تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


محیط خونه ی تهران یه جوری شده که اصلا نمیتونم تحمل بکنم ...

روز به روز رفتار و اخلاق اتاق فرمون بدتر میشه ...! 

دقیقا همون کارها و رفتار هایی که مادربزرگم میکرد ؛ خودش عینا و بدتر تکرار میکنه و اذیت میکنه ...!

دلم برای بابام میسوزه که حتی یک همدم نداره برای حرف زدن...

داشتم باهاش صحبت میکردم میگفت ۳۳ ساله ازدواج کردم و پشیمونم از این ازدواج و تو اشتباه من رو نکن!من با هم سطح و همفکر خودم ازدواج نکردم ! تنها دلخوشیم از این ازدواج تویی ! میگفت مادرت تو این ۳۳ سال یک روز صبح نشد پاشه به من محبت کنه یه لیوان شیر داغ بذاره جلوم... نشد یه روز از سر کار بیام به جای غرغر کردن بیاد جلو در یه سلام خشک و خالی بده بهم... تا تو بزرگ شدی و شدی همه اون چیزهایی که مادرت نبود ! همه ی اون پریدن جلوی درهات و خسته نباشید گفتن هات! همه ی اون اشک ریختن هات پشت سرم هر وقت میرفتم ماموریت! با اینکه تمام مدت مادرت بدِ من رو به تو گفت ، اما تو تغییر نکردی...

راست میگفت...

از بچگیم مامانم مداااام بد بابام رو به من میگفت ...

جلوی من بد و بیراه میگفت ازش ...


این دفعه که رفتم تهران همون روز اول اتاق فرمون اونقدر گیر داد و به پر و پای من و بابا پیچید و بد رفتاری کرد که نزدیک بود وسائلم رو جمع کنم و برگردم شهر دانشجویی و فقط به خاطر بابا موندم‌ ...

هرچقققدر هم سعی میکنم بیخیال باشم و باهاش به شوخی خنده بگذرونم بدتر میکنه !

موقع اومدن هم رک به اتاق فرمون گفتم من دیگه برنمیگردم تو این خونه ، چون نه حریم خصوصی ای برام گذاشتی ! نه میذاری به کارهام برسم ! 

اگر بابا نبود من رو غل و زنجیر کرده بودی ، من نمیتونستم قدم از قدم بردارم ، شده بودم یه بچه ننه ی تو خونه ایِ بی دست و پا که نمیتونست شلوارش رو بالا بکشه !... 

تازه میومد دل من رو به دست بیاره میگفت میخوام ماشینم رو بدم بهت ! گفتم خب بده ! 

گفت الآن که نه !! هروقت اومدی تهران ! 

گفتم شده قضیه ی اسکیت بچگی هام ؟؟؟ که چون زمین میخوری و دستت میشکنه و پات میشکنه هیچ وقت اسکیت ندادی بهم ؟ 

الانم چون دختری و تنهایی و شهر غریب تصادف کنی بیان سرت رو ببرن ماشین نمیدی؟ و مثل بچه دو ساله گولم میزنی که هروقت اومدی تهران ماشینم رو میدم بهت ؟؟ 

من کی اصلا از شما ماشین خواستم که هر دفعه میری رو مخ من سر ماشین  ؟؟ 

بعضی چیزها زمان داره مادر من ! شما الآن بنزم برای من بخری ، اندازه ی گاری برام ارزش نداره ! 

چون اعتماد به نفس و همه چیز من رو سر رانندگی گرفتی ! همون بار اول من امتحان قبول شدم گواهی نامه ام رو گرفتم ؛ اونقدررر مسخره ام کردی سر رانندگیم و وسط راه از پشت فرمون پیاده ام کردی که نمیخواد رانندگی کنی بلد نیستی که دیگه چیزی نموند برام ! 

مگه خودم چلاقم ؟ همین الآنش اراده کنم خودم میتونم برای خودم ماشین بخرم ! اما نه ذوقش رو دارم نه دلش رو !  

یک بار هم نشسته بودیم و گفتم با این وضعیت دلار نمیدونم چجوری میشه رفت اونور که بابا گفت خواستی بری از ایران نگران نباش ، من و مامان کمکت میکنیم ! آقا این رو که گفت اتاق فرمون داد و بیداد که آره چشمتون دنبال اون چندر غاز ارثیه ی منه دودش کنین بره هوا :/ 

اونوقت فرداش اومده میگه فلان تاریخ بیا حسابام رو دو امضائه کنم باهات ! 

گفتم سرم بره با تو حساب دو امضائه نمیکنم ! به دردم نمیخوره ممنون ! 

پشت بندشم جیغ و ویغ که من بمیرم دولت میخوره پول رو و چرا دولت بخوره ، تو بخور ! منم گفتم نوش جون دولت ! بذار بخورن ! من نمیخوام... 

یا برداشته بدون اینکه به من یا حتی به بابام بگه یکی از خواستگارهای خوب من رو رد کرده ! 

با افتخارم میگه !

بابام هم عصبانی شد گفت من با این سنم تو کار و تصمیم این بچه دخالت نمیکنم ! تو چطور این کار رو میکنی ؟؟؟؟ 

گفتم اصلا حق نداری جای من تصمیم بگیری! ۲۶ ساله جای من تصمیم گرفتی برای خودت، تو تک تک مسائل زندگی من دخالت کردی تا من رو عین مرغ تو قفست نگه داری که هیچ جا نرم ! دیگه نمیتونی ! من خیلی وقته که پریدم ! ازدواج و ... هم تصمیم گیرنده اش خودمم... 

نمیدونم چرا خانواده های نسل ما فکر میکنن حفاظت بچه ها یعنی بستن دست و پای اونها ؟؟؟ یعنی تو قفس کردنشون... 

خدا شاهده بابای من اگر نبود من هیچی نمیشدم ! 

به خدا من حتی بلد نبودم از خیابون رد بشم...

تازه کاشف به عمل اومده که موقعی که من داشتم با بابا میومدم شهر دانشجویی ، مامان گفته زیرآب بزن برش گردون همینجا تهران ، بابا هم نامردی نکرد فرداش برگشت تهران ، اما بدونِ من ! :))

حتی یادمه اونقدر لوس و بچه ننه بودم که زنگ زدم گفتم بابا من نمیتونم این شهر رو تحمل کنم ، بابام برای اولین و آخرین بار تو عمرش برگشت بهم گفت مگر از روی جنازه ی من رد بشی برگردی ! کل ترم یک رو حتی تعطیلاتم رو گفت اجازه نداری که برگردی تهران ! بمون همون جا!

خلاصه که توروخدا بچه هاتون رو تو قفس نگه ندارین...


دلژین ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۳ ۳۷ ۵۰۶

نظرات (۳۷)

  • لیمو جیم
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۱:۳۸
    مریم جالبش واسه من اینجاست که مامانم از یه سری رفتارهای مادر بزرگم شکایت میکنه پیش ما , بعد ناخوداگاه خودش همون رفتارها رو انجام میده و وقتی بهش میگی قبول نمیکنه!


    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۱:۴۵
      دقیقا...
  • soolin :)
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۱:۴۲
    مامانبزرگ منم از این مدلیاس که خیییلیییی به پدربزرگم گییییر میده.از وقتی پیر شده به همه گیر میده و یه رفتارای ناراحت کننده ی عجیبی پیدا کرده ولی همش به پدربزرگم گییر سه پیچ میده.والااا پدربزرگم خیلیی صبوره وگرنه هرکی تاحالا جای این بود،محض حرص دادن هم که شده بوداااا میرفت یه زنه دیگه میگرفت.
    مثلااا مامانبزرگم از کار خونه خوشش نمیاد و از طرفی بیرون هم زیاد نمیره چون حال و حوصله نداره.دست به سیاه و سفید هم نمیزنه و گفته برام پرستار بگیرین.پرستاره میااد از صبح که خونه تمییز کنه و غذا بپزه و ایناا مامانبزرگم بهش میگه نمیخواد،همه جا تمییزه،بیا بشین جدول حل کنیم.خانومه هم از خدا خواسته.:|
    بعد هرموقع بهش میگیم چرا خونه تمییز نیس چرا اشپزخونه تمییز نیس چرا دستشویی تمییز نیس،چرا نگفتی حمامو بشوره،میگه نههه تمییزه.شماهااا فک میکنین کثیفه.:|
    هرموقع هم بهش میگیم پول بی زبون داری میدی دست این خانومه که میاد فقط جدول حل میکنه میره و این اصلا درست نیس.سریع گریه میوفته و میگه شماهاا اصلااا به فکر من نیسیتین.شما منو دوسندارین:|
    اینارو گفتم که بگم ماهم از این مدلیا داریم.
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۵:۴۹
      متاسفانه نسل های ایرانی این مدلی ان خیلی هاشون
      خصوووصا خانم هاشون... 
      حالا خیلی برعکس مورد مادربزرگت زیاده ، خانمهایی که مدام به بشور و بسابن و به هیچ چیز دیگه ای توجه نمیکنن !
  • جناب قدح
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۱:۴۶
    سلام:)

    چقدر قشنگ بود بانو

    درود بر این پدر و خوش بحالش برای داشتن چنین دختری ...

    حق با شماست . بچه ها اعتماد به نفس رو از والدینشون هدیه میگیرن ...
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۵:۵۰
      سلام...
      اعتماد به نفسه یه کمش هم ذاتیه :))
      من ذاتا هم یه نمه پررو بودم :))
  • ار کیده
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۲:۰۱
    مامانا میشن کپی مادربزرگا... وقتی یکم سنشون میره بالا
    من بعضی وقتا یه اخلاقای ناخوشایندی که میبینم فقط سر خودم میترسم. که نکنه قراره منم ...
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۵:۵۱
      من نمیذارم این شکلی بشم...
      اونهایی شبیه مطلق میشن که تغییری در خودشون ندادن... و همون روش مادر و مادربزرگ رو ادامه دادن و همون روش رو هم روی بچه هاشون پیاده میکنن...
  • سپیده
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۲:۰۴
    مریم جان این سخت گیریها تو وجود اگه نگم تمام, نود درصد مادران ایرانی هست , ببین منم مثل توام مطمئنا خیلی های دیگه هم همینطور یادمه هر وقت حرف از مهاجرت همش نگران این بود که نکنه به من تجاوز بشه ! ولی جدا شدن از خانواده باعث شد مستقل بشم بیشتر رو کارهام و اهدافم فوکوس کنم , منم هر وقت پشت رول میشستم و مامانم همراهم بود تا سرعت رو صد میرفت میگفت وا تند میری بابات صد تا میره در صورتیکه وقتی با خانوم برادرم میرفت از رانندگیش پیش من کلی تعریف میکرد ( الان میگی ببین چه خواهرشوهر حسودی 😀) ! دو سال پیش  تو سن سی سالگی تصمیم گرفتم با وجود مدرک ارشد دوبار از اول بخونم و برم اروپا برای رشته ی دندون وقتی تصمیممو به مادرم گفتم برگشتن گفتن : میتونیییی ( منظورشون بود که مخت میکشه ؟! )در صورتیکه همه تشویقم کردن 😊 زمانی که بهش میگم مثل مامانتی که میزنه زیرش و انکار میکنه ولی در واقعیت دو پله بدتر از مامان جانش هست 😀 ولی بابام فرشته اس نه که مامانم بد باشه ها نه , به خودم میگم این برخورداش و بعصی از نگرانی های بی موردش نشات میگیره از تربیتی که مادرش کرده ! و واقعا هم همینطوره . باید صبور بود نسبت بهشون چون اونام نمیخوان که مارو برنجونن دست خودشون نیست .
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۵:۵۶
      سخت گیری باید باشع ! کی میگه نباید سخت گیری باشه ؟ 
      همین الآنش همین پدر من وقتی بحث رفتن میکنم نگرانه و تمایل زیادی نداره ! راه های دیگه ای هم جلوی پام میذاره ، اما سد راهم نمیشه...
      یا یه کار خلاف بکنم قطعا سد راهمم میشه.... 
      بحث فقط اینها نیست ! بحث بد رفتاری ها و کج خلقی هاس ! 
      باورت بشه یا نه آروم و با خنده هم با اتاق فرمون حرف بزنم از اب و هوا بگم ، یهو یه چیزی وسطش پیدا میکنه از دو طرف من رو قیچی میکنه ! 
      بحث جای یه آدم عاقل و بالغ تصمیم گرفتنه !!! انگار که یکی تصمیم بگیره که تو الان اجازه داری آب بخوری یا نخوری !!! 
      دقیقا همینه... همه اش برمیگزده به تربیت ها و عدم تغییرشون... 
      من اگر صبور نبودم که هرروز بینمون بی احترامی و دعوا و جدل و گیس و گیس کشی بود !!! ۹۹ درصد مواقع سکوتم و کار خودم رو میکنم... 
  • برگ سبز
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۲:۱۱
    جالبه که بابات مقتدره 
    وگرنه مثل بابای من می بود :/ و مادرت هم که مثل مال منه بعضی رفتاراش اون وقت میشدی مثل من 
    یه بی دست و پای ِ بی عرضه 
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۵:۵۸
      بابامم همچین زورش زیاد نبود ، تا همون ۲۰ سالگی من سکوت کرده بود تقریبا، چون نمیحواست کار به جای باریک بکشه ... 
      ولی هلم داد... موقعش که شد خوب هلم داد... 
      خودمم راه پیدا کردم و همراهم شد ...
      +من راجع به تو اینجوری فکر نمیکنم :) حس میکنم میتونی خیلی خوب مستقل روی پای خودت بایستی اگر بخوای

  • مطهره
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۲:۱۴
    سلام...
    در حال حاضر بزرگ ترین مشکل منم عدم استقلاله با این تفاوت که پدر و مادر من تو یه تیم هستن😊
    ولی محافظت بیش از حد فقط داره ما رو آدم ضعیف بار میاره کسی که تنهایی از پس خودش بر نمیاد و همش وابسته به یکی دیگه اس...کاش یه جا واسه آموزش های تربیتی واسه خانواده ها وجود داشت...
    پ.ن:منم تک فرزندم،قبول دارین این مسائل تو خانواده های تک فرزند بیشتره؟؟؟
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۶:۱۰
      سلام 
      تک فرزندی یکی از ایرادهاش اینه که مادر پدر ها گاهی بچه رو حیوون خونگی خودشون فرض میکنن انگار ! و ترس از دست دادن شدیدی دارن که نکنه همین یه دونه بره ! 
      ولی خب من تو غیر تک فرزندهام زیاد دیدم این مساله رو 
  • لوسی می
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۲:۳۴
    مامانت همیشه برام محترمه 😊
    از این رفتارها تو خیلی خانواده ها هست و شرح و بسط عظمایی داره عللش. 
    خدا رو شکر که بابات به استقلالت کمک کردن ^_^

    آدم اگر تو جوونی پا رو دلش و اخلاقهای نامناسبش نذاره وقتی سنش رفت بالا دیگه نمیتونه خودشو کنترل کنه. من یکی رو میشناسم که همه ش با بچه هاش قهره و توهین میکنه بهشون بعد میشینه به گریه! که چقدر من بدم بچه هام ازم فراری ان! ولی بازم حاضر نیست کوتاه بیاد و بچه هاشو دور خودش جمع کنه. بازم حاضر نیست توهین و طلبکاری رو کنار بذاره.

    ما چون الان جوونیم و دنیا به کاممونه و تو دست خودمون می چرخه حواسمون نیست که یه روزی ممنکنه از خودمون هم بیزار بشیم.
    باید برای فرداها آماده شد. راستشو بخوای من خیییییلی روزها به اخلاقهای پیرتر شدنم فکر میکنم و گاهی واقعا از پیری خودم می ترسم.

    خدا حفظشون کنه برات. ^_^
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۶:۰۹
      برای همه محترمن مادر و پدر ها با هر خطایی ! 
      اون شرح و بسط رو خوب اومدی... :)) 
      دقیقا همینه... 
      +خدا همه مادر پدرها رو حفظ کنه...
  • فاطمه
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۲:۵۰
    سلام خدا براتون حفظشون کنه. امیدوارم ما بتونیم پدر و مادرای خوبی برای بچه هامون باشیم. هر چه قدرم دست و پای بچه ها رو ببندیم بالاخره یا مثل شما مستقل میشن و اگر خودشون بخوان هر کاری میکنن. یا میشن یه تو سری خور به تمام معنا. 
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۸:۲۰
      کاش حداقل راه مستقل شدن رو یکی باشه که یاد بده 
      چند تا دور و برمون دیدیم که مستقل شدن و به بیراهه رفتن 
      هوم ؟ 
  • سویل :)
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۳:۰۳
    چقدر رفتارهای مامانت عین رفتار های بابای منه
    چقدر بابام عذاب میده تو خونه منو با این کارا و رفتارا ...
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۸:۱۳
      پدر چند سالشونه ؟ 
  • سارینا .م
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۳:۰۳
    چقدر شبیه مامان من! 
    البته بخش اول نوشته هات:)
  • حسانه ....
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۳:۰۶
    سلام
    تا حالا راه محبت امتحان کردید...
    عروسمون تازه اومده بود،خیلی سریع با مامان صمیمی شدند.خیلی نازش میکشید.گفتم ببینم این چیکار میکنه که من بلد نیستم..دیدم فقط از راه محبت وتوجه..دلشو به دست آورده...
    بهتون حق میدم...پدر تون نمیتوانند یه نفره به قاضی برند.اون ها پزدا کنید وبه پدرتون یاد آوری کنید...
    به مامان تون حرف های پدرتون...
    زن شوهر دعوا کنند.ابلهان باور کنند...
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۸:۱۲
      راه محبت ؟ 
      من اصلا با مامانم مشکل اونجوزی که فک کنین ندااارم ! محبتم که دیگه محبت دونیم سرریزه :))) 
      ولی خب افکارمون با هم متفاوته و فکر ادم ها رو به این سادگی نمیشه هماهنگ کرد..‌
      راستش من چون باهاشون زندگی کردم ، و میبینم مسائل رو از نزدیک ، به پدرم بیشتر حق میدم... 
      به مامانم حرف های پدرم رو خیلی وقت پیش ها زدم و واکنشش داد و بیداد و فحش به من و بابام بود :))) 
      دیگه کار مادر پدر من از دعوا گذشته ! از زمانی که عقلم میرسید و یادم میاد اصلا با هم حتی صحبت به زور میکنن ... کاش دعوا کنن ادم دلش خوش شه که مهمن برای هم :)) 
  • هانا
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۳:۲۰
    منم همون کامنت لیمو
    مامانا گیر الکی زیاد میدن :| بعضیاش که خیلی  اعصاب خورد کن و تعصب بیجاست:|||
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۸:۰۹
      گیر و تعصباتشون هم همبسه بیجا نیست ها... 
      گاهی ما درک نمیکنیم :))
  • دخترمعمولی
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۳:۴۶
    این که میگی مامانم یه سری رفتارهای مادربزرگمو دوست نداشت و ازشون شکایت می کرد، ولی خودش دقیقا همون کارا رو می کنه توصیف مامان منم هست!!! غصه نخور. فکر کنم درد مشترک همه است.
    حتی فکر میکنم توصیف منم تو 40 سال آینده باشه :D.
    همینه که همه لقمان نشده ان دیگه :D. می بینیم کار کسی اشتباهه ها، ازش شکایت هم می کنیم! ولی باز خودمون هم تکرارش می کنیم!!
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۶:۰۸
      این رویه اشتباهه
      که فکر کنیم ما هم قطعا همین شکلی میشیم
      مامان های ما هم این فکر رو کردن و همین شکلی شدن 
      ما ها با مامان هامون و مادربزرگهامون فرق داریم 
      نسلی هستیم پر از امکان آگاهی و پیشرفت ...
      اگاه بشیم به این که گاهی باید خودمون رو بسازیم از نو !! 
  • نگین
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۳:۵۸
    من که مستقیم بهش میگم که تقصیری نداری به مامانبزرگ رفتی، اونم نفرین میکنه و گریه و زاری!!! احتمالا بچه هامونم به ماها همینو بگن
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۶:۰۶
      مادرهامون نخواستن تغییر کنن...
      ما همگی شبیه خانواده هامونیم ...
      اما به نظرت نباید خودمون رو به روز کنیم ؟ :))
      من خیلیییی ها رو میبینم که به روز شده ی مادر هاشون هستن و از علم و آگاهیشون در این راستا کمک میگیرن...

  • خواننده
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۴:۵۳
    سلام تک تک کلماتتون رو درک کردم متاسفانه منم مامانم خیلی بدترن ومن با اینکه سنم خیلی بالاتره از شما ولی بی دست وپام.تازه فکر کنین غیر از مامانم خواهر برادر بزرگترم هم دقیقا رفتارای تحقیر امیز باهام داشتن الان اعتماد به نفسم صفره همش فکر میکنم هیچ کاری نمیتونم بکنم
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۶:۰۵
      سعی کنین کارهای "مثبتی" که میترسین انجام بدین رو با ترستون روبه رو شین و انجام بدین 
  • محسن رحمانی
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۴:۵۴
    خیلی خیلی بده اینطوری.
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۶:۰۴
      دیگه چاره ای نیست دیگع
  • مهدیه ماه
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۵:۱۵
    مامان منم خیلی از سردی و بد اخلاقیای مامان بزرگم شکایت میکرد.همیشه از تبعیض بین خودش و داداشاش ناراحت بود.الان دقیقا همون رفتارا رو داره انجام میده.وقتی هم بهش میگم عصبی میشه.
    منم دارم شبیه مامانم میشم😭😭😭
    همیشه به مامانم میگفتم چرا به سر و وضعت نمیرسی بخاطر بابا و الان هیچ حوصله ندارم به خودم برسم.

    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۶:۰۳
      هوووف 
      مگه میشه بهشون گفت ! تیکه تیکه میکنن آدم رو... 
      تو دیگه اونجوری نشو...
      به خاطر خودت ! 
      ۶۰ سالت میشه میبینی شوهرت تنها همدمت اونقدر ازت دور شده که حتی دیگه هم زبونی نداری...
  • محبوبه شب
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۵:۱۵
    عجیبه! همیشه بچه ها می گفتن که از طرف ماماناشون توی منگنه بودن در صورتی که مامان من نرمه و پشت سرمه ولی امان از سختگیریای بابا. دقیقا مثل اتاق فرمون تو
    ولی خب به قول خودت انقدر دست و پا چلفتی نیستم و با اصرار تونستم تقریبا به اون چیزایی که می خواستم برسم
    الانم اونقدرام آزاد نیستم ولی خب اوضاعم به نسبت قبل بهتره
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۶:۰۲
      خود آدم هم مهمه واقعا که حقش رو بگیره....

  • فاطمه
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۵:۱۹
    مامان منم خیلی منو لوس بار اورده!!تو مدرسه همه فکر میکنن من تک بچم 😐😐
    بهشونم میگم تک نیستم باور نمیکنن!!
    هرکاری بخوام بکنم باید از مامانم اجازه بگیرم...نگیرم قیامتی میشه😂
    ولی خب مادره چی کار میشه کرد...باید احترامشو نگه دارم
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۶:۰۰
      احترام و اجازه و ... که مساله نیست :)
      من الان آبم بخوام بخورم اجازه اش رو میگیرم :))
      ولی خب به قول مامانم هر غلطی که دلت میخواد میکنی...  :)) خدایی کار بدی هم نمیکنم هیچ وقت...
  • مینو
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۵:۳۰
    چقدر بابای خوبی. خوبه که اون هست. یه حامی داری. به نظرم مدرکتو هم که گرفتی برو یه شهر دیگه مطبی چیزی بزن
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۵:۵۹
      میخوام اگر بشه از ایران برم....

  • ناشناس
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۶:۰۷
    من خمیسه فک میکردم مامانبزرگ من فقط واسه همه چی ب بابایزرگم میپره الان ک پستتو خوندم ای وااای ک همدردن
    ولی مامان من خیلیییی سعی میکنه مث مامانش نشه ولی بعضی مواقع دگ در میره ی جاهایی
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۸:۰۸
      از دست هممون یه جاهایی در میره ؛) 
      مهم کلیته
  • برگ سبز
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۶:۰۷
    نه عزیزم نه 
    من نمتونم مستقل بشم
    چون تنها راهش گرفتن خونه ی تکی هست 
    و من از تنهایی میترسم 
    من ورودی بجنوردم 
    و ترم دوم تکمیل ظرفیت اومدم شهر خودم 
    الان هربار به اون زن میگم تو اگه خواهرنو خیلی قبول داری تو ذهنت داشته باش اون چند سال تهران بود (واسه درس) و بعدشم شهرستان (محل کارش) و مستقل شد 
    و زیر دست تو نبود 
    و بزرگ شد 
    اونم برمی گرده میگه تو هم میحواستی بری 
    فرصتشو داشتی 
    و دقیقا بجنورد را میزنه تو سرم که فرار کردم
    و مشهد دوران ارشد رو میگه که آخر هفته ها فرار می کردم ازش چون نمیدونستم برای پایان نامه چکار کنم :/ و روانی میشدم استرسی میشدم :/ 
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۸:۰۸
      به شخصیت خود ادم هام بستگی داره 
      تو و خواهرت تو یک محیط بزرگ شدین ولی متفاوتین 
      مطمین باش محیطت هم اکر فرق میکرد احتمال زیاد همین طور بوده 
      اصلا نباید مقایسه کنی که اون بهتره 
      من بدترم 
      یا به خاطر ترسهام بی عرضه ام و ...
      ادم ها فقط با هم متفاوتن...
      همبن... 

  • جناب قدح
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۶:۴۴
    میدونم :))))
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۸:۰۶
      :))چیو ؟
  • جناب قدح
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۸:۱۲
    منظورم جوابتون به کامنت قبلیم بود .:)
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۸:۲۱
      اها :))

  • برگ سبز
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۸:۲۳
    حرفهات به اینکه اول گفتی چه ربطی داره خواهر؟ 
    من دارم میگم نمتونم مستقل شم 
    استقلال من از این خونه در گرو اینه که یکی بیاد بگیرتم :| 

    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۸:۴۷
      یکی بیاد بگیرتت میشه استقلال ؟ 
      از یه خونه در میای میری تو یه خونه دیگه !
      مطمئن باش اونم همیت آش و کاسه اس اگر بخوای همینجوری بترسی و ترسهات رو کنار نذاری عزیزم... ❤ 
  • برگ سبز
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۹:۰۵
    ِآره دیگه نمیشه استقلال خودمم می دونم 
    اما از جنگ اعصاب و دعوای لفظی و فیزیکی که بهتره مریم 
    با همه ی چیزایی که می نویسم هستن چیزایی که هنوزم نگفتمشون 
    دور از جون زبونت لال روانی! 
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۱۹:۰۶
      😂😂😂 دیوونه 
      اما من مطمئنم یه جوری درست میشه همه چیز ... 

  • فاطمه
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۹:۲۸
    خیلی باهاتون موافقم که ما میتونیم تغییر کنیم. پدر و مادرم همیشه با هم مشکل داشتن ولی من سعی کردم اینطوری نباشم بعد ازدواجم سعی کردم بهترین کارو از نظر خودم انجام بدم و عین مامانم نشم.یه دایی و زندایی دارم که الگوی من توی زندگی مشترک هستن .همیشه با هم خوب بودن با بچه ها هم همینطور
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۲۲:۴۹
      عزیزم
      ایشالا که خوشبخت باشی... 
  • برگ سبز
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۹:۴۱
    کاش منم مطمئن بودم 
    نظر به اینکه بدجوری به این طرز زندگی هتل وار خو گرفتم 
    بعید می دونم :/ 
    سالهاست دختر 
    سالهاااااااست که میگم تموم میشه 
    و هیچ وقت تموم نشد 
    آخه یه چیز دیگه هم ته دلم گفت و میگه 
    که تموم نمیشه 
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۲۲:۴۹
      اندکی فکر مثبت ننه
  • اعتمادالسلطنه
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۲۰:۰۵
    صبح این  پستتو دیدم  و توی نوت گوشیم هی دردودل نوشتم یهو دید استراحتم تموم شد باید برگردم سر درس دیگه نشد بفرستم..
    الانم دیگه با خوندن کامنتا مطمئن شدم مشکل همس این..
    بعد انقدر یادآوری مشکلاتم ناراحتم کرد ک اصلا تصمیم گرفتم هوچی نگم:\

    تا چند زمین نهاد بودن ؟سیلی خور بادوخاک بودن؟
    تا چند چو یخ فسرده بودن؟ در آب چو موش مرده بودن...

    دوساله همش این شعر تو ذهنمه ولی بخاطر کنکور وآروم بودن اعصابم هی مث موش مرده با والده بحث نمیکنم...
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۲۰:۲۰
      فعلا کنکورت رو بده ننه :))
  • هانا :)
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۲۱:۰۶
    نه جدی بیجاست 
    به مامانم میگم برم دانشگاه با دوستام میرم کافی یا رستوران میگه بی اجازه من؟فک کن از شهر دیگه زنگ بزنم مامااان میزاری با دوستام برم بیروون؟خخخ
     میگه تو میری درس بخونی یا بری کافی :|| خخخخ 
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۲۲:۲۳
      :)) 
      مادر است دیگر 
  • ماتی تی
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۲۲:۲۲
    میدونین تو این متن طولانی دلم واسه کی سوخت؟ 
    واسه مادرتون.
    مادرتون یک عمر از یک بیماری روحی رنج برده، سی و سه سال به گفته ی پدرتون.
    بیش از سی سال بیمار بوده بدون اینکه خودش خبر داشته باشه. و شما هم یک بیمار رو تنها گذاشتین. و بیمار توی تنهایی بیماریش بدتر میشه.
    فقط زندگی پدرتون هدر نرفته، مادرتون هم یک عمر زندگی و جوونی اش به پای پدرتون حروم شده. درسته بیمار بوده و  به احتمال زیاد افسردگی داشته و توی زندگی با پدرتون افسردگیش زیادتر شده. 
    به نظر من مقصر اصلی پدرتون و درجه دوم فرهنگ طلاق ستیز مملکت هست. که اجازه ندادن حتی قبل از به دنیا اومدن شما این زندگی دو طرف باخت پایان بگیره.

    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۲۲:۳۶
      فکر کردین نمیدونیم مشکل داره ؟ 
      چقدر سعی کردیم دکتر ببریمش ؟
      روانپزشک ، روان شناس ، هومیوپاتی !  
      چقدر تو کشورهای خارجی بابام بردنش دکتر ؟ 
      خیلی چیزها هست که خبر ندارین ! 
      بابای من خیلی راحت میتونست طلاقش بده به هزار بهونه ! 
      اما امید داشتن به بهتر شدن همه چیز !
      اما نشده... 
      حوصله ندارم از خیلی از جزئیات بگم واقعا ...
      تا جاییم که میدونم همه چیز تا قبل به دنیا اومدن خوب بوده... یعنی ۷ سال مشکلی نداشتن و همه جیز اوکی بوده ، ولی بعد از به دنیا اومدن من یه سری مسائل تغییر کرده که دلم نمیخواد راجع بهشون حرف بزنم :) 
  • ماتی تی
    يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۲۳:۳۸
    خب خیلی عال که میدونستید بیمار روحی هستن ایشون. ولی سرزنش یک بیمار کمی دور از انصافه. بپذیرید که ایشون هم دلشون نمیخواد قلبا کسی رو آزار بدن ولی دست خودشون نیست.
    • author avatar
      دلژین
      ۲۰ خرداد ۹۷، ۲۳:۴۹
      واقعا گاهی غیر قابل تحمله ما تی تی :) 
      خصوصا کسی که مقاومت میکنه !
      نه دارو میخوره 
      نه دکتر میاد 
      نه میپذیره حتی که حالش خوش نیست ! 
      ما هم فقط داریم راه میایم... 
      غیر از اون مساله این مسائلی که گفتم شخصیتی هست ... به عبارتی personality disorder هست که به این سادگی ها قابل حل نیست مثل درمان افسردگی و ... 
      همکاری و پذیرشش هم کاملا صفر هست...
      به نظر تو اطرافیان این ادم چقدر میتونن تحمل کنن ؟ هوم ؟ 
      من و بابام خیلی سعی کردیم...
      خیلی...
      دیگه رها کردم منم و کاری جز سازش از دستم بر نمیاد ! 
      اما نمیتونم اینده و زندگیمم بدم کامل دستش ، هوم ؟ باید از دستش مدام بکشم بیرون و چاره ای نیست ! وگرنه غرق شدم تو باتلاقش...
  • خاله ریزه
    دوشنبه ۲۱ خرداد ۹۷ , ۱۳:۴۴
    ای بابا :(
    • author avatar
      دلژین
      ۲۱ خرداد ۹۷، ۱۶:۴۷
      بعله‌...
  • گوناگون
    دوشنبه ۲۱ خرداد ۹۷ , ۱۴:۴۳
    چه دل پری داری گلم
    ولیچحوبیش به اینه که حداقل اینجا توی وبلاگت مینویسی و اینجوری خودت رو خالی میکنی و برات نمیشه مثل غم و غصه ی بمونه رو دلت خودش خیلی خوبه از این نظر
    • author avatar
      دلژین
      ۲۱ خرداد ۹۷، ۱۶:۴۶
      عزیزم...
      اینا که مهم نیست
      زندگی همینه دیگه 
      اصلا همین ها هم ارزش غم و غصه نداره :) 
      ادم باید غرش رو بزنه و رد شه...
  • mona
    دوشنبه ۲۱ خرداد ۹۷ , ۱۸:۴۹
    بازم یک دنیا ممنون که خوندی کامنتمو
    گاهی ادم لازم داره به قول خودت غرشو بزنه و بره اونم پیش کسی که نشناسدش کسی که دوروز دیگه نیاد نزنه تو سرش که اره تو چنین مشکلی هم داشتیااااا یادته؟

    خیلی عزیزی مریم ممنونم ازت....  :*
    • author avatar
      دلژین
      ۲۱ خرداد ۹۷، ۱۹:۳۹
      عزیزززمی 
      بازم ببخشید که دیر شد 😍😍😍
  • آوا ره
    پنجشنبه ۲۴ خرداد ۹۷ , ۰۰:۱۴
    آخ آخ آخ
    جانا سخن از زبان ما میگویی...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...


نویسندگان