تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
بنشین لحظه ای ، رو در روی من...


یک متن طولانی راجع به "من" هست...

اگر حال داشتین بخونید...

یه مقدمه از رابطه ی خودم و پدرم بگم واستون :)) 

پدر من الآن در سن ۷۲ سالگی هست... من و بابام از بچگی رابطه امون خوب بود... بچه که بودم ، بعد از چند سفر و اقامت طولانی مدت ، ما اومدیم ایران و قرار شد به خاطر تحصیل من دیگه همین جا بمونیم... 

پدرم ماموریت میخورد و مدام در سفر بود ...

سخت ترین برای من موقعی بود که میفهمیدم ماموریت ها طولانیه... 

شب سفرش با مامانم مینشستن روی تختشون و آروم آروم بهم میگفتن که بابا فردا قراره بره ماموریت... و این عذاب الهی من بود... 

نصفه های شب تا بابا میخواست از در خونه بره بیرون تا بره فرودگاه من مثل چی از خواب میپریدم و پشت سرش گریه میکردم و تا برگرده کار من گریه بود...

هروقت زنگ میزد من تلفن رو میگرفتم و گوله گوله اشک میریختم...

من خیلی از این نبودن هاش اذیت شدم...

ولی وقتی که بود ، از سر کار که میومد ، تمااااام وقتش رو برای من میذاشت... 

وقتی هم که میگم بیشتر برای درس من بود ... :)) 

چقدر پس گردنی که ازش نخوردم :))

یه موقع ها تا ۱ نصفه شب من رو بیدار نگه میداشت و باهام درس کار میکرد :)) 

اخه من بچه ی به شدت بازیگوشی بودم و الان که فکر میکنم میبینم یه نمه هم بیش فعال بودم اون زمان... و اگر بابام این کنترل ها و سخت گیری ها رو روم نداشت ، من به فنا میرفتم ... 

وقت هایی که بابا ماموریت میخورد ، پادشاهی من بود از نظر شیطونی :)) چون مادرم سخت نمیگرفت تو درس بهم و زیاد فشار نمی آورد... 

بعد ها برعکس شد :)) پدرم بی خیال درس من شد و مامانم مدام حرص میخورد... :))

خلاصه...

بزرگ شدم و با بابا یک رابطه ی صمیمانه و خوب داشتم...

البته که دعوا و بحث داشتیم و اونم چه جووور :)) خصوصا تو اوج چلچلی نوجوونی من.... دعوا میکردیم و داد و بیداد ، و مامانم مدام ناراحت میشد و میرفت یه اتاق دیگه و و وقتی صدامون میخوابید برمیگشت میدید من عین بچه گربه بغل بابام لم دادم و اون داره نازم میکنه و دوتایی تلویزیون میبینیم :)) و همیشه بعدش داد و بیداد های مامانم سر ما دو تا شروع میشد که شماها دیوونه این ، عربده و دعواتون تا ته محل صداش رفت و الان به ۵ دقیقه نکشیده ور دل همین و من بابام میخندیدیم...

هنوزم همینه ولی کمتر... یهو سر یک موضوعی اختلاف نظر داریم شروع میکنیم بحث کردن و به چند دقیقه نکشیده میرسه به داد و بیداد و قهر و دوباره بلافاصله آشتی بعل کنون... 

این ها رو گفتم ، چون از پدرم زیاد براتون تا به حال حرف نزده بودم... :) 

پدرم از "من" "من" گفتن همیشه بدش میومد... و یکی از باور های عمیق زندگیش اینه که منیت رو باید بذاریم کنار...

چند روز پیش ، پای تلفن داشتم بهش میگفتم که آره "من" اجازه نمیدم فلان کار رو با "من" بکنن ، گفتم که "من" ال میکنم و بل میکنم و ...

یه دفعه حرفم رو قطع کرد و گفت ؛ 

_تو مگه فکر کردی کی هستی ؟؟؟؟ تو "هیچی" نیستی ! چه خبره اینقدر من من راه انداختی ! من با این سنم هیچی نیستم ! تو جوجه  چی فکر کردی ؟؟؟ 

جا خوردم پای تلفن ! چون یک جورهایی حق مطلب در رابطه با مطلب اصلی با من بود و اصلا فکر نمیکردم بابام سر این موضوع و کلمه ی ساده ی "من" بتوپه بهم...

دیشب که یه متنی رو میخوندم ، میدیدم پدرم راست میگه...

چقدر من من کردن حس بدی رو به آدم میده...

بعد فکر کردم گفتم اصلا چه معنی میده ! 

"من" بابام فلان تحصیلات رو داره و فلان کشور درس خونده و فلان ارگان فلان سمت رو داره... " من " مادرم فلان تحصیلات رو داره و از فلان خانواده است...

 یا"من" یک دانشجوی پزشکی ام ... یا "من" تو ۴ سالگی کامل خوندم و نوشتم ...

یا "من" پولدارم...

دیدم خود من هم کم "من" "من" نمیکنم و چقدر زشته این من من کردن ها... 

بابا و مامانم فلان تحصیلات رو دارن که دارن ! 

منم هیچی نیستم ؛ یه دانشجو پزشکی ساده تو یک شهر پرت با رنک دانشگاهی خیلی پایین تو دانشگاه آزاد ...

گور بابای "من" ... 

یه آدم خاکستری ام... 

مهربونم و بی رحم و مروت...

دست و دلبازم و خسیس...

درس خونم و تنبل...

بی ادعا و پر مدعا..‌. 

صبور و عجول...

بی دین و با دین...

مقید و بی قید و بند...

و ... 

و در یک کلام ؛ آدم خاکستری ام... مثل بقیه... مثل همه ی ادمهای دیگه... 

خوب و بدم کنار هم معنی پیدا میکنن... 

"من" به تنهایی هیچ خری نیستم... 

+طولانی شد :) ولی فکر کنم ارزش خوندن و تفکر رو داره... 


دلژین ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۴۱ ۲۱ ۸ ۵۴۲

نظرات (۲۱)

  • دُچــــ ــــار
    پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶ , ۰۸:۵۱
    میگن یکی از چیزهای منحصر به فرد مراسم حج اینه که همه ی همه آدمایی که توی اون مراسم شرکت میکنن فارغ از اینکه چقدر پولدار هستن یا از کدوم کشورن یا زبانشون چی هست همه به یک اندازه و یک رنگ لباس می پوشن و یک حس برابری و یکرنگی رو تجربه میکنن...

    ما هم فک کنم توی وبلاگامون و توی رابطه های مجازی مون همچین حسی داریم :) (خودمو میگم)
    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ مرداد ۹۶، ۰۸:۵۲
      منم واقعا اینجا نسبت به دوستهام همین حس رو داارم :) 

  • آرتمیس ‌‌
    پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶ , ۰۹:۱۰
    گفتم تا این یکی رو هم حذف یا منسوخ نکردی بیام بخونم!
    ولی عجب حرفایی زدی! گور بابای من😂
    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ مرداد ۹۶، ۰۹:۱۴
      نه بابا :))) اونایی که منسوخ شد در خطر بود :) 
      😂😂😂
  • لیمو جیم
    پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶ , ۰۹:۳۷
    بانو آخراش داشتی عصبانی میشدی چرا:))
    من و بابامم همینطوری هستیم موقع بحث با این تفاوت که مامانم میاد هی میگه هیییس,بسه کافیه و بعد هم با دوتامون قهر میکنه:))
    برای من ارزش آدمها به شخصیت و وجودشونه...چون کسی نمیتونه خانواده اشو از اول انتخاب کنه که شرایط ادامه زندگی به یه روش خاص براش فراهم شه, ظاهرش دست خودش نیست,و هرموقعیتی رو بدون پشتوانه به دست اورده خودش واسش تلاش کرده و به واسطه تلاشش ارزشمنده نه موقعیتش
    ملاک سنجشم ایناست! 

    تواضع و فروتنی رو به حد اعلا رسوندی,نفرمایید بانوی دوست داشتنی^__^ 


    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ مرداد ۹۶، ۱۱:۰۱
      اووو لیمو بحث های من و بابام اونقدر پر سر و صدا بود که هییس و بسه جواب نمیداد :))) 
      دقیقا همینه‌‌‌... 
      بوووس
  • هوپ ...
    پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶ , ۰۹:۵۷
    من...  منم بعضی وقتا به این فکر می کنم که چقدر من من می کنم، چقدر از خودم راضیم و دقیقا بعد این لحظات از خود راضی بودنه که اکثرا یه اتفاقی میوفته و میخوره تو پرم!
    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ مرداد ۹۶، ۱۱:۰۰
      اوهوووم
  • میرزا ژوزف پولیتـزِر
    پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶ , ۱۰:۲۷
    دلژین عزیز سلام. منم منم خوب نیست آره. ولی لازمه گاهی... اینکه بخوایم ریشه کنش کنیم یه جاهایی یه چیزایی دچار نقص میشه.... خوب فکر کن. اما منم منم باید سرجاش باشه. من من نباید برای سرکوب تو تو یا او او باشه. من من اگر برای سرکوب من من باشه اتفاقا خیلی هم خوبه. دلچسبه. متنتو رابطه ی تو  و بابا و لحظه های غافلگیریه مامانو خیلی دوست داشتم. کلا خوب نوشتی. حس و حالاتو نرم نرم بروز دادی و در نهایت مغزت پوکید و شروع کردی به فحش دادن به خودت. خندم گرفت یه آن. خوب مبشی..
    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ مرداد ۹۶، ۱۱:۰۰
      همون جریان تعادل میشه... 
      به جاش شاید به قول شما خوب باشع حتی... 
      :)))))
  • ملیکا
    پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶ , ۱۰:۳۵
    فک کنم اصل این متن برا من بود که گفتم نمیدونم کی هستی😂😂😂 ینی منیت منو ببین حال کن😂😂
    ولی واقعن عالی بود عااالی نوشتی😉 
    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ مرداد ۹۶، ۱۰:۵۹
      😂😂😂😂 
      مرسیی
  • Va hid
    پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶ , ۱۰:۳۹
    درسته ، من من کردن ،چندان چیز خوبی نیست ، اما تواضع بیش از حد چیز خوبی نیست ،مخصوصا در مقابل افراد مغرو ر ، که سادگی محض است ،درسته نیاز نیست ،من من کنیم ولی خیلی منطقی نیست ،خودمان رو کوچک هم کنیم.شما هم یک انسان هستید ، با ویژگیهای زیاد از خوبی ها و ممکن است خصوصیات منفی کمی هم داشته باشید مثل همه انسان ها ،اما همان طور که بزرگ منش هستید خصوصیات مثبت خودتون رو جار نمی زنید ،منطقا خصوصیات منفی ، رو هم بیان نکنید ،چون در جامعه کثیف این دوره زمونه ابزار سوء استفاده میشه ، ما در مدینه فاضله زندگی نمی کنیم !واقعیت های جامعه رو بپذیریم،گاهی غرور خوب است و و گاهی تواضع ! اما تخریب شخصیت خود ههیشه امر منفی است.موفق باشید.
    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ مرداد ۹۶، ۱۰:۵۸
      ممنون 
      درسته 
      همچنین شما دوست عزیز
  • بانوی عاشق
    پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶ , ۱۰:۵۱
    شماتاج عرسی خانوم دکتر

    من هیچ وقت با بابای خدابیامرزم اینجوری نبودم
    همیه ازش خجالت میکشیدم
    تا سوم راهنمایی بابام موهای منو ندید ازس روسری سرم بود جلوش
    هیچوقت منو بلوز شلوار ندید
    تو دوران دبیرستان یکم رفتارم مث آدم شده بود ک بابام سکته مغزی کرد
    ی روز ی ماجرایی پیش اومد ک بابام بهم گفت مگه گاوی؟
    منم سکوت کردم،سکوت من ینی قهر
    وقتی میخواستم برم مدرسه رفتم از روی میز ساعتمو بردارم بابام گفت بیاموز بخور دخترم
    منم گفتم گاوا موز نمیخورن
    یهو گریه کرد،دلم شکست
    گفت ببخشید بابا،دست درازکرد کرم بغلش
    اون آخرین باری بود ک بابام بغلم کرد
    بعدش زیاد زنده نموند
    چقدر دلم براش تنگ شده،اگه بود بابا بزرگ خوبیرای پسرمن میشد😭

    قدر پدرتو بدون خانوم دکتر
    زیاد ازش بگو،زیاد ازش بنویس
    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ مرداد ۹۶، ۱۰:۵۸
      خدا رحمت کنه پدر نازنینت رو...
      اوووه من اینقدر از بابام فحش ملس خوردم :))) 
      +پدر ها و مادرهامون یه روزی میرن... و این عشقشونه که تو قلبمون جوونه میزنه و درخت میشه و تا ابد باهامونه... 
      خدا نگه داره پدر مادر هایی که زنده ان و رحمت کنه همه اون هایی که اون بالا تو بهشت نشستن و دارن نکاهمون میکنن و دست تکون میدن برامون و تشویقمون میکنن که بدو بدووو یالا بدووو و برای موفقیت ها و خوشبختی هامون کل میکشن... ❤
  • ستاره جان
    پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶ , ۱۱:۴۵
    خوشمان آمد از پدرت :) 

    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ مرداد ۹۶، ۱۱:۵۷
      ❤❤❤ 

  • kerman man
    پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶ , ۱۲:۳۱
    سلام خانم دکتر
    متن زیبای شما رو خوندم ، همچنین نظرات زیبای دوستان رو که مکمل اون بود .
    خدا پدر و مادر خوبتون رو براتون حفظ کنه ان شاءالله
    شما حقیقتاً یکی از خواهر و برادرای خوب بیانی ما هستین .
    ممنون که مصمم تر از همیشه هستین و می نویسین .
    عیدتونم مبارک خواهر خوبم
    موفق باشین
    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ مرداد ۹۶، ۱۳:۵۵
      سلاام
      تشککر 
      همچنیین...
      لطف دارید   
      عید شما هم مبارک....
  • x
    پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶ , ۱۳:۱۳
    :)
    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ مرداد ۹۶، ۱۳:۵۵
      ❤❤❤
  • مریم
    پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶ , ۲۲:۳۲
    سلام دکتر خانومی خوشحال شدم از نوشتنت ...مخصوصا درباره پدرت ...خیلی حس نزدیکی باهاتون می کنم ...انشالله در کنار هم خوش وخرم باشید ..:)
    • author avatar
      دلژین
      ۱۲ مرداد ۹۶، ۲۲:۴۴
      سلام مریم عزیز... 
      همچنین عزیزم...
  • :)
    جمعه ۱۳ مرداد ۹۶ , ۰۰:۴۸
    سلامت باشند بابا و مامان ❤

    تو خیلی عزیزی، انشاءالله همیشه سلامت و سربلند باشی ❤
    • author avatar
      دلژین
      ۱۳ مرداد ۹۶، ۰۰:۵۰
      الهی همه مادر پدر ها
      لطف داری به من 
      همچنین :) 
  • سآرآ :)
    جمعه ۱۳ مرداد ۹۶ , ۲۱:۴۳
    سلام

    همین پست هم خودش کلی "من من" داشت :))) 

    موفق باشید :-*


    • author avatar
      دلژین
      ۱۴ مرداد ۹۶، ۰۸:۵۷
      تهش رسید به من هیچ خری نیستم دیگه 
      افرین به ادم تیز :))) 
      همچنییین
  • *زهرا*
    شنبه ۱۴ مرداد ۹۶ , ۰۲:۵۰
    خدا حفظ کنه پدر و مادرت رو 🌸🍃
    • author avatar
      دلژین
      ۱۴ مرداد ۹۶، ۰۸:۵۴
      خدا همه مادر پدر ها رو حفظ کنه 
  • گل نرگس
    شنبه ۱۴ مرداد ۹۶ , ۱۱:۰۱
    سلام 

    ان شاءالله همیشه سلامت باشن و سایشون بالای سر شما

    وقتی میخوندم ی جای شبیه بابای خودمه ،،، بابا منم از من من کردن خوشش نمییاد :)
    • author avatar
      دلژین
      ۱۵ مرداد ۹۶، ۱۴:۰۵
      سلام...
      همجنین....
      +خدا حفظ کنه پدر بزرگوارتون رو
  • ام شهرآشوب
    شنبه ۱۴ مرداد ۹۶ , ۱۱:۵۰
    خدا بابات رو برات حفظ کنه

    موقعی به این بی ارزش بودن "من" میرسیم که هممونو یه لباس سفید بپوشونن و با دست خالی راهی سفر آخرت کنن
    • author avatar
      دلژین
      ۱۵ مرداد ۹۶، ۱۴:۰۵
      خدا حفظ کنه همه بزرگ تر هامون رو...
      +دقیقا...
  • س _ پور اسد
    شنبه ۱۴ مرداد ۹۶ , ۱۳:۰۳
    گور بابای "من" ... بعد از 120 سال با عزت ؛ صلوات
     "من" به تنهایی هیچ خری نیستم... بلکه *من* حتی با خرهای دیگر هم خر نیستنم ... زلال شو ! حاکستری رنگ خوبی نبست ... زنده باشید

      *ب*
    • author avatar
      دلژین
      ۱۵ مرداد ۹۶، ۱۴:۰۴
      صلواااات....

      دقیقا حق به شماست...

      همه ی ما خاکستری هستیم و سعی میکنیم زلال شیم :) وگرنه دنیا  جای قشنگتری بود اگر زلال بودیم...
  • خاله ریزه
    شنبه ۱۴ مرداد ۹۶ , ۱۳:۱۶
    اتفاقا خیلی هم انسانی و یه جاهایی خیلی هم باید "من" باشی.. :)
    من به شخصه تحسینت میکنم. همین آدم وبلاگی رو تحسین میکنم. حتما تو خارج از این وبلاگ خیلییییییییییییی بهتر هم هستی :)
    • author avatar
      دلژین
      ۱۵ مرداد ۹۶، ۱۴:۰۳
      لطف داری عزیزم...
      به پای تو که نمیرسممم
  • مسافر ...
    شنبه ۱۴ مرداد ۹۶ , ۱۳:۳۲
    نمیخواستم بخونم خب
    ولی یه دفعه دیدم آخر خطم و خاکستری و اینا 
    خیی عالیه این ; )
    • author avatar
      دلژین
      ۱۵ مرداد ۹۶، ۱۴:۰۳
      نوش جان :)
      خوش اومدین :)
  • من و غریبه
    شنبه ۱۴ مرداد ۹۶ , ۱۹:۱۵
    سلام عزیزم:)
    آخی منو بابامم همینطوریم اول با هم دعوا میکنیم بعد قهر میکنیم بعدش خودمون در عرض 1 دقیقه خنده امون میگیره آشتی میکنیم ^__^

    به نظرم آدم هرکی که هست چه پولدار چه رییس چه دکتر چه مهندس هرکی برا خودشه و تو خانواده یه جو صمیمی هست و منیت هیچ معنی نداره!!

    :)
    • author avatar
      دلژین
      ۱۵ مرداد ۹۶، ۱۴:۰۱
      خدا حفظش کنه...
      +این متن کلی بود، اصلا مقوله خانواده که کامل جداست...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...