قبل از شروع کردن کتاب درسی بخونم...

دوسش دارم...

باید قشنگ باشه... 

به تهش نرسیدم ، ولی از همین اولش خیلی خوبه... سبک... خوب... انگار که نویسنده اش مغز من رو نوشته باشه... 


دلژین ۹۵-۱۱-۲۱ ۱۵ ۲۳۸

دلژین ۹۵-۱۱-۲۱ ۱۵ ۲۳۸


۱ ۲ ۳ ۴

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...


نویسندگان