تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


چند روز پیش داشتم ظرفهام رو میشستم ، کنار ظرف شوییم چشمم افتاد به گلدونم...

گلدونی که یه روز سبزِ سبز بود و برگ داشت و امروز چند تا دونه برگ نه چندان سبز مونده و شاخه های خشکیده اش‌‌، ولی کنارش یه جوونه کوچیک زده... 

با این حال دلم نمیاد که بندازمش دور و یه سبزِ قشنگِ دیگه جایگزینش کنم... 

چون هنوز زنده اس...

نفس میکشه...

میجنگه...

یاد مادربزرگم افتادم همون موقع‌...

از یک طرف دوست داشتم به آرامش ابدی برسه ... میگفتم کاش میشد از ونتیلاتور قطعش کرد... کاش میشد cpr اش نکرد...

پشت بندش میگفتم ؛ ولی اون هنوز جون داره... داره میجنگه ... 

مادربزرگ من به معنای واقعی با قدرتِ ذهنِ فوق العاده بالاش جنگید تا آخرین نفسش...

حدود ۱۰ مریض کنار مادر بزرگ تو این ۱۴ روز تو ICU بستری شدن... همه سن ها پایین تر از مادربزرگ ... سن بالاترینشون ۶۰ سال بود ... دو جوون ۲۰ ساله و ۳۰ ساله جوونترین ها بودن ...

همه اشون به یک روز نکشیده به رحمت خدا میرفتن ...

اما مادربزرگ من با اون وضعیت وحشتناک ۱۴ روز جنگید ... 

۳ روز آخر که به معنای تمام جان داد و پر پر زد ...

نمیدونم واقعا ...

خیلی سوال ها تو ذهنم میچرخه ...

مثلا این ۱۴ روز رنج رو میشه حذف کرد ؟ 

نظر اینهایی ک رنج کشیدن چیه واقعا ؟ 

کاش یکی از این مرده ها زنده میشد مینشست جلو من میگفت نه من همین ۱۴ روز رو هم میخوام با همین زجر زندگی کنم ... یا نه ما ها نمیخوایم زندگی کنیم به زور زنده نگهمون داشتن با این دم و دستگاه ها ...

کاش میشد بهمون بگن... 

که با خیال راحت بذاریم روحشون پرواز کنه... 

+دیشب وقتی مامان میخواست آروم آروم خبر بده، بهم گفت مریم حال مامانیت خیلی بده ! گفتم فوت شد ؟ گفت cpr ئه !زدم تو سرم و نشستم زمین گفتم یا خدا فقط ببرش ! این پوکی استخوان داره الان دنده هاشم میشکنه ! یا خدا درد و زجر بیشترش نده، بسشه ، نزدیک بود پس بیفتم از ناراحتی که مامان گفت فوت شده دیگه درد نمیکشه نگران نباش ... انگار خوشحال شدم، آروم شدم ... نفسم اومد سر جاش ... 

باورتون نمیشه اما من ۱۴ روز مرده ی متحرک بودم...

۱۴ روز نفسم بالا نمیومد، به زور خودم رو تکون میدادم ، به زور زندگی میکردم ... 

صدای مامانم تا دیشب در نمیومد از بس با مامانش بال بال زده بود...

حالا همه امون به آرامش رسیدیم... 

+مامان من خواب هاش رد خور نداره ، چند بار شده خواب شخصی رو دیده که ازش مثلا یک ساله بی خبریم و خبر فوتش بهمون رسیده همون موقع ها...

دیروزم مامان داشت میگفت خواب مامانی رو دیدم ، یه روسری ساتن سرش کرده بود، بقچه اشم بسته بود (مامانیم به سبک قدیم همه وسایلش رو بقچه میکرد)... گفتم مامان بیا بریم... برگشت بهم گفت تو برو فعلا من اینجا کار دارم :))

اونقدر با مامانم سر این خواب خندیدیم ...

مامانم میگفت فکر کنم من زودتر از مامانی برم (دور از جونش)...

بابامم از اونور داد میزد این مامانی سمجی که تو داری فردا تو ICU لی لی کنان میبینیمش...

کلی خندیدیم...

ولی خواب مامانم تعبیر شد...

مامانی به سمت زندگی برنگشت و رفت پیش بابابزرگم...

الانه که کلی دعوا مرافه اونور عین تام و جری راه بندازن دو تایی،آبرمون رو ببرن 😂 

باباییم نیشگونش بگیره و جلو پاش لگد بندازه و مامانیم جیغ جیغش بره هوا و دعواشون بشه 😂 

+مرسی از پیام های تسلیت و مهربونی تک تکتون ❤

دلژین ۱۲ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۴۱ ۱۰ ۱۱ ۱۹۸

نظرات (۱۰)

  • Unknown 96
    پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶ , ۱۴:۳۳
    روحشون شاد باشه
    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ بهمن ۹۶، ۲۲:۵۷
      ممنونم
  • آقای خاص
    پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶ , ۱۴:۳۷
    سلام 
    خدا رحمت کنه به شمام هم صبر بده
    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ بهمن ۹۶، ۲۲:۵۷
      سلامت باشید ممنون
  • محبوبه شب
    پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶ , ۱۴:۳۸
    مثلا باباییت بگه
    اینجام دست از سرمون بر نمیداری؟! (:/) 

    حالت خوش عزیزم : )
    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ بهمن ۹۶، ۲۲:۵۷
      😥😂😂😂 
      دقیقا
  • ناشناس
    پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶ , ۱۴:۴۶
    سلام آبجی مریم خوبم

    امروز تو گلزار شهدا به یاد مادر بزرگتون بودم ...

    روحش شاد
    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ بهمن ۹۶، ۲۲:۵۷
      سلام 
      خیلی ممنونم 
      سلامت باشی الهی
  • دخترمعمولی
    پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶ , ۱۶:۳۳
    خدا بیامرزدشون.
    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ بهمن ۹۶، ۲۲:۵۹
      ممنونم
  • "حانیه :)"
    پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶ , ۲۱:۴۷
    من عاشق گل و گیاه ام :)
    بخصوص کاکتوس -_^
    روحش شاد... 
    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ بهمن ۹۶، ۲۳:۰۰
      ممنونم 
      +این گل منم نوعی کاکتوسه پر از برگه... 
  • آروشا
    پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶ , ۲۳:۰۳
    سلام خانم دکتر ماریا عزیز
    خدا رحتمتشون کنه ان شاء الله جاشون بهشت برین باشه⚘🌼⚘🌼⚘تسلیت میگم🌹🌹🌹
    • author avatar
      دلژین
      ۱۳ بهمن ۹۶، ۱۱:۱۴
      خیلی ممنونم آروشا 
      سلامت بااشی
  • mona
    يكشنبه ۱۵ بهمن ۹۶ , ۱۱:۳۳
    سلام گل دکترمممم
    وای مادربزرگتون...
    چقدردیربازاومدم...تسلیت میگم عزیزم خدارحمتشون کنه...خدابه شما هم صبر بده

    تازه یاد مادربزرگتون کردم گفتم بیام بهتون بگم که این دم اخری برید کنارش حتی اگه ایشون شمارو بجانیاره ....بعضی وقتها لازم نیست که اون طرف شمارو بشناسه فقط بودن وحضورش کافیه اما انگار دیر اومدم :(
    • author avatar
      دلژین
      ۱۵ بهمن ۹۶، ۱۳:۱۵
      ممنونم مونا جان 
      سلامت باشی 
      +راستش من شخصا تو زندگیم دوست دارم آخرین تصویر از افرادی که فوت میشن بهترین تصویرشون باشه ... چون اگر چهره ی بی روح یا مریضشون تو ذهنم بمونه واقعا مدام میاد جلوی چشمم
  • mona
    دوشنبه ۱۶ بهمن ۹۶ , ۱۱:۵۱
    پس توهم مثل منی
    مادربزرگ منم سال 93فوت کردن بخاطرسرطان...زمانی که توی بیمارستان بودن همه ازبزرگ وکوچیک فامیل رفتن به دیدنش هرچنداون هوشیاری نداشت وتنهاکسی که نرفت من بودم..همه گفتن سنگدلی که نمیری ببینیش.ولی راستش من دوس نداشتم اونو اونجوری ببینم الان هروقت توذهنم میاد همونجوری تمیزومرتب با موهای حناییش که توی ایوون خونه اش مینشست وبوی کاه گل خونه اش توذهنم میپیچه نه یک ادم بیجون باکلی دم ودستگاه بهش وصله ودستهاش کبودشده ازجای سوزن....خوشحالم که نرفتم

    اما ازاونجایی که اکثریت میرن تابرای اخرین بارببیننش گفتم به شماهم بگم که برید شاید دیربشه
    بازم تسلیت عزیزدلم :*
    • author avatar
      دلژین
      ۱۶ بهمن ۹۶، ۱۳:۲۲
      خدا رحمتشون کنه
      ممنونم مونا جان 
  • گوناگون
    دوشنبه ۱۶ بهمن ۹۶ , ۱۱:۵۸
    الهی که مامان و بابات سالهای سال سالم و سر حال کنار کم زندگی کنن حتی اگه بقول خودت مثل تام و جری همش با هم بجنگن
    ببخشید این چند روزه بهت سرنزده بودم دیر متوجه شدم که مادر بزرگت به رحمت خدا رفته الهی که روحش در ارامش باشه 
    شاید این حرفی که میخ ام بزنم بنظر بعضیها حرف خوبی نباشه و بگن چه ادم بی عاطفه ای هستم ولی بعضی وقتها نبودن ادمها در کنار ادم و دل تنگ شدن براشون بنظرم خیلی بهتر از اینه که در کنارمون باشن و با مریضی دست و پنجه نرم کنن و عذاب بکشن ولی در کنارمون باشن
    بهر حال الهی که خدا عوقبت هممون رو بخیر کنه و ان شالله که هیچکدوممون مریض و زمینگیر نشیم الهی امین
    • author avatar
      دلژین
      ۱۶ بهمن ۹۶، ۱۳:۲۱
      سلامت باشی مهربونم...
      دقیقا همینه... خیلی دوستش دارم مادربزرگ رو و این اخری ها واقعا از خدا براش طلب مرگ و آرامش ابدی میکردم...
      الهی ا مین
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...


نویسندگان