تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


۷ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

ترم پیش آزمایشگاه باکتری داشتیم... یک آزمایشگاه وحشتناک که مدام باید انواع باکتری ها از باکتری جوش صورت تا اسهال خونی رو کشت میدادیم و بررسی میکردیم .

 همیییشه با اینکه ماسک میزدم و کلی انتی بیوتیک میمالیدم به صورتم و بغل شعله با باکتری کار میکردم تمام صورتم پر جوش های چرکی گنده وحشتناک میشد :/... یه بار هم باکتری دیفتری رو اشتباهی جای باکتری سالمونلا بو کردم ...(دیفتری از تنفس هم منتقل میشه) :)) ولی خداروشکر هیچیم نشد...

یکی از همین جلسه ها من رو فرض کنین که خیلیی جدی کنار شعله آتیش دارم سعی میکنم یه باکتری رو کشت بدم و آزمایشات لازم رو انجام بدم... باکتری خالص مورد نظر ته یه ظرف که توش مایع بود ، بود :)) با سواپ (یه چیز مثل گوش پاک کن اما دراز) باید میزدم ته اون لوله و باکتری ها میچسبید بهش و بعد میکشیدم تو یه ظرف دیگه تا باکتری های عزیزم رو پرورش بدم... اصول کار اینه که بالافاصله اون سواپ رو باید سوزوند و انداخت تو رسیور(یه چیز شبیه سینی فلزی) که روبه رومونه... منم همین کار رو کردم... 

چشمتون روز بد نبینه ، عمیقا مشغول کار بودم و صدای هم همه میشنیدم فقط و یه لحظه دیدم که جلوم آتیش شعله ور شده و یهو استاد و مسئول آزمایشگاه فریاد زنان دووییدن و آتیش رو خاموش کردن... منم خیلییی حق ب جانب گفتم وااا کی آتییش زد این جااا رو ؟!!! و به ادامه کارم مشغول شدم و دیدم سکوووت کااامله...  سرم رو آوردم بالا دیدم همه دارن اینجوری :/ نگام میکنن... :/ 

سواپ رو که اتیش زده بودم بی اینکه اتیشش رو خاموش کنم انداخته بودم تو رسیوری که پر پنبه الکل بوود :)) 

ولی هنوزم معتقدم کار من نبوده عصنشم :)))

+بانو تا چند روز بعد این قضیه فقط تو شوک و سکوت بود و من رو این شکلی :/ نگاه میکرد :))

+آرامش عجیبی در برابر صحنه های خطرناک و حساس دارم :/ مدرسه که بودم یه دوستی داشتیم که نمیدونستیم صرع داره ، یه بار حمله بهش دست داده بود و تشنج کرد و اونقدر مسخره بازی درآورده بود بچه ها فک میکردن داره شوخی میکنه و من تا دیدم با آرامش ب دادش رسیدم و بقیه تا فهمیدن قضیه جدیه ، حول کرده بودن ، یکی گریه میکرد ، یکی داد میزد... خلاصه اینکه آرامش خودتون رو حتی تو آتیش سوزی هم حفظ کنیید :))


دلژین ۹۴-۸-۱۹ ۰ ۰ ۱۳

دلژین ۹۴-۸-۱۹ ۰ ۰ ۱۳


قا من تو عمرممم هیچ وقت بیرون آمپول نزدم... 

دیگه امروز مجبوری ، آمپولم رو گذاشتم تو کیفم و صلوات صلوات کنون رفتم... گفتم میرم هر کدوم از تزریقاتیا شلوغ تر بود میزنم... از چند نفر پرسیدم هرکی یه جا رو میگفت ، خلاصه دیدم یه جا از همهه شلوغ تره... گفتم حتما کارش عالیه... رفتم دیدم 15 نفری نشستن ، مرد ،زن، بچه... منم نشستم خلاصه تو نوبت... چشمتون روز بد نبینه اول دو تا  بچه رفتن ، هوااار میزدناا ، گفتم بچن دیگه... بعدش یه خانومی رفت ، یهو صدا ناله اش اومد که آی آی میکرد... منم در مرز سکته!  بازم نشستم... این دفعه یه آقایی صاف صاف با خرمن سیبیلش رفت تو ، ولی لنگ لنگ با همون خرمن سیبیل اومد بیرون!!  دیگه اینو که دیدم پشیمون شدم گفتم نمیزنم و اومدم بیرون که بیام خونه... 

از جلو یه تزریقاتی دیگه رد شدم ، همون موقع یه خانم و پسر بچه اش اومدن بیرون ، گفتم خانم خوبه اینجا؟؟ گفت عااالیه ، یهو پسرش خندون گفت من الان پنی سیلین زدم... یه کم اعتماد کردم و رفتم تو دیدم یه نفرم اونجا نیست :/ دیگه صلوات صلوات رفتم...  یه خانم میانسال بود و جدی ، گفتم من تا حالا بیرون آمپول نزدماا :)) آمپولم رو دید ، گفت ب خدا من خوب میزنم اما این آمپول دردش از پنی سیلینم زیادتره ، خاطره بد نشه برات... 

خلاصه با صلوات خوابیدم تا خانومه بیاد پشت پرده برام بزنه ، اومد ، گفتم بزنین دیگه :)) بعد گفت چجوری بزنم لباست رو بده پایین خب :)))) اصلانشم خنده نداره ، هول شده بودم خب :)) 

حلاصه گفت بینیت رو بگیر و از دهن تند تند نفس بکش و زد... اونقدر آروم و راحت زد که واااقعا هیییچ دردی حس نکردم :/ 

خودش تعجب کرده بود میگفت بابا این خیلییی درد داره چطور میگی درد نداشت...  واقعا دستش سبک بوود.... مرسیییی :))

خلاصه گفتم بدونین پیرووز شدم :))


دلژین ۹۴-۸-۱۷ ۰ ۰ ۱۰

دلژین ۹۴-۸-۱۷ ۰ ۰ ۱۰


4 سال پیش زد و مهندسی پزشکی قبول شدم ، اولش نمیخواستم برم گفتم میمونم برا پزشکی میخونم ، بعدش با مشت و لگد مامان به سمت دانشگاه پرتاب شدم :)) 

روز ثبت نام بود و مامانم کلیییی من و ترسونده بووود که لباااس درست بپوش ، مانتو گشاد بلند ، مقنعه بلند ، وگرنه حراست میگیرتت ، بیچااره میشی... خلاصه ما رو تصور کنین با یه مانتووی بلند گشاد(مانتوهه قشنگ تا پایین پام) و مقنعه تا کمر پاشدیم رفتیم، یه چیز دقیقا عین دهه شصتیا ... رفتم دیدم یا خدا ، دانشگاهه یا سالن مد!!! من عین این کولی ها اومدم و بقیه چه شییک :)) خلاصه به روی خودم نیاوردم و رفتم دنبال کارهای ثبت نامم  ، یه قسمت ثبت نام این بود گفتن باید برین دفتر بسیج و مشاوره... خلاصه ما رفتیم ، یه پسر جوونی نشسته بود و تنها فردی که گویا رفته بود دفتر بسیج من بودم :)) خلاصه نشستیم ، اولش خشک و سرد ، گفت چه کارهایی میتونی برا دانشگاه بکنی(گویا یه تعداد قلیلی رفته بودن و گفته بودن ما هیچ کار نمیکنیم) ، منم گفتم تو نشریه میتونم کمک کنم ، تو تدارکات ، اینا کمک میکنم ، کلی با ذوق و شوق ایده میدادم و پسره یهو حالش جا اومد و کلی با هم نظر رد و بدل کردیم و نزدیک یک ساعتی حرف زدیم چایی داد خوردیم و کلی احترام  ، آخرم فهمیدم خودشم تازه دانشجو شده...خلاصه گذشت... 

گذشت و دو سه هفته بعدش من کلاسام شروع شد... 

اولین رووز ، اولیین جلسه ، کلاس ساعت 8 صبح... ساعت یه ربع به 8 رسیدم دانشگاه ، فیزیولوژی هم داشتیم...  دیدم سوت و کور ، وارد ساختمون شدم یهو دیدم یه پسره وایساده رو پله ها ، گفتم اااااا سلااااام ، شماااایین ؟! کلااااس کجاس ؟؟ 

دیدم با چشای گرد و حاج و واج داره نیگام میکنه ، و به زور و با لکنت گفت طبقه بالا و بعد دویید رفت تو حیاط :/ 

منم گفتم ، وااا ، نه به اون دفعه که کلی حرف زدیم ، نه به این بار که فرار کرد... 

خلاصه رفتم سر کلاس و یکی دو نفر دیگه هم بودن و شروع کردیم حرف زدن که یهو پسره اومد تو کلاس و من ناخودآگاه باز گفتم سلاام و از جام برای احترام  نیم خیز شدم  :)) آقا اینو میگی بدبخت انگار رو سرش دوش وا کرده بودن ، قرمزززز ، به زور سلام داد و دور ترین فاصله ب من نشست :/ 

تو دلم کلیییی فحشش دادم ، تو دلم گفتم مرتیکه نفهم ، این چه طرز برخورده ، همین چند وقت پیش کلی حرف زدیم و قرار گذاشتیم نشریه بدیم و اینا :/ 

خلاصه کلاس تموم شد و من از کلاس اومدم بیرون ، داشتم از پله ها میرفتم پایین که یهو دیدم یه پسری سر پله ها گفت سلااام خانم (فامیلیمو گفت) ... سرم و بالا کردم و تازه فهمیییدم چ گندییی زدم!  اون پسره هم کلاسیم ، این یارو بسیجیه نبووده ، من چهره ها رو قاطی کرده بووودم!  اصلا پسر بسیجیه ، ترم 1 ارشد بوده نه کارشناسی...  خلاصه پسر بسیجیه حرف میزد و من تو دلم میزدم تو سر و کله خوودم و به هم کلاسی و  سوتی عظیمم فکر میکردم !  

از فرداش پسره هم کلاسیم رو میدیدم رومو میکردم اون ور، سلامم نمیکردم  :))) بیچاره اول ترمی خیلی از دست من شوکه شده بوود...  خب برادر من مجبوری مثل همون بسیجیه لباس بپوشی که من اشتباه بگییرم... تقصییر خودش بود عصنشم ، ب من چههه :)) 

خنگ هم خودتونین :/ 


دلژین ۹۴-۸-۰۸ ۱ ۰ ۱۷

دلژین ۹۴-۸-۰۸ ۱ ۰ ۱۷


آقا اصلا حدیث داریم که برای ازدواج دو نفر باید هم کفو هم باشن...  نه ؟ 

این خیلی مساله مهمیه تو ازدواج ...  خیلی...  

یه سوال...  فرض کنین شما یه بانوی تحصیل کرده از یه خانواده سطح بالای مالی هستین ...  مثلا حاضرین با یه سوزن بان قطار دیپلمه با سطح پایین مالی  ازدواج کنین ؟ 

خب خب ، احساساتی نشین :)) من نگفتم که سوزن بان آدم بدیه و شما چون سطحتون بالاس (از نظر فرهنگی و مالی ، نه انسانیت) آدم بهتری هستین...  نه...  فقط گفتم تفاوت دارین...  هم کفو نیستین... 

دیشب تو پیج بهاردخت عزیز ، مواجه شدم با یه عده آدم احساساتی که معتقد بودن آدم نباید مثلا چون پزشکی میخونی خودش رو بالاتر ببینه... واقعا عالی گفتن!  آدم باید متواضع باشه و خودش رو هم سطح مردم ببینه وقتی پزشکه ، اماااا آیا در مورد ازدواج هم باید همین باشه ؟!

اینجاس که میگم نه... نه صرفا به خاطر پزشکی خوندنااا ، صرفا به خاطر تفاوته میگم...  شما خودت حاضری مثلا با مدرک مهندسی ، همسر یه آدم با مدرک سیکل بشی ؟ 

واقعا این هم شعاره که بگیم من فقط مثلا انسانیت برام مهمه!!  در کنار انسانیت معیارهای دیگه ای باید باشه تا بشه زندگی کررد... 

یا شما حاضری با سطح فرهنگی و مالی بالا ، همسر یک نفر با سطح مالی و فرهنگی بسیار پایین بشی ؟؟ 

این جا بحث خوب و بد بودن اصلا مطرح نیستا ، مسلما شاید اون سوزن بان قصه ما بنده محبوب خدا باشه و اون پزشک قصه بنده ی ملعون...  یا بالعکس...  صحبت از دنیای آدم ها است... 

تو ازدواج باید دنیای آدمها شبیه هم باشه... 

همین بهاردخت رو فرض کنیم ، مثلا همون موقع با همین شرایط با اون پسر ازدواج میکرد و دو سال بعد تو مسجد به شوهره میگفتن زن ذلیل تلفنت رو ول کن و اونم بلند داد میزد جلو هنه زنم نفهمههه ، نمیییفهمه!!!این یعنی فاجعه!!! نه ؟! این یعنی سطح فرهنگیه پایین که جلو همه بگی زنم نمیفهمه!!! حالا ب نظرتون بهار دخت باید زن یه همچین آدمی میشد صرفا به خاطر شرافت انسانی ؟ اینقدر مسائل فرهنگی بی اهمیته که این موارد رو نادیده بگیریم ؟! (این یه پاراگراف رو کسایی متوجه میشن که بهاردخت رو خونده باشن)

ما حتی داریم افرادی که دنیاشونم شبیه همه ، اما باااز تو زندگیشون به مشکل میخورن... 

من خیلی بچه تر بودم... 

یکی از دوستای پدرم یادمه که دخترش ازدواج کرد... دختره دانشجوی دکترا بود و از یه خونواده فوق العاده سطح بالا و پسره یه دیپلمه از این خانواده های سطح پایین...  عشقه دیگه وقتی بیاد آدم رو کور میکنه...  یادمه باباش اومده بود خونمون و درد و دل میکرد که پسره لات و لوتی حرف میزنه ، غذا رو با دست میخوره ، صحبت کردن بلد نیست و دخترم رو گول زده و دخترم از همه اینا خوشش میاد... منم که بچه بودم ، تو دلم میگفتم وااای چ عشق رویایی :)) 

5 سال بعد با دو تا بچه این خانم تونست طلاقش رو بگیره :/ بعدا شنیدم که میگفتن بچه هاشون مریض شده بودن ، دختره میخواسته ببره بچه ها رو دکتر و شوهره معتقد بوده دکتر بچه ها رو سوسول میکنه و بچه خودش باید خوب شه :/ و از اینجا بوده که چشم دختره بینا شده و فهمیده چه خبطی کرده... 

اینجا پسره هم گناهی نداشته ها خب طرز فکرش همینه ، مثل خیلی از مردم جامعه که معتقدن پنی سیلین هر دردی رو درمون میکنه و حتی اگه انگل هم داشته باشن از دکترشون میخوان براشون پنی سیلین بنویسه (دیدم که میگما :)) دکترای عزیز زیاد مواجه خواهیم شد با این موارد) ، چون دانشش رو ندارن و ایرادی هم وارد نیست... 

خلاصه فقط خواستم نصیحت کنم که با هم کفو خودتون ازدواج کنین... 

علت خیلی از این طلاق ها همین هم کفو نبودناس... 

گاهی باید اصلا احساساتی نبود و با واقعیات کنار اومد... 

هر انسانی شخصیت بالای خودش رو داره از پزشک بگیر تا سوزن بان و کارگر شهرداری و همه در یک راستا قرار میگیرن ، اما برای ازدواج مقوله متفاوتیه... 

+این حرف ها رو تو لفافه و کوتاه قبلا تو بعضی پست هام گفته بودم ، ماجرای بهاردخت باعث شد بخوام شفاف سازی کنم 

+همه آدمها خوبن و والا مقام ، اما تو ازدواج باید دنیایی فکر کرد تا با انتخاب درست بشه آسمونی شد ... مساله مهمیه...

+این پست رو لازم دونستم چون این روزها خیلی مواجه میشم با دختر پسرهای جوونی که با انتخاب نادرست و احساساتی فکر کردن ، بار روانی و مالی ناشی از فروپاشی خانواده رو به جامعه تحمیل میکنن... شاید یه غریبه از اینجا رد شد و با خوندنش یه تلنگری خورد که عشق رو بذاره کنار و عقل رو بیاره وسط... 


دلژین ۹۴-۸-۰۶ ۰ ۰ ۱۰

دلژین ۹۴-۸-۰۶ ۰ ۰ ۱۰


قا من تو زندگیم یه کم سوتی میدم..  فقط یه کم :)) 

من یه دوستی دارم اسمش شقایق قاسمیه ، از سوم راهنمایی ما با هم بودیم... قرار بود بعد علوم پایم ، من باهاش تماس بگیرم و قرار بذاریم بریم ددر... یه هفته مونده بود  به علوم پایه من تو تلگرام باهاش چت میکردم و اونم کلی دعام میکرد ... تا این که امتحانم رو دادم و بهش پیام دادم که قرار بذاریم... آخه یکی نیست بگه دختر خب تو که همیشه فقط تلفن میزدی این بار چرا چت کردی اخه!!  اونم برای امر مهم قرار گذاشتن... خلاصه ما داشتیم از صبح چت میکردیم و بحث میکردیم که کجا بریم ، چی کار کنیم ، وسطاشم من خاطرات اتوبوس سواری مسیر مدرسه رو میگفتم و اونم هی یادش به خیر یادش به خیر میکرد :)) ... خلاصه من گفتم بریم تجریش ، اونم با کماال میل قبول کرد ، گفتم بیا سر ایستگاه ونک با هم بریم ، ( اخه خونشون نزدیکه ماس و هم مسیریم) , یهو گفت نه دیگه تو بیا تجریش من میام دنبالت :/ گفتم ااا تو مگه تجریشی!  گفت آره دیگه خونمون اونجاس... گفتم ااا کی عوض کردین خونرو و اون گفت خیلیی وقته بابا اینجاییم :/ بازم من دو هزاریم نیفتاد 

برگشتم گفتم ببین شقایق من چاق شدم سیبیلم در آوردم نترسیااا :)) گفت نه دیگه سیبیلات رو بزن شاید رفتیم استاد مقدم رو دیدیم....  

آقاا من و میگی یهووو عرق سرد کردم... گفتم تو مقدم از کجااا میشنااسی!!!  گفت آلزایمر داااری کلاس کنکور میرفتیم با هم بودیم دیگه... 

اون جا بود که دو دستی کوبوندم تو سرم و فهمیدم چه سوتی عظیمی دادم ، اینی که من داشتم باهاش چت میکردم شقایق قاسمی دوست مدرسه ام نبووود!!!  

اسم این هم شقایق قاسمی بود و تو کلاس کنکور با هم بودیم فقط و اصلا هیییچ خاطره مشترک و دوستی نداااشتیم با هم :/ این همه من خاطره گفتم و اون تاییدش کرد :/ 

خلاصه یه جورایی هم ازش زیاد خوشم نمیومد ، یه نموره کنه بود :/ 

دیگه با حلالم کن و من و ببخش قرار رو کنسل کردم ... 

مشکل این جا بود که من جفتشون رو به یه اسم سیو کرده بودم و تو تلگرام جفتشون پشت هم بودن و چون عکس نداشت تشخیص ندادم...  اصلااا یادم نبود که شماره این یکی رو من سیو کردم !! 

آخرش زنگ زدم به شقایق اصلیه و اونم دلگیر که چرا یه زنگ نزدی و ماجرا رو که گفتم براش از خنده پشت تلفن نفسش بند اومده بود!!  

خوب شد با اون شقایق قلابیه نرفته بودم سر قرارر :)) وگرنه خیلییی اوضاع بدتر میشد :))) 

اون وسط حالا مامان بابام گیر داده بودن با این قلابیه قرار بذار ، دلش شیکسته ، گفتم بابا اخه من عصن قیافشم درست یادم نییس ، خدایی این همه خاطره اتوبوس سواری  گفتم ، یعنی همه رو هم تایید میکرد:/ در حالی که ما با هم یک بار هم اتوبوس سوار نشدیم تو عمرمون :/ 

+خنگ هم خودتونین 


دلژین ۹۴-۸-۰۴ ۰ ۱ ۱۲

دلژین ۹۴-۸-۰۴ ۰ ۱ ۱۲


امشب با بانو رفتیم هیئت...

خیلی خاص بود... 

خیلی...  

انشاالله همگی به حاجات دلشون برسن...

بعدا نوشت :

اولین هیئت عمرم بود... یاد ندارم قبلا حتی یک بار هم این جوری هییت رفته بوده باشم...

خیلی مسایل رو راجع به عاشورا نمیدونستم ، تو روضه ها فهمیدم و خیلی آتیش گرفتم ...بهتره بگم هیچی نمیدونستم...


دلژین ۹۴-۸-۰۲ ۰ ۰ ۹

دلژین ۹۴-۸-۰۲ ۰ ۰ ۹


همین الان تام و جری سوار ماشینشون شدن و رفتن... 

گلدون من رو هم که صاحب خونم کادو داده بود ، پیچوندن و رفتن :)) 

دیروز تام و جری ، تام و جری بازیشون به حداکثر ممکن رسیده بود و من مدام کنترلشون میکردم که جلو همسایه ها تام و جری بازی در نیارن :/ 

واقعا دیگه دیروز عصبی شده بودم از دستشون ، جونم براشون در میره اما دیگه این حالتشون واقعا آزارم میده... 

از زمانی که یادم میاد ، اینها همین جوری جنگ و دعوا دااشتن ، جوری که خانواده ها جمع میشدن آشتیشون میدادن ، تااا الان... که الان کلا مثلا با هم قهرن و به قول خودشون فقط ب خاطر منه هم دیگه رو تحمل میکنن :/ 

فقط از خدا میخوام همیشه سالم باشن و گرفتار و زمین گیر نشن... خیلی سنشون رفته بالا (پدرم 71 سال و مادرم 56) و مدام نگرانشونم، باورتون نمیشه اولین شبی که اینجا خوابیده بودن مدام به هر بهونه ای میرفتم سر میزدم نگاهشون میکردم ببینم نفس میکشن یا نه، چون تنها چیزی که براشون اهمیت نداره سلامتیشونه و اصلا فکر نمیکنن که خدایی نکرده اگر مشکلی پیش بیاد هم خودشون رو گرفتار میکنن هم من رو... 

ولی واقعا خدا روشکر که من یه شهر دیگم و زندگی مستقل خودم رو دارم... چون بودن من باعث میشد بشیم سه تا تام و جری و وضع بد میشد خیلی...

+خداروشکر ب خاطر بودنشون... انشاالله همه پدر مادر ها سلامت باشن همیشه... 


دلژین ۹۴-۸-۰۱ ۰ ۰ ۱۵

دلژین ۹۴-۸-۰۱ ۰ ۰ ۱۵


بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...


نویسندگان