تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


دیروز داشتم از بیمار بارداری که بنده خدا تو خیابون یه میلگرد افتاده بود رو سرش شرح حال میگیرفتم ...

که دوستم اومد از تخت کناری شرح حال بگیره...

من مشغول کار خودم بودم ولی صدای مریض کناری آشنا میزد... 

یهو سرم رو آوردم بالا دیدم ااااا ... این مریض حدود ۱.۵ سال پیشِ من تو بخش عفونیه که ! 

کامل شناختمش و دیدم داره دروغ میگه به دوستم :)) 

گفتم حاج خانم چی شدی شما دوباره ؟؟ قندهات کنترله ؟؟؟ 

گفت من قند ندارم !!! 

گفتم شما نبودی پارسال بخش عفونی به خاطر زخم پات بستری بودی ؟؟؟ 

پاشو زد بالا ، جای جراحی که برای پاش کرده بودن کامل مشخص بود ، گفت نههههه ، یه چیز ساده بود :)) 

بگم که منظورش از ساده قندهای ۵۰۰ و ۶۰۰ و اینهاس... 

هیچی به دوستم با حرکت دست رو کاغذ فهموندم که این دیابت داره... 

دوستمم دهنش باااز :))

بعدش میگفت لامصب چجوری یادت بود اینو تو ؟؟ :)) 

گفتم چون دقیقا همین بلا رو سر من آورد اولش با شرح حال چرت و پرت دادن :)) 

البته کمی مشکل اعصاب و روان داشت خانمه به خاطر فوت دختر جوونش از چند سال قبل... 

+وقتی میرین بیمارستانی که آموزشیه ، تو روخدا شرح حال الکی ندین :/ ، حال ندارین بگین کلهم شرح حال نمیدم ، دست به سر کردن و مسخره کردن جایی نداره واقعا ... 

وقتی میرین پیش پزشک دروغ نگین ! 

به نفع خودتون نیست ... 

+خلاصه که زیاد مواجه میشم با مریض ها که اولش میگن هیییچ مشکلی نداریم ، بعد که دونه دونه میپرسم دوباره ؛ از سر تا مشکل در میاد :)) 

+یادم رفت بگم... وقتی هم با میلگرد میرین بالای تیر چراغ برق ؛ حداقل اون اطراف نشونه بذارین کسی رد نشه ... :/ 

دلژین ۰۹ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۳۳ ۱۱ ۱۷۴ خاطرات بیمارستان

نظرات (۱۱)

  • جناب قدح
    چهارشنبه ۹ اسفند ۹۶ , ۱۶:۴۷
    سلام :)
    بعد از ظهرتون بخیر

    نه عصرتون بخیر
    بالاخره بخیر
    • author avatar
      دلژین
      ۱۰ اسفند ۹۶، ۱۱:۵۸
      سلاام 
      روزگارتون به خیر
  • جناب قدح
    چهارشنبه ۹ اسفند ۹۶ , ۱۶:۵۲
    لامصب چجوری یادت بود اینو تو ؟؟ :))

    حالا چی شده بود به اون بنده خدا میلگردیه ؟
    • author avatar
      دلژین
      ۱۰ اسفند ۹۶، ۱۱:۵۸
      :)))
      خداروشکر خودش و بچه اش سلامتن و مرخص شدن
  • من ...
    چهارشنبه ۹ اسفند ۹۶ , ۱۷:۰۰
    سلام
    بیمارستان آموزشی و ما ادراک ما البیمارستان آموزشی
    کلاهمم اون طرفا بیفته برنمیدارم چه برسه به شرح حال
    just run
    • author avatar
      دلژین
      ۱۰ اسفند ۹۶، ۱۱:۵۷
      خودمم نمیرم :)) کلا دولتی نمیرم راستش گذرم اگر بیفته :)) 
      ولی خب اتفاقه  دیگه ، اگر برم آموزشی شرح حال رو میدم چون درکشون میکنم 
      مادربزرگ منم منتقل شده بود یه بیمارستان آموزشی و تو ۳ روز اول مامانم قسم میخورد که دقیقا به ۸ نفر ، یک ساعت کاامل شرح حال داده :)) 
  • فاطمه ...
    چهارشنبه ۹ اسفند ۹۶ , ۱۷:۱۳
    از بدبختیای من اینه که دکتر ها علاقه خاصی به نشنیدن شرح حال گفتنم دارن. یعنی هر چی میگم میرن میگن نه این ایست ربطی نداره قدیمیه بعد سراغ همون پیش فرض ذهنی خودشون بعدش بعد کلی بالا پایین رفتن قرص بی خود خوردن و کلی ازمایش بی ربط میرسن به همون شرح حال خودم. فقط دردش رو من میکشم هول و ولاش میمونه برا مامان خانم پولشم از جیب اقای بابا میره
    • author avatar
      دلژین
      ۱۰ اسفند ۹۶، ۱۱:۵۵
      متاسفانه تو سیستم درمانی ما پزشک وقت شرح حال کامل گرفتن رو نداره 
      چون یه شرح حال کامل چیزی حدود ۳۰ تا ۴۵ دقیقه طول میکشه... و با این حجم از بیمار با توزیع نادرست امکان پذیر نیست... 

  • "حانیه :)"
    چهارشنبه ۹ اسفند ۹۶ , ۱۷:۱۸
    حال خانومه باردار خوبه؟! بنده خدا چه اتفاقی افتاده اخه...
    یبار حالم انقد خراب بود که به دکتربجای اینکه بگم نمیتونم آب گلوم رو قورت بدم گفتم گلو هام قورت داده نمیشه :))))
    • author avatar
      دلژین
      ۱۰ اسفند ۹۶، ۱۱:۵۳
      اره بیچاره خیلیییی ترسیده بود 
      ولی شکر خدا خودش و بچه اش به سلامتی  مرخص شدن 
      +😂😂😂😂😂😂
  • تسنیم ‌‌
    چهارشنبه ۹ اسفند ۹۶ , ۱۷:۲۵
    وای وای وای از این مریضا که درست شرح‌حال نمیدن و دانشجو رو جلو استاد ضایع می‌کنن :/

    پایی که جا ماند: "از سر تا _پا_ مشکل" بوده فک کنم، پاش جا افتاده😂
    • author avatar
      دلژین
      ۱۰ اسفند ۹۶، ۱۱:۵۲
      گاهی برعکسشم هست 
      تو اطفال یه استاد مزخرف داشتم 
      اصلا گوش نمیداد به شرح حالا 
      من دو ساعت روصه میخوندم تو هپروت سیر میکرد و اخر دوباره خودش از مریض میپرسید :/ 
      اااا راست میگی 😂😂😂😂😂
  • باران ...
    چهارشنبه ۹ اسفند ۹۶ , ۱۷:۵۱
    بیزحمت میشه اسم بیمارستان آموزشی رو حداقل تو تهران بگین ؟:))
    که بریم ساعاتی سر به سرشون بذاریم ؟:))

    سلام 
    نمیدونم چرا حس میکنم این خانمه من میشناسم ؟:))
    دقیقا یکی مثل ایشون رو تو دوستان خاله ام دیدم که دقیقا مثل این خانوم عمل میکنه :|:)
    و چندین بار تو اصفهان /تهران بخاطر بیماری دیابت شون بستری میشن اطلاعات اشتباه به پزشکان اونجا میدن !
    و بخاطر همین اطلاعات اشتباهشون نه تنها خوب نشدند بلکه بیمار و بیمارتر شدند :|

    خدا قوت ...

    • author avatar
      دلژین
      ۱۰ اسفند ۹۶، ۱۱:۵۰
      :))) 
      +چون از این افراد خیلیییی زیااادن 
      ولی خب یه همچین چیزی رو پزشک متوجه میشه سریع :)) 
  • جناب دچار
    چهارشنبه ۹ اسفند ۹۶ , ۱۸:۱۲
    آره یادمه پستشم گذاشته بودین !
    • author avatar
      دلژین
      ۱۰ اسفند ۹۶، ۱۱:۴۹
      جدی ؟ 
      خودم یادم نبود ک پستش رو گداشته بودم
  • زهرا غلامی
    چهارشنبه ۹ اسفند ۹۶ , ۱۸:۲۹
    من شهریور بیمارستان بستری شدم بخاطر سرما خوردگی :|
    تخت روبه روییم یه پیرزن بود که بنده خدا قند داشت در حدی که اعضای بدنش رو قند خشک کرده بود و ...
    یه شب شام فرنی داده بودن شیرررریییین یه چی میگم یه چی میخونین (غذای همراه بود یا مریض یادم نیست)
    من نخوردم این خانومه آخر شب نشست با نون خورد تا اخرش. صبح حالش بد شد پرستار هرچی گفت چی خوردی قندت این همه زد بالا نگفت اخرش گفت یه کم نون خوردم دیگه دخترش رفت بیرون به پرستار لو داد 
    واقعا چرا انگار دکتر پرستار دشمن جون ادمن که میخوان بکشن ادم رو
    خب بخاطر سلامتی خودتون میگن😐😐
    ببخشید طولانی شد :) من چرا این همه خاطره مشابه دارم با شما ^_^ 
    • author avatar
      دلژین
      ۱۰ اسفند ۹۶، ۱۱:۴۹
      😂😂😂 
      اره این مریص منم پارسال بانو دیده بودتش با نوشابه 
      صبح رفتم دیدم قندش بالاس 
      گفت عصبیه هیچییی نخوردم 
      بعد بانو گفت خودش با چشمای خودش نوشابه به دست دیده بودتش :))
  • هانیه
    چهارشنبه ۹ اسفند ۹۶ , ۲۱:۳۸
    آدم اگه به خودشم دروغ بگه نباید به دکتر اش دروغ بگه من اصلا نمیتونم به دکترها دروغ بگم:)
    میلگرد افتاده بود تو سرش خدا خودش شفا اش بده ولی خدا هواش رو داشته که زنده مونده
    • author avatar
      دلژین
      ۱۰ اسفند ۹۶، ۱۱:۴۷
      اره...
      الهی شکر امروز مرخص شد 
      خودش و بچه اش سلامت بودن 
  • گوناگون
    پنجشنبه ۱۰ اسفند ۹۶ , ۱۴:۴۱
    اینجور ادمها انگار نمیخوان قبول کنن که بیماری دارن یا جدی نمیگیرن مریضیشون رو نمیدونم چه مرضیه شایدم فکر میکنن این اینجوری شاید مریضیشون خود بخود خوب میشه 
    • author avatar
      دلژین
      ۱۰ اسفند ۹۶، ۱۶:۲۵
      چی بگم والا 
      دقیقا نمیخوان قبول کنن ... 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...


نویسندگان