تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

خب ، پریروز دوباره رفتم خونه رو دیدم و با مامان به این نتیجه رسیدیم که خونه حتمااا رنگ میخواد و به صاحب خونه گفتم و با یه کم نق و نوق قبول کرد و دیروز هم محضری قرارداد یک سالمون رو بستیم... 

فعلا که خونه در دست رنگ میباشد :)) و اسباب کشی موکول میشه به سه ، چهار روز آینده... 

خداروشکر این خونه بزرگ تره (70 متر) و تجهیزات کامل داره و راحت ترم،خونه قبلیم کولر و آب گرم کن از طبقه پایین صاحب خونم روشن و خاموش میشد و یه کم دردسر داشت... 

دوست گلم تارا بانو میگفت از زندگی تنهایی بگو تا کسایی که تجربش نکردن بدونن چجوریاس... 

من سه سال پیش در عرض دو روز تصمیم گرفتم انصراف بدم از تهران و بیام این جا، خب ترم اول رو مجبور شدم  برم خوابگاه و خب خیلی اذیت شدم و پدر عزیزم برای ترم بعد خونه کوچیک 40 متری مطمئنی برام پیدا کرد و من از ترم مهر 92 زندگی  مجردیم رو شروع کردم...

خب ، من از مشهد به شهر دانشجوییم برگشتم... 

جا همگی خالی ، هم زیارت کردیم ، هم گردش...  سفر خیلی خوبی بود... کلی هم خرید کردم، کفش و کیف چرم... حراج زده بودن چرم فروشی ها و خب خیلی خوب بود... 

زیارت هم که دیگه عالی ، اتفاقا شب  اخر اقامتمون مصادف بود با شهادت امام جواد(ع) و سعادتی بود که ما مشهد باشیم... حال و هوای حرم شب شهادت خیلی خاص بود ، دسته های سینه زنی از شهرستان های مختلف بودن و خیلی خوب بود، خصوصا دسته ی ترک ها... 

اما تا دلتون بخواد از بی فرهنگیه خیلی ها حرص خوردم ، از هل دادنها ، آشغال ریختنها ، رعایت نکردن بهداشت... خودمونیم ، ملت با فرهنگی نیستیم انصافا، فقط ادعا داریم... 

اولاش مقاومت میکردم هیچی نگم ، ولی دیگه گفتم واجبه... یه جا که یه بچه ای همین طور آشغال میریخت رو زمین حرم ، من اروم اشغالشو برداشتم دادم دستش گفتم بنداز سطل آشغال ، که یهو زد زیر گریه و دیدم یه مرد غول هیکل با غیض جلوم سبز شد و داد و هوار کرد و بد و بیراه گفت که حق نداری چیزی بگی و آشغالهای تو دست پسرش رو انداخت زمین ، که دست خادم حرم درد نکنه حسابی از خجالت اون اقا درومد... 

این یه موردش بود بقیش که بماند که با این پله های برقی بی نوا چه میکردن ... 

خلاصه که هرچه بی فرهنگی بود رو تو سه روز مشاهده کردم... 

نه فقط فکر کنین اقشار کم درامد و روستاییها اینجوری بودن هااا ، نهه، تازه خیلی هاشون اونقدر گل و دوست داشتنی بودن که حد نداشت‌ ، عوضش تا دلتون بخاد اقشار مثلا متمدن و سطح بالا(از نظر مالی)  به نوعی دیگه رفتارهای عجیب نشون میدادن، تو رستوران مثلا میدیدم که میرن سر میز ، به اندازه 10 نفر سالاد میکشن و اخرم که غذاشون نصفش میمونه و اسراف میشد ...

خلاصه از همینها بگذریم ، سفر فوق العاده دلچسبی بود ،واقعا احتیاج داشتم... 

تو حرم از امام رضا خواستم که مغرورم نکنه و بتونم به خلقش خدمت خالصانه بکنم ، یه همسر خوب هم نصیبم کنه (قصد ازدواج نداارما :))) )  , واسه این مورد همسر هم یه رمزی بین خودم و امام رضا هست تو مهریه... نمیدونم چرا ولی یهو دلم خواست یه رمزی نشونه ای بذارم اینجوری... 

+به وبلاگ اکثر دوستا گلم سر زدم...متاسفانه دوستان بلاگفا امکان درج نظر نبود اصلا...

+اگر مشهد هستین حتما به پاساژ آلتون و چرم فروشی هاش سر بزنید ، چرمهای برند ایرانی فوق العاده با کیفیت و قیمت مناسب... محصولات ایرانی بخریم و بپوشیم ، خیلی هم با کیفیت و خوبه :)


دلژین ۹۴-۶-۲۴ ۱ ۶۳

دلژین ۹۴-۶-۲۴ ۱ ۶۳


من تو محله ای از تهران زندگی میکنم که پشت خونمون کلیساس و ارمنی نشینن...

هر روز یکشنبه ها از بچگیم صدای ناقوس کلیسا میپیچه تو گوشم و یه جورایی عادت کردم انگار بهش... وقتی  برمیگردم شهر دانشجویی تا مدتها دنبال این صدام... فکر میکنم تو شهر دانشجویی ما اصلا کلیسایی وجود نداره...

چند ساعت پیش رفته بودم نزدیک خونه خرید کنم ، اون چیزی که میخواستم رو نداشت و مجبور شدم برم سوپری پشت خونه نزدیک کلیسا...

عادت کرده ام به دیدن ارمنی ها و حرف زدنهاشون ، برام کاملا آشنان، تمام کودکیم هم بازی هم بودیم...

داشتم خرید میکردم که  یه خانم با حجاب کااامل چادر وارد شد با یه دختر خیلی کوچیک موفرفری (یاد تبسم وبلاگی افتادم )...پشت سرش یه خانم دیگه هم وارد شد که کاملا از قیافش میشد فهمید ارمنیه و وقتی بلند گفت باااره ، (یعنی سلام ) دیگه یقینا میشد فهمید ارمنیه و شروع کرد با اون خانم چادری به زبان ارمنی حرف زدن و اون خانم هم به زبون ارمنی سلیس حرف میزد باهاش...و من چشمااام گرد گرد شده بود!! دختر مو فرفریش هم یهو به ارمنی مامانش رو صدا زد و صحبت کرد و من چشمام گرد تر شد...

ناخود آگاه زل زده بودم بهش...یهو نگام کرد و فهمید تعجب کردم ، هول شدم و گفتم سلام... ببخشید...ببخشید شما مسلمونین ؟ 

خندید و گفت :1 ساله مسلمون شدم ، شما چی مسلمونی ؟؟

....موندم چی بگم ... بگم آره ؟؟ من مسلمونم واقعااا ؟؟ من چجور مسلمونیم آخه....

خندیدم و گفتم ، نه هنوز ، فقط اسمم مسلمونه...

یه لبخند قشنگ تحویلم داد و گفت از فاطمه زهرا بخواه...کمکت میکنه....

من فقط لبخند زدم و نگاهمون به هم گره خورد چند ثانیه...

دختر مو فرفریش دستش رو یهو کشید و حساب کردن خریدشون رو و خداحافظی کردن و رفتن...

مغازه دار خیلی خوب من رو میشناخت... موقع حساب کردن تند و تند حرف میزد و میگفت به حق چیزهای ندیده و نشنیده !! مشکوووکن اینا ، شش ماهه اومده اینجاا!! معلوم نیست چی به چین کی به کین ، ارمنی حرف میزنن ، چادر سر میکنن... آخرالزمون شده...

حرفای مغازه دار برام مبهم بود... انگار صداش از یه جای دور میومد ،...

من خیره شده بودم به مادر دخترک مو فرفری و چادرش که با چه ابهتی داشت دور میشد...


دلژین ۹۴-۶-۱۵ ۱ ۶۷

دلژین ۹۴-۶-۱۵ ۱ ۶۷


چقدر جمعه های تهران رو دوست دارم... از کودکی جمعه ها یعنی خونه ی مادربزرگ... 

لم دادن وسط حال زیر کولر و خاطره تعریف کردن مامان بزرگ و چرت زدن من ...

 ردیف کردن خوراکی های رنگ و وارنگ و نون و کره و مربای انجیر... 

الان دو سالیه دم رفتنم که میشه ، برام ترشی و مربا اماده میکنه و کلی مامانم رو دعوا که نبییینم اینارو خودت بردااریااا...  

آخ چقدر که من خوش بختم... 

کاش یه مادربزرگ شمالی هم داشتم برام زیتون پرورده میذاشت 

+خدایا مادربزرگها رو همیشه نگه دار... 


دلژین ۹۴-۶-۱۳ ۱ ۶۱

دلژین ۹۴-۶-۱۳ ۱ ۶۱


الان همچین رعد و برقی زد که صدا جیلیز ویلیزشم شنیدم... 

بلند شدم گوشیم رو نگاه کردم ، کلی پیام تو تلگرام که بیشتر تو گروه ها بود ، یکی از دوستام هم یه همچین پیامی داده بود: 

""لطفا اطلاع رسانى کنید:رییس شوراى شهر تهران همین الان زنده تو شبکه خبر اعلام کرد امشب زلزله بزرگ پایتخت به احتمال 80درصد میاد.طوفان کرج تهران مقدمه ى زلزله بزرگ تهران.....

همه ى نیروهاى امدادى هلال اهمر.اتش نشانى و......اماده باش شدند.

مردم تا حد توان امشب درفضاى باز بخوابند....""

یه لحظه خندم گرفت... چرا میترسیم ؟ از مرگ میترسیم ؟... 

نگاهم به مرگ از زمانی که یکی از سخنرانی های سید حسن آقامیری رو گوش دادم تغییر کرد... 

خدا مگه جز خیر چیزی هم برا بندگانش میخواد ؟؟!! پس این مرگ هم خیره... خدا موقعی آدم رو میبره که بدونه این دنیا دیگه به دردش نمیخوره... اگر به این موضوع ایمان پیدا کنیم دیگه نمیترسیم... یه سریا میگن ما از گناهامون میترسیم ، طبیعیه ، اما من خدا رو پدر مهربونی میبینم که حتی جهنمشم خیره و به صلاح... جفت دست و پاهاتو میگیره میندازتت تو آتیش تا پاک شی ، کلی هم همون موقع مواظبته... مثل پدری که بچش مریضه باید عمل کنه اما راضی نمیشه عمل شه ، باباهه هم دست و پا بچشو میگیره و به زور عملش میکنه ... خدا هم همینه...  واقعا همینه... مگه میشههه بری پیش خدا ، بخوای ببخشتت و قبول نکنه!!!  بابا الرحمن و الرحیم پس چیه!!  لا تقنطو من رحمت الله پس چیه... 

# خدایا مرسی که هستی...  


دلژین ۹۴-۶-۱۰ ۰ ۵۳

دلژین ۹۴-۶-۱۰ ۰ ۵۳


این فیلم تنهایی لیلا رو میبینین ؟

من یه جورایی گذشته لیلام... یه دختر که تو خانواده ی غیر مذهبی بزرگ شده که فقط خدا رو قبول دارن و دین و مذهب جایگاه چندانی نداره توش...

خیلی سعی میکنم که نماز بخونم ، به احکام عمل کنم... اما بیشتر اوقات نمیشه... این جور چیزها تو وجودم نهادینه نشده انگار... 

من نمیتونم تو خانواده حجاب داشته باشم، تازه نسبت به بقیه پوشیده تر میپوشم اما باز از طرف خاله و فامیل مدام تشر میخورم که این چیه پوشیدی ، چرا دامن نمیپوشی و ... 

نمیشه... تصور میکنم مثلا تو مهمونیا من بخوام روسری سرم کن...اوه چه شود... 

همیشه ام دلم میخواسته همسر آیندم حداقل کمی معتقد تر باشه اهل مشروب و پارتی و این چیزها نباشه، علت رد کردن اکثر خواستگارام هم نداشتن این معیارهاس...

دلم میخواد مثل لیلا یه چیزی اونقدر تکونم بده، که زندگیم رو تغییر بده... راهم رو عوض کنه...

یه آدم ، یه اتفاق...

خواهشا قضاوت نکنین نه من رو و نه خانواده ام رو...


دلژین ۹۴-۶-۰۷ ۳ ۷۸

دلژین ۹۴-۶-۰۷ ۳ ۷۸


خب... علوم پایه هم به سر رسید و...

هم من هم بانو با نمره های کپی هم قبول شدیم الهی شکر...

آخه میشه نمره ها کپی هم باااشه ؟ :)))  بس که به هم از دل و جون نزدیکیم 

مرسی از همه که دعامون کردین...

و توصیه های علوم پایه ای برای علوم پایه ای های آینده که خیلی خواسته بودن راهنمایی کنم در ادامه مطلب...

 #علوم_پایه

1:هرکس یه روش خاص خودش رو داره ، پس لزوما توصیه یک نفر برای شما کارامد نیست ، اون جوری که حال میکنین بخونین...

2:من و بانو با دو روش کاااملا متفاوت خوندیم (به معنای واقعی ولی خوندیم ) ، و نتایج کاااملا مشابه گرفتیم... 

3:روش من :

فقط تست زدن و خواندن پاسخ نامه و نکته برداری فقط آناتومی...

دروس ماژور رو مثل آناتومی ، فیزیولوژی ، بهداشت و اپیدمیو ، پاتولوژی رو سعی کنین از سال 86 تست بزنین... همین کتابهای میر هم خوبه... البته بیشتر روی 90 به بعد تمرکز کنید...

من بیوشیمی و ژنتیک رو کامل حذف کردم و تو امتحان شانسی زدم؛ بیوشیمی ، ژنتیک و فیزیک پزشکی خیلی خیلی کم شانس خوب زدن دارن، ولی فیزیک پزشکی باز بهتره ،نصفش رو میتونین بزنین...(شماها حذف نکنین اگر میرسین جزوه بخونین)

دروس ترم 5 تون رو هم تو طول ترم اگر خوب بخونین ، به مشکلی بر نمیخورین و راحت از پس سوالاش بر میاین (البته اگر فضایی ندن)

باکتری ، انگل،ویروس،پاتولوژی رو اگر دقت کنید و در طول ترمم خوب خونده باشین ، 90 درصدش رو حتما میزنین...

زبان هم شانسیه و به زبان خودتون بستگی داره ، من زبانم خوبه و نخوندم زبان رو ، ولی فک کنم لغت خوندن کمک کنه ...

معارف هم خیلی نمره بیاره ، راحتم هست ، با تست و اطلاعات عمومی راحت جواب میدین...

اصلا نترسین فکر نکنین که یادتون رفته همه چی ، اولاش ممکنه کلافه بشین ، اما خسته نشین با قدرت ادامه بدین...

و اما ، اندر احوالات امتحان :

امتحان به هییچ وجه راحت نبود ، من سر جلسه حدود 4 تا سوال تکراری دیدم از 225 تا سوال ، که شوکه کننده بود...

باید اگر فقط تست میزنین ، پاسخ نامه ها رو مو به مو،موووو به موووو ، بخونین ، واگرنه اذیت میشین سر امتحان...

اسفندیا یک ماه کامل وقت دارن و باید بگم عالی و کامله ، من و بانو هم یک ماه کامل بکوب خوندیم...

دوره،دوره،دوره ، خیلیییییییییییی مهمه... حتما جوری برنامه بریزین که به دوره برسین...

من 5 روز آخر رو دفترچه ای دوره میکردم... هر روز یکی دوتا دفترچه رو کامل دوره میکردم...

هر روز توی برنامم آناتومی و فیزیو میگونجوندم ، سختن و دیر به بار میشینن ، اما خیلی با ارزشن...

خلاصه این که همین...

برا همتوووون آرزو موفقیت دااارم 


دلژین ۹۴-۶-۰۷ ۳ ۷۸

دلژین ۹۴-۶-۰۷ ۳ ۷۸


بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...


نویسندگان